رقصِ با توپ در لبهی پرتگاه: با نگاهی به سه فیلم سینمایی درباره فوتبال
سینمای فوتبال، همیشه در ابعاد اسطورهای مارادونا خلاصه نمیشود. فیلمِ یونایتد لعنتی ساختهی تام هوپر، روی دیگر این سکه را به ما نشان میدهد. این فیلم برخلاف مستند کاستاریکا، نه دربارهی جادوی یک بازیکن، بلکه دربارهی «غرور لجامگسیخته» و شکست یک مربی نابغه (برایان کلاف) است.
فریبا جمور- سینما همواره رابطهی عجیبی با فوتبال داشته است. در حالی که بسیاری از فیلمهای ورزشی به دام نمایش پیروزیهای کلیشهای میافتند، آثارِ ماندگار آنهایی هستند که زمینِ بازی را نه به مثابهی یک میدان ورزش، بلکه به مثابهی یک «میدان نبرد» میبینند. فوتبال در این فیلمها، تنها دویدن دنبال توپ نیست؛ بلکه رقص انسان در میان قدرت، شهرت و فروپاشیِ درونی است.
بدون شک، قلهی این نگاه را باید در مستند مارادونا ساختهی امیر کاستاریکا جستجو کرد. کاستاریکا با دوربینی که گویی از درون رگهای مارادونا فیلمبرداری میکند، فوتبال را از سطح یک ورزش به سطح «الهیات مدرن» ارتقا میدهد. او در این فیلم، دیهگو را نه به عنوان یک بازیکن، بلکه به عنوانِ «خدایی زمینی» به تصویر میکشد که همزمان با عشق بیپایان مردم، زیر بار سنگین انتظارات آنها در حال له شدن است. کاستاریکا با نگاه سوررئال همیشگیاش، مارادونا را در قامت یک قهرمان تراژیک یونانی میبیند؛ کسی که میتواند جهان را با پاهایش جادو کند، اما نمیتواند خودش را از چنگ شیاطین درونش نجات دهد.
این همان درسی است که سینمای فوتبال خوب به ما میدهد: «قهرمان» بدون «ضعف»، اصلاً قهرمان نیست. فیلمهایی مانند فرار به سوی پیروزی یا آثار مستند مشابه، همگی بر یک نقطه تأکید دارند؛ فوتبال جایی است که «شخصیت» آدمها عریان میشود. در لحظهی حساس ضربهی پنالتی یا دقیقهی نود، تمام نقابهای اجتماعی میافتد و ما فقط با «خود واقعی» یک انسان روبرو هستیم.
اما سینمای فوتبال، همیشه در ابعاد اسطورهای مارادونا خلاصه نمیشود. فیلمِ یونایتد لعنتی ساختهی تام هوپر، روی دیگر این سکه را به ما نشان میدهد. این فیلم برخلاف مستند کاستاریکا، نه دربارهی جادوی یک بازیکن، بلکه دربارهی «غرور لجامگسیخته» و شکست یک مربی نابغه (برایان کلاف) است. یونایتد لعنتی به ما یادآوری میکند که فوتبال، جایی است که هوش تاکتیکی به تنهایی کافی نیست؛ این ورزش، بازی «اراده» و «شخصیت» است. در اینجا، زمین فوتبال نه یک مکان برای قهرمانی، بلکه جایی برای مواجهه با حقارت شکست است.
در نگاهی دیگر، فیلم در جستجوی اریک ساختهی کن لوچ، به پیوند عمیق میان «هویتِ طرفداری» و «زندگیِ عادی» میپردازد. اینجا فوتبال دیگر یک حرفه نیست، بلکه یک «مذهب پناهگاهی» برای مردی است که در زندگی شخصیاش به بنبست رسیده است. حضور خود اریک کانتونا در نقش راهنمای روحی شخصیتِ اصلی، استعارهای درخشان از این است که چطور اسطورههای فوتبال میتوانند در لحظات تنهایی یک هوادار، به منجیان غیررسمی تبدیل شوند.
این همان درسی است که سینمای فوتبال خوب به ما میدهد: «قهرمان» بدون «ضعف»، اصلاً قهرمان نیست. فیلمهای کاستاریکا، هوپر و لوچ، همگی بر یک نقطه تأکید دارند؛ فوتبال جایی است که تمام نقابهای اجتماعی میافتد و ما فقط با «خود واقعی» یک انسان روبرو هستیم. این فیلمها نشان میدهند که چرا ما به فوتبال دلبستهایم؛ نه فقط به خاطر گلهای تاریخی، بلکه چون تمام تناقضهای انسانی ما (غرور، نبوغ، شکست و رستگاری) را در یک مستطیل سبز کوچک به نمایش میگذارند.
فینال جام جهانی، تکرار همین درام ابدی است. تماشای آن، شبیه به تماشای یک فیلم بزرگ است. سینما به ما میآموزد که هر بازیکنی که پا به زمین فینال میگذارد، در حال قدم زدن بر مرز باریک میان «جاودانگی» و «فراموشی» است؛ درست مثل همان شخصیتهایی که روی پردهی نقرهای، زندگیشان را در دقیقهی نود سرنوشتساز خلاصه میکنند.


