محبوبه جان نثاری:
پروندهای پرتعلیق با پاسخهایی کمجان؛ نقدی بر سریال دپارتمان کیو
کسانی که دست به جنایت های خشونتآمیز میزنند ممکن است که به دام قانون نیفتند اما بالاخره کائنات، سرنوشت و یا وجدانشان آنها را به سزای اعمالشان میرساند!
محبوبه جاننثاری-سریال تلویزیونی دپارتمان کیو، مجموعه تلویزیونی انگلیسی است که در ژانر معمایی و جنایی از طریق پلتفرم نتفیلیکس در ۲۹ می ۲۰۲۵ یا ۸ خرداد ۱۴۰۴ منتشر شد؛ این سریال براساس کتابهای یوسی آدلر نویسنده دانمارکی ساختهشده است.
این مجموعه جنایی با رگههای فیلمهای نوآر بهمحض پخش، تحسینها را برانگیخت؛ از کارگردانی بینقص، بازیهای چشمگیر، از همزمانی روایت قصهای در حال و گذشته و فلاشبکهای درست، از تنشهای بیرونی تا تنشهای درونی و روانشناختی شخصیتها، همه و همه بهاندازه و بهجا بود و باعث شد منتقدین و مخاطبین دیدن آن را به یکدیگر توصیه کنند. حال با گذر زمان و خوابیدن تب و تاب تحسینها و تشویقها از فصل اول این سریال که ظاهراً نتفلیکس قصد دارد در فصلهای دیگری آن را ادامه دهد، خوب است نگاه موشکافانهتری به این سریال بیندازیم.
اولین پروندهای که به دست دپارتمان کیو به سر گروهی کارل مورک میرسد درباره ناپدید شدن چهار ساله یک دادستان خانم به نام مریت لینگارد است. کنکاش در آخرین پرونده مریت، ثروت مادرش و بحث ارث و میراث، جستجو در روابط کاری و خصوصیاش، فرضیههایی است که کارل و همکارانش یکبهیک در قسمتهای مختلف سریال به آنها میپردازند.
ما بهعنوان مخاطب توسط آنچه کارگردان نشانمان میدهد متوجه میشویم که مریت در عرض این چهار سال همچنان زنده است و در محفظهای شبیه به زیردریایی توسط افرادی زندانی شدهاست. در اینجا ما بهعنوان مخاطب یک قدم از کارآگاهان این پرونده جلوتریم؛ اینکه میدانیم مریت زنده است. اما هم مخاطب و هم خود مریت و هم کارآگاهان پرونده نمیدانند که او چرا و به چه انگیزهای ربوده و ناپدید شدهاست.
ربایندگان مریت این سؤال کلیدی را دائم از او میپرسند که «چرا اینجا هستی؟» و به او میگویند که اگر به این سوال پاسخ دهد میتواند خود را از آنجا نجات دهد و برود. خود مریت هم همچون پلیسهای پرونده نام افرادی که در پروندههای مختلف با آنها سروکار داشته را بر روی در و دیوار محفظهای که در آن زندانی است مینویسد تا شاید بتواند این معما را حل کند!
سرآخر متوجه میشویم که ربودن او هیچ ربطی به کارش ندارد و همهچیز به زندگی او قبل از ورودش به شغل دادستانی بازمیگردد؛ به دوران نوجوانیاش که در جزیرهی دورافتادهی مور زندگی میکرده و با پسری بهنام هری رابطهای دوستانه و نزدیک داشته است.
حال بهعنوان مخاطب خوب است این پرسشها را از فیلمنامهنویس و شاید نویسنده اصلی رمانها که این سریال اقتباسی از آثار اوست بپرسیم که چطور مریت دادستان که شخصیتی تیزبین و باهوش و جاهطلب در کارش دارد در حل این معما اینقدر کمهوش است و تا این اندازه ناتوان عمل میکند و بعد از چهار سال همچنان نمیداند چرا و توسط چه کسانی آنجاست؟
مریت توسط مادر و برادر هری،لایل، آنجا حبس شده چرا که آنها او را در مرگ هری مقصر میدانند و میخواهند اینچنین او را آزار دهند و از او انتقام بگیرند.
