به بهانه روز ملی سینمای ایران؛
ده فیلم برتر از کارگردانان صاحب سبک
تاریخ سینمای ایران پس از انقلاب اسلامی، داستانی شگفتانگیز از پویایی، مقاومت زیباییشناختی و تولد جریانی است که توانست با عبور از چالشها و تنگناهای سخت، خود را به عنوان یکی از اصیلترین و تأثیرگذارترین سینماهای جهان اثبات کند.
در سالهایی که بستر اجتماعی ایران دستخوش دگرگونیهای عمیق سیاسی و فرهنگی شد، فیلمسازان بزرگ این مرز و بوم به جای تسلیم شدن در برابر محدودیتها، زبان تازهای برای بیان دغدغههای انسانی، فلسفی و اجتماعی پیدا کردند. این سینما در مواجهه با بحرانها، به جای پناه بردن به شعارزدگی، درونمایه آثار خود را با ژرفای فرهنگ بومی، اسطورهها، شعر و روانشناسی جمعی پیوند زد تا گنجینهای از شاهکارهای ماندگار را به یادگار بگذارد.
در میان صدها اثر تولیدشده در این دوران، شاهکارهای ماندگاری از فیلمسازان بزرگ تاریخ سینمای ایران وجود دارند که نه تنها چارچوبهای فرمی هنر هفتم را در این سرزمین ارتقا دادند، بلکه به آینهای تمامنمای روح زمانه خود تبدیل شدند:
۱. بهرام بیضایی؛ اسطوره، هویت و مواجهه با حقیقت
باشو؛ غریبه کوچک
بهرام بیضایی در سینمای ایران بیش از آنکه یک فیلمساز باشد، یک اسطورهشناس و معمار ساختارهای دراماتیک است که تاریخ و آیین را به خدمت بیان مسائل انسان معاصر درآورده است. فیلم «باشو؛ غریبه کوچک» نمونه اعلای این رویکرد است؛ اثری که در بستر تلخ و ویرانگر سالهای جنگ شکل میگیرد اما به جای پرداختن به سطوح شعاری جنگ، به سراغ مفهوم عمیق دیگری، یعنی مهاجرت، بیگانهستیزی و قدرت نجاتبخش شفقت انسانی میرود.
داستان پسربچهای سبزه از جنوب که به شمال سرسبز و ناآشنا پناه میآورد، در کنار بازی خیرهکننده و ماندگار سوسن تسلیمی در نقش نایی جان، بیانیهای انسانی در ستایش پذیرش دیگری و از میان رفتن مرزهای قومیتی است.
بیضایی با این اثر نشان میدهد که چگونه میتوان از دل بحران، انسانیت را بازیافت و ریشههای تنفر را با باران مهربانی شست.
مسافران
شاهکار دیگر بیضایی یعنی مسافران نیز ادامه همین نگاه فلسفی و ساختارپزشکانه به هستی است. فیلم با یک سنت بومی آغاز میشود؛ آیین عروسی که با خبر مرگ مسافران در راه در هم میشکند و فضایی از سوگ و ماتم را حاکم میکند. اما بیضایی به جای تسلیم شدن در برابر مرگ، با هندسهای دقیق و فرمی خیرهکننده، مفهوم زمان و جاودانگی را بازخوانی میکند.
صحنه پایانی فیلم با ورود مسافران و بازگشت آینه و شمعدان، یکی از درخشانترین و تکرارنشدنیترین پایانبندیهای تاریخ سینماست که پیروزی زندگی بر نیستی را فریاد میزند.
۲. ناصر تقوایی؛ استادی در روایت و ظرافتهای فرمال
ناخدا خورشید
سینمای ناصر تقوایی کلاس درس بینظیری از فضاسازی، شناخت دقیق درام، شخصیتپردازی و مهارت در کارگردانی است. او با تسلطی کمنظیر بر ادبیات و سینما، توانست اثری خلق کند که استانداردهای فیلمسازی ژانر را در ایران متحول سازد. فیلم ناخدا خورشید اقتباسی درخشان از رمان داشتن و نداشتن اثر ارنست همینگوی است که تقوایی آن را چنان با اقلیم جنوب، شرجی سوزان، لنجها و بندرهای جنوبی پیوند زده که به گویاترین اثر بومی سینمای ایران بدل شده است
ناخدا خورشید با بازی قدرتمند و ماندگار داریوش ارجمند، تجسم انسان مغرور، تنها و تسلیمناپذیری است که در چرخدندههای روزگار گرفتار شده است. دقت تقوایی در انتخاب زاویه دوربین، تدوین دقیق و دیالوگنویسی تراشخورده، این فیلم را به اثری تبدیل کرده که غبار زمان بر آن نمینشیند.
کاغذ بیخط
سالها بعد، تقوایی با ساخت فیلم کاغذ بیخط دست به تجربهای کاملاً متفاوت زد و به سراغ طبقه متوسط، روابط زناشویی پیچیده و بحرانهای روانی انسان مدرن شهری رفت. روایت سیال فیلم میان واقعیت و جهان تخیل و رویا، با بازی خیرهکننده هدیه تهرانی و خسرو شکیبایی، نشان از نگاه مدرن و جامعهشناختی این کارگردان داشت.
کاغذ بیخط فراتر از یک فیلم خانوادگی، کالبدشکافی ظریفی از روانشناسی سرکوبشده و میل به آفرینش در دنیایی است که روزمرگی همه چیز را میبلعد.
۳. داریوش مهرجویی؛ طنز تلخ جامعهشناختی و حدیث نفس انسان مدرن
اجارهنشینها
داریوش مهرجویی را باید کاشف و مفسر بزرگ روانشناسی انسان ایرانی در گذر از سنت به مدرنیته دانست. او با نگاه تیزبین خود، تناقضها، آرمانخواهیها و بحرانهای هویت نسلی را به تصویر کشید که میان سنتهای کهنه و دنیای مدرن سرگردان بود.
