خانوادهای که کالا شد؛
نگاهی به خانواده اجارهای
خانواده اجارهای به ما میگوید که در شهرهای بزرگ، دیوارها از بتن نیستند، بلکه از «بیتفاوتی» ساخته شدهاند. وقتی شخصیت اصلی وارد خانههای مختلف میشود، ما شاهد یک کالبدشکافیِ اجتماعی هستیم؛ او به خانههایی پا میگذارد که در ظاهر شیک و مدرناند، اما در بطن خود، فاقدِ هرگونه گرمایِ انسانیاند.
فریبا جمور- در خانواده اجارهای، هیکاری نه تنها پرترهای از تنهاییِ مدرن، که گزارشی تکاندهنده از «بحرانِ اصالت» در ساختارِ جوامعِ توسعهیافته ارائه میدهد. فیلم، داستانِ مردی است که به جایِ زیستن، «خدماتِ عاطفی» ارائه میدهد. اما چرا این ایده، در کالبدِ سینماییِ فیلم، اینقدر هولناک جلوه میکند؟ پاسخ در خودِ ساختارِ شهریِ توکیو نهفته است؛ شهری که در آن، فاصله میانِ فرد و نهادِ خانواده به قدری زیاد شده که تنها راهِ پر کردنِ این شکاف، «خریداریِ زمان» است.
برندن فریزر در نقشی که ایفا میکند، نه یک بازیگر، که نمادِ «انسانِ اتمیزه» است؛ کسی که در فقدانِ شبکههایِ حمایتِ اجتماعی، تبدیل به کالایی شده که میتواند نقشِ «دیگریِ مهم» را بازی کند. فیلم بهخوبی نشان میدهد که چگونه «بازار» به حریمِ خصوصیترین نهادِ بشری یعنی خانواده نفوذ کرده است. وقتی یک «پدر» یا «همسر» اجاره میشود، ما با فروپاشیِ مفهومِ پیوندِ ارگانیک مواجهیم. در این وضعیت، دیگر «عشق» یا «وظیفه» معنا ندارند؛ آنچه باقی میماند، قراردادهایی است که پایانبندیشان با ساعتِ دیواری تعیین میشود.
هیکاری با دوربینی که از قضاوت فاصله میگیرد، لایههای زیرینِ این بیگانگی را بیرون میکشد. او به ما نشان میدهد که قهرمانِ داستان، قربانیِ یک سیستمِ تولید-مصرف است که حتی «احساسات» را نیز به چرخه عرضه و تقاضا کشانده. تضادِ اصلی در خانواده اجارهای، نه میانِ شخصیتها، بلکه میانِ «نیازِ ذاتیِ انسان به پیوند» و «ساختارِ سرد و ماشینیِ اجتماع» است. فیلم بهخوبی به تصویر میکشد که در عصرِ سلطهیِ منطقِ سود، چگونه صمیمیت به «نمایشِ صمیمیت» تقلیل مییابد.
در واقع، خانواده اجارهای به ما میگوید که در شهرهای بزرگ، دیوارها از بتن نیستند، بلکه از «بیتفاوتی» ساخته شدهاند. وقتی شخصیت اصلی وارد خانههای مختلف میشود، ما شاهد یک کالبدشکافیِ اجتماعی هستیم؛ او به خانههایی پا میگذارد که در ظاهر شیک و مدرناند، اما در بطن خود، فاقدِ هرگونه گرمایِ انسانیاند. کارگردان با هوشمندی نشان میدهد که این «خانوادههای اجارهای»، در حقیقت مُسکنهایی موقتی برای درمانِ دردی عمیقتر هستند؛ دردی که از قطعِ ریشههای ارتباطی در جوامعِ مصرفگرا نشئت میگیرد.
علاوه بر این، فیلم به تقابلِ جذابی میانِ «نقش» و «شخصیت» دامن میزند. در یکی از سکانسهای کلیدی، شاهدیم که چگونه قهرمانِ فیلم، در حین ایفای نقش، ناخودآگاه با دغدغههایِ شخصیِ خودش درگیر میشود. این لحظات، مرزِ باریکِ میانِ «منِ حرفهای» و «منِ حقیقی» را در هم میشکند و مخاطب را به این فکر وامیدارد که شاید ما هم در زندگیِ روزمره، در حالِ بازی در نقشهایی هستیم که جامعه برایمان طراحی کرده است؛ نقشهایی که شاید هیچ شباهتی به امیالِ قلبیِ ما ندارند.
در نهایت، خانواده اجارهای بیش از آنکه یک درامِ شخصی باشد، آسیبشناسیِ جامعهای است که در آن، تنهاییِ فردی به چنان کالایِ پرسودی تبدیل شده که برای درمانش، بازاری جهانی شکل گرفته است. هیکاری با این فیلم، زنگِ خطر را برای ما به صدا در میآورد؛ آیا ما در حالِ ورود به دورانی هستیم که در آن «اصالتِ عاطفی» به یک کالایِ لوکسِ نایاب تبدیل میشود؟ آنچه از این اثر در ذهن باقی میماند، تصویرِ مردی است که در میانه این همه نقشِ عاریتی، خودش را در لایههایِ زیرینِ سکوت و بیگانگی گم کرده است و این شاید تلخترین تصویرِ یک انسان در سینمای سالهای اخیر باشد.



