تکنسین در حصارِ تکرارِ : سینمای «گای ریچی» در ایستگاه «ناحیه خاکستری »
عدنان شاه طلایی– «گای ریچی» فیلمساز انگلیسی با فیلم «ناحیه خاکستری» محصول ۲۰۲۶ بار دیگر به همان قلمرویی بازگشته که در آن استاد بلامنازع است. دنیای مردانِ سخت گیر، نقشه های پیچیده و موقعیتهای خاکستری. اما این فیلم یک تجربه سینمایی تازه و ناب نیست، یک
مانورِ نظامیِ شیک بسیار دقیق است که تمام مراحل آن را قبلأ در فیلمهای او دیدهایم. در اینجا با پارادوکسی روبرو هستیم که جا دارد به خوبی به آن اشاره کنم؛ دقت درطراحیهای چشم نواز لباس واکسسوارهای گرانقیمت فاخر در حالی که همان سبک و میزان دادنهای آثار قبلی دوباره تکرار شدهاند، یعنی ( تکرار روایت).
کارگردانی؛ وقتی دوربین حکم اسلحه را دارد، نمیتوان منکر تواناییهای فنی «گای ریچی» شد. در این فیلم تازه، او باپروتوکولهای منضبط و دقیق
حساب شده، که انگار هرپلان با خط کش و مدیریت تنش در فضاهای بسته، به بلوغی رسیده که بیننده فیلمهای خود را ناخودآگاه با خود همراه میکند. گای ریچی به خوبی میداند که چگونه ریتم فیلم را با استفاده از تدوین موازی و موسیقی پرنشاط، حفظ کند تاحتی یک لحظه هم از تبوتاب نیفتد. این اشراف تکنیکی عملی، فیلم او را به لحاظ زیبایی به فیلمی تماشایی و اصطلاحا صیقل خورده تبدیل کرده است.
فیلمنامهاش در خدمت فرم است، خط سیر روایت اثر ریچی حول محور بازپس گیری میلیاردها دلار پول به سرقت رفته توسط یک گروه عملیاتی میچرخد و بدون لکنت و بانظمی مثال زدنی پیش میرود.
شخصیتها با اینکه عمقِ فلسفی ندارند، اما درجایگاه خود به درستی تعریف شدهاند و دیالوگهای رگباری و نیش دار در تم رفاقت میان دو بازیگر اصلی، جیک جیلینهال در نقش «مایکل هریس» و هنری کاویل درنقش «جان گری»، الیزا گونزالس و بالاخره کارلوس باردم (برادر خاویر باردم) در نقش «مانی سالازار» که همه اتفاقات و گرفتاریها بابت نقش مخالف و منفی قصه، به خاطر اوست که شکل میگیرد.
باوجود انسجام واجرای قواعد اصولی پیش برنده مربوط به ژانر و هیجان اثر، اما این انسجام بیش از حد باعث شده که فیلمنامه مانند یک فرمول سخت ریاضی به نظر برسد؛ فرمولی که هیچ متغیری برای غافلگیری در آن وجود ندارد. گویا «گای ریچی» اصرار دارد که مدام همان تنشهای آشنایِ فیلمهای قبلیاش را بازتولید کند، این لیدهای تکراری، اگرچه بارِ اول و دوم جذاب بودند، اما حالا در این فیلم برای مخاطبِ حرفهای سینما که آثار ریچی را دنبال کرده، به نوعی «دژواو» (آشنا پنداری) ملال آور تبدیل شدهاند.
درواقع فیلمساز به جای آنکه روایت را به سمتِ افقهای تازهای ببرد، مدام در حال بازیافتِ همان الگوهای همیشگی است. کشاکشهایی که میان اعضای گروه رخ میدهد، تقابل با دنیای زیر زمین تبهکاران و حتی نحوه باز کردن گرههای کور داستان، بویِ تکرار میدهند. این اصرار بر حفظِ لحنِ ریچیوار باعث شده که روایت در سطحِ ادبی ودراماتیک، درجا بزند.
چرا«گای ریچی» دست از این دیدگاه و حتی روش، فیلمسازی نمیکشد؟
این پرسشی است که در ذهن هربینندهی منتقدی، نقش میبندد. شاید توفیق تجاریِ آثاری چون «جنتلمن» ریچی را قانع کرده که مخاطب فقط همین را از او میخواهد. اما برای هنرمندی با تواناییهای او، ماندن در این «حیطه امن» میتواند به قیمتِ از دست دادن اصالتش تمام شود. «ناحیه خاکستری» نشان میدهد که «گای ریچی» به شدت نیاز دارد از این چرخهی تکرارِ لیدهای دراماتیک خارج شود و اجازه دهد قصههایش کمی خامتر و انسانیتر روایت شود، نه اینکه مانند یک محصول کارخانهای، شیک وتکراری باشد.
فیلم «ناحیه خاکستری» تقریبا در عرصه فیلمنامه چیز تازهای برای غافلگیری مخاطب باشعور و باهوش ندارد. یعنی به سختی میتواند از تماشاگر جدی، مقایسهای با دیگر آثار اکشن جاسوسیهای طنز، رضایت به دست آورد.
سر آخر، اگر در جستجوی اکشن سرگرم کننده و نبوغ غافلگیر کنندهاید که زمانی از «گای ریچی» سراغ داشتید، باید بگویم، او همچنان در حِصار تکرارهاى قبلى خود گرفتار مانده است. فیلمسازی که بیش از آن که به کشف قلمروهای تازه بیندیشد، در بازآفرینی موفقیتهای گذشتهاش سرگردان است. نکته ظریف ماجرا اینجاست که ریچی باتمام مهارتهایش در اجرای سکانسهای هیجان، حتی خلق کاراکترهای کاریزماتیک به پای فیلمسازی چون «ژرژ پان کاسماتوس» یونانی ایتالیایی تبار دهههای هشتاد و نود، نمیرسد. فیلمسازی که آثاری ماندگار و پرانرژی چون «فرار به آتن»، «رمبو: دومین خون»، «کبرا» و«لویاتان»، «تومبستون» را باتسلطی چشمگیر و مثال زدنی به تصویر کشید؛ البته این مثال به این معنا نیست که ریچی فیلمساز ناموفقیست، برعکس؛ او همچنان صاحب سبک و توانمند است. اما فاصله میان یک فیلمساز خوب و یک فیلمساز ماندگار همان چیزی است که آثار اخیرش کمتر از همیشه به آن نزدیک شدهاند.


