نقدی بر سریال کلاغ؛ پاشنه آشیل همیشگی
محبوبه جاننثاری- سریال کلاغ، به کارگردانی محمدحسین مهدویان دومین سریال این کارگردان پرکار است که همچون سریال زخمکاری اثری اقتباسی است.
زمان تاریخی سریال مربوط به دهه پنجاه شمسی و قبل از انقلاب است. فضاسازی، دکور، لباس و گریمها کاملا آن دهه را برای ما تداعی میکند و فیلمساز در ترسیم این اتمسفر موفق عمل میکند. همینطور بازی بازیگران درخور و قابلتوجه است. اما همان پاشنه آشیل همیشگی، یعنی فیلمنامه، همچون سریال زخم کاری در این اثر مهدویان نیز به چشم میخورد.
منطق روایی اثر و منطق کنش و واکنش شخصیتها تا پایان یازده قسمت، برای مخاطب گنگ و مبهم باقی میماند. شخصیت اصلی سریال، جلال، مأمور ارتش در اداره ساواک آن زمان است. طی مأموریتی در تعقیب و زیر نظر گرفتن دختری بهنام سایه که عضو گروههای چپ مبارز است، تحت تأثیر او قرار گرفته و عاشق میشود و سریال روایت این عشق ممنوعه است.
حال سوالی که تا پایان بیجواب میماند، منطق این عشق است. درست است که عشق منطقبردار نیست، اما در اثری تصویری و نمایشی حتی عشق نیز نیاز بهدلیل و منطق دارد. چرا جلال جذب چنین شخصیتی میشود؟ جلال چه در زندگیاش کم دارد؟ او که زن و سه فرزند و به ظاهر خانه و زندگی خوبی دارد. اساساً جلال از چه خانوادهای آمدهاست؟ در این یازده قسمت هیچچیز دربارهی گذشته جلال نمیفهمیم. جز اینکه مادرش بنا بر وصیت پدرش، همچنان روضههای خانگی را برگزار میکند و از اینجا درمییابیم که خانواده او مذهبی سنتی بودهاند. بسیار خب؛ او چطور با همسر فعلیاش شهناز آشنا شده؟ چطور از آن خانواده جذب خانواده بهروزی (رئیس و پدرزنش) شده؟ آیا به واسطه بهروزی با شهناز آشنا شده و یا اینکه بعد از ازدواج با شهناز توسط بهروزی به ساواک برده شده؟
اینها سوالاتی است که فیلمساز به ما پاسخ نمیدهد.
دربارهی شخصیت سایه که نفر دوم سریال است نیز این پرسشها قابل طرح است. او چرا جذب گروههای چپ شده؟ او چه جاذبهای برای جلال میتواند داشته باشد؟ این عدم دلیل در عشق بین این دو، باعث میشود که رابطهی آنها در سراسر یازده قسمت را باور نکنیم و همچون فضای سرد و برفی و تاریک سریال که بهعمد اینگونه انتخابشده، گرمایی از این عشق به ما منتقل نشود.
اگر با اغماض از این پرسشها بگذریم، منطق روایی اثر نیز دارای مشکل است. سریال تا گم شدن سایه نسبتاً خوب پیش میرود. اما به جای آنکه این ناپدید شدن، نقطه عطفی در اثر باشد و جلال را به تکاپو بیندازد، نبض قصه را میگیرد و بعد از این اتفاق، هم قصه و هم جلال در یک رکود و خمودگی فرو میروند و همه چیز کشدار و ملالآور میشود. واقعهای که میتوانست وجه معمایی و جنایی به اثر دهد، بیکارکرد میشود و حل این گره در پایان، ناامیدی ما از این درام را کامل میکند. سایه همان ابتدا توسط بهروزی حذف شده و این گرهگشایی به سادهترین وجه برای مخاطب ترسیم میشود. خالی از هر گونه پیچیدگی و اوج و فرودی!
بهنظر میرسد تم سریال که مدتهاست ذهن فیلمساز جوان را به خود مشغول کرده، ماندن بر سر دو راهی وظیفه و احساس است. این تم در فیلم درخت گردو نیز تا حدودی دیده میشود اما به بدترین وجه ممکن؛ (واگویههای خلبان عراقی). در اینجا جلال عضو ساواک، عاشق عضوی مبارز میشود که باید توسط همین ساواک سرکوب شود. بهروزی مردی کهدر ساواک بسیار سنگدل و قسیالقلب است، در خانهی دخترش پیشبند آشپزی میبندد و کفگیر به دست، برای نوهها و دخترش آشپزی میکند. او با همان دستی که آشپزی میکند، در ساواک با همان دست، مردم را با انبر و ابزارآلات شکنجه، آزار میدهد. بله او یک ساواکی است و وظیفهاش حکم میکند که در اداره آنطور بیرحم باشد اما در خانه یک پدر وپدربزرگ مهربان است. حالا یعنی ما باید به او حق بدهیم؟ همچنان که باید به آن خلبان عراقی حق بدهیم که بر سر مردم سردشت بمب ریخته است، چون او هم به وظیفهاش عمل کرده؟
باید به جلال حق بدهیم که عاشق شود؛ چون او هم یک انسان است و از عشق گریزی نیست و به خاطر این عشق، آن دختر و خودش را به تباهی کامل بکشاند؟ نه آقای مهدویان! ما اینگونه، با این قصههای باورناپذیر ،با این دوراهیهای باسمهای و الصاقی، به این شخصیتها و به این جهانبینی جبری شما حق نمیدهیم.
تم دوراهی وظیفه و احساس، عقل و عشق تمی بسیار جذاب است، اما به شرطی که قصهای درخور بتوانید برایش تعریف کنید؛ قصهای باورپذیر.


