پایان عصر هیولاهای کهکشانی:
وقتی زمینیها خطری بزرگتر از بیگانگان میشوند
سینمای علمی-تخیلی دههها وظیفه داشت ترس ما را از بیرونیها بسازد؛ مهاجمانی بیرحم که زمین را ویران میکردند و نسل بشر را تا لبه انقراض میبردند. اما آنچه در شاهکار جدید اسپیلبرگ مشاهده میکنیم، چرخش معنایی بزرگی است که نه تنها وضعیت کلی جهان معاصر را تحلیل میکند، بلکه نشانه رفتن انگشت اتهام به سمت خود انسان است.
فریبا جمور- وقتی استیون اسپیلبرگ در روز افشاگری دوباره به سراغ آسمان و بشقابپرندهها میرود، پیرنگ فیلم بیش از آنکه درباره سفینههای عظیم فلزی یا نورهای کورکننده باشد، درباره «سازوکار حقیقت» در دنیایی زخمی است.
در روز افشاگری، تهدید اصلی نه در میان ستارگان، بلکه روی زمین و در ساختارهای قدرت کمین کرده است. داستان حول افشای آرشیوی پنهان از حضور فرازمینیها میچرخد؛ حقیقتی که سالها توسط نهادهای امنیتی و شرکتهای نظامی کتمان شده است. در این جهانبینی، فرازمینیها نه تنها نیروهایی متجاوز نیستند، بلکه حضور آرام و مشاهدات چنددههای آنها نشان از نوعی صبوری و هدایتگری ناپیدا دارد. فیلم این پرسش تلخ اما بنیادین را پیش میکشد: اگر موجوداتی خارج از کره زمین وجود دارند، چرا به ما حمله نمیکنند؟ پاسخ اسپیلبرگ در لایههای زیرین فیلم این است که بشر بدون نیاز به هیچ نیروی متجاوز خارجی، خودش کاملاً در حال نابودی زیستکره و خانه خویش است. جنگها، جنونهای سیاسی، ناآگاهی خودخواسته و بحرانهای اقلیمی، ما را به خودکفایی کاملی در انقراض رساندهاند.
این فیلم آیینه تمامنمای تغییر پارادایم در ژانر علمی-تخیلی است. اگر در قرن بیستم، «بیگانه فضایی» تجسد استعاری دشمن سیاسی یا خطرات هستهای بود، امروز همان بیگانه به نمادی برای آخرین وجدان بیدارشده، یا شاهد نگران انحطاط بشریت بدل میشود. اسپیلبرگ از مواجهه انسان با این موجودات، نوری برای بیداری میسازد؛ نوری که افشاگری آن، بیش از آنکه حضور فضاییها را برملا کند، حقیقت عریان و کراهت تصمیمات انسانی را افشا میسازد.
این تغییر زاویه دید به بیگانگان البته پیشتر با شاهکار دنی ویلنوویعنی فیلم ورود (Arrival) کلید خورده بود. در ورود، سفینههای بیگانگان بر فراز نقاط مختلف زمین متوقف میشوند، اما نه برای ویرانی، بلکه برای ایجاد یک ارتباط. بیگانگانِ ویلنوو آمدهاند تا «زبان» و «طرز تفکری نو» به انسان ببخشند؛ ابزاری که زمان را دایرهای میبیند و به بشریت یادآوری میکند که نجات، نه در جنگ و صفآراییهای نظامی علیه یکدیگر، بلکه در درک متقابل و اتحاد نهایی نهفته است. در این اثر، خطری که سیاره را تهدید میکند نه هپتاپودها (موجودات فضایی)، بلکه سوءتفاهمها، تعصبات سیاسی و خشم لشکرکشیهای خودِ انسانهاست. بیگانگان نقش معلمانی را ایفا میکنند که پیش از آنکه زمینیها با سلاحهای هستهای خود را نابود کنند، آیینهای از آینده را پیش روی آنها میگذارند.
در نقطهای موازی و همراستا، سریال شوگر نیز دقیقاً همین تم را با لحنی نوآر و منحصربهفرد دنبال میکند. در شوگر، شخصیت اصلی موجودی فراتر از کره زمین است که به میان انسانها آمده، اما نه برای تهاجم، بلکه برای مطالعه، درک و تمنای نادیده گرفتهشدهی «انسانیت». او در میان پلیدیهای شهر، خشونتها و جنایتهای زمینیها قدم میزند و متأثر میشود؛ موجودی بیگانه که هنر، شعر و عواطف فراموششدهی بشری را بسیار بیشتر از خود انسانها پاس میدارد. در سریال شوگر، بیرحمی از جانب آدمهاست و شفقت از جانب موجودی که از کهکشان دیگری آمده است. این وارونگی معنایی، دقیقاً همان پیامی را تشدید میکند که اسپیلبرگ در روز افشاگری فریاد میزند:«بیگانگان برای خشونت نیامدهاند، زیرا خامی و خشمِ زمین، خود لبریز و مرگبار است.»
سینمای امروز، چه در قابهای پرتنش و حماسی روز افشاگری و چه در فضای معمایی شوگر، دست از ساختن هیولاهای کهکشانی برداشته است. پیام تازه رساتر از همیشه است؛ اگر زمین در حال نابودی است، تقصیر را به گردن ستارگان نیندازید، هیولا دقیقاً همینجا، روی دو پا راه میرود و خود را مالک زمین میداند.