آیا مریت در جزیره مور تابهحال چنین محفظه ای که در آن زندانی است را ندیده بوده؟ آیا حتی اسمی از آن نشنیده بوده؟
این محفظه در فیلم مربوط به سیستمهای اقیانوسی معرفی میشود که غواصانی که دچار افت فشار هوا میشدند باید مدتی را در آنجا میماندند تا حالشان به شکل طبیعی خود برگردد. آیا میشود مریتی که پدرش ماهیگیر بوده، درباره این محفظه چیزی نشنیده باشد؟ آیا هری که این محفظه مربوط به شغل پدرش بوده چیزی دربارهی آن به مریت نگفته بوده؟ آیا هری تابهحال به مریت نگفته بودهاست که مادرش او و برادرش را در کودکی برای ساعتها در چنین محفظهای بهعنوان تنبیه محبوس میکرده است؟
در فلاشبکها میبینیم که هری در درد و دلهایی به مریت میگوید که مادرش یک روانی محض است و در جای دیگری هم به مریت میگوید برادرش، لایل، هم یک روانی است. آیا مریت با کنار هم گذاشتن این شواهد نباید زودتر به این نتیجه میرسید که توسط چه کسانی در آن محفظه زندانی شدهاست؟
مگر میشود هری که تا آن اندازه عاشق پیشه مریت نشان داده میشود، از پدرش، از شغل پدرش از کودکیاش و آزارهای مادرش و تنبیههای خاص او برای مریت نگفته باشد؟ به فرض هم که نگفته آیا مریت در جزیرهی کوچک مور هرگز با چنین ساختار و محفظهای نباید آشنا باشد؟
حالا به برادر هری برگردیم. لایل برای نزدیک شدن به مریت و عملی کردن نقشهاش، خود را به جای خبرنگاری بهنام سم هیک جا میزند تا اینچنین به مریت نزدیک شود. درست است که لاین خود را گریم میکند اما دادستان باهوش و جاهطلب ما بعد از فقط دوازده سال دوری از مور، دیگر نباید برادر دوست صمیمیاش را بشناسد؟
حال یک قدم به عقب برویم.
اساساً چه لزومی دارد که لایل برای نزدیک شدن به مریت هویت یک شخص دیگر را جعل کند و مجبور به کشتن او شود در حالی که بهراحتی به محل زندگی مریت و ویلیام( برادر مریت) دسترسی داشته است و در فیلم، ویلیام از دیدن مردی با کلاهی خاص در اطراف خانهشان که بعداً همان لایل معرفی میشود، میترسد و داد و فریاد میکند اما چون قادر به تکلم نیست نمیتواند دقیق بگوید که چه کسی را دیده است. آیا لایل نمیتوانسته مریت را در همان حوالی خانهاش بدزدد؟ آن هم خانهای ویلایی و بسیار بزرگ که در جایی خلوت و خارج از شهر است؟ آیا این پیچوتاب برای جعل هویت دیگری ترفند نویسنده برای سردرگم کردن مخاطب و تحمیل پیچیدگی ساختگی و پیچش تصنعی دادن به اثرش نیست؟
به گفته مریت در دادگاه که بارها و بارها در طول اثر آن را میشنویم که مضمون اصلی نویسنده نیز هست: «کسانی که دست به جنایت های خشونتآمیز میزنند ممکن است که به دام قانون نیفتند اما بالاخره کائنات، سرنوشت و یا وجدانشان آنها را به سزای اعمالشان میرساند» و در یک کلام اینکه «همه انسانها تاوان کارهای خود را پس میدهند».
به نظر میرسد این سریال در رساندن پیام اصلی خود موفق است. کارل مورک مریت را نجات میدهد و انسانهای بد به سزای اعمالشان میرسند. این موفقیت در رساندن پیام اصلی در سریال دپارتمان کیو به خاطر کارگردانی و بازیها بینقص است اما این مجموعه در فیلمنامه و سیر داستان آنقدرها هم بیاشکال نیست و کارگردانی خوب نمیتواند این نقصها را بپوشاند و بالاخره هرچیزی تاوان خود را دارد!