فیلم اجارهنشینها نقطه عطف سینمای کمدی-اجتماعی ایران است؛ اثری که در ظاهر داستان چند مستأجر و یک ساختمان فرسوده در حاشیه شهر را روایت میکند، اما در عمق خود استعارهای برهمریخته و طنزآمیز از وضعیت کل جامعه است.
تقابل منافع شخصی، هرجومرج ساختاری و تلاش برای بقا در دل یک ساختمان فرسوده، با مهارت بینظیر مهرجویی در هدایت بازیگران و ریتم پرانرژی فیلم، اثری جاودانه خلق کرده است که پس از سالها همچنان خندهدار و در عین حال هشداردهنده است.
هامون
در سوی دیگر، فیلم هامون نقطه اوج سینمای تفکر و بحران هویت در ایران پس از انقلاب است. حمید هامون با بازی فرابشری و فراموشنشدنی خسرو شکیبایی، تجسد روشنفکر سردرگم، مردی که میان عشق، فلسفه، سنت و فروپاشی روانی دستوپا میزند، تبدیل به نماد یک نسل شد.
استفاده از تکنیک سیال ذهن، مونولوگهای ماندگار و ساختار غیرخطی در هامون، این فیلم را به مانیفستی روانشناختی تبدیل کرد که تماشاگر پس از گذشت دههها همچنان خود را در آینه آن بازمییابد و با رنجهای درونی او همذاتپنداری میکند.
۴. رخشان بنیاعتماد؛ صدای اقشار حاشیهای و رئالیسم اجتماعی
روسری آبی
رخشان بنیاعتماد را میتوان بیتردید بانوی سینمای اجتماعی ایران و صدایی بس رسا برای بازگو کردن رنجها و دغدغههای پنهان نگهداشتهشدهی طبقات فرودست دانست. فیلم روسری آبی روایتی عاشقانه، دراماتیک و در عین حال جامعهشناختی از تقابل طبقاتی، سنتهای خانوادگی و میل به زندگی است.
داستان عشق رسول رحمانی، مالک کهنسال کارخانه، به نوبر کردلو، زنی سرپرست خانوار از طبقهی کارگر، با درخشش عزتالله انتظامی و فاطمه معتمدآریا، تصویرگر جسورانه مرزهای طبقاتی و فشارهای اجتماعی در جامعهی ایران است.
بنیاعتماد در این اثر نشان میدهد که چگونه ساختارهای سنتی بر عواطف انسانی سایه میاندازند.
زیر پوست شهر
بنیاعتماد سالها بعد با ساخت فیلم زیر پوست شهر یکی از تلخترین، واقعگرایانهترین و صریحترین نقدهای اجتماعی را به تصویر کشید.
داستان طوبی (با بازی جاودانه گلاب آدینه) و فرزندانش، آینهای تمامنما از بحرانهای زیرپوستی طبقه کارگر شهری، فقر، مهاجرت و رویاهای بربادرفتهی نسل جوان است. بنیاعتماد با دوربین مستندگون و بیواسطهاش، نبض جامعهی ایران را در دست دارد و بیآنکه به سیاهنمایی بیفتد، کرامت انسانی را در دل سختترین شرایط زیستی تصویر میکند.
۵. عباس کیارستمی؛ مرز میان واقعیت و مجاز
کلوزآپ
عباس کیارستمی سینمای ایران را به جغرافیای جهانی پیوند زد و با نگاه مینیمال، شاعرانه و فلسفی خود، تعریف تازهای از تصویر و روایت ارائه داد.
او در فیلم کلوزآپ به سراغ یکی از جذابترین پروندههای مطبوعاتی رفت و داستان واقعی حسین سبزیان را که خود را به جای محسن مخملباف جا زده بود، بازآفرینی کرد. کیارستمی با مرزگذاری میان مستند و داستان، اثری خلق کرد که پرسشهای عمیقی درباره ماهیت سینما، حقیقت، دروغ و نیاز انسان به دیده شدن مطرح میکند. حضور خود شخصیتهای واقعی در فیلم، ساختارشکنی کمنظیری بود که مرز بین تماشاگر و اثر را از میان برداشت و مخاطب را به درون کارگاه خلاقیت کارگردان کشاند.
طعم گیلاس
شاهکار دیگر او یعنی طعم گیلاس، تجلی کامل تفکر فلسفی کیارستمی درباره مرگ، زندگی و ارزش زیستن است. آقای بدیعی با خودروی خود در تپههای خاکی و خشک حومه تهران میچرخد تا کسی را پیدا کند که پس از خودکشی احتمالی، بر مزارش خاک بریزد. کیارستمی بدون استفاده از ملودرامهای رایج، با تکیه بر سکوتها، چشماندازهای طبیعی، دیالوگهای مینیمال درون ماشین و مکثهای طولانی، به یکی از عمیقترین مدیتیشنهای تاریخ سینما درباره حق حیات و زیباییهای ساده جهان دست مییابد.
این فیلمها تنها قطعاتی از پازل باشکوه سینمای پس از انقلاب ایران هستند؛ آثاری که اثبات کردند سینما در این سرزمین فراتر از یک ابزار سرگرمی، زبان گویای اندیشه، حافظه تاریخی و تجلی روح جمعی یک ملت است. این فیلمسازان با خلاقیت، شجاعت و پایبندی به اصول هنری، استانداردهایی را به یادگار گذاشتند که تا همیشه چراغ راه آیندگان خواهد بود و به یاد ما میآورد که هنر اصیل، تاریخ انقضا ندارد و در سختترین شرایط نیز میتواند پیونددهندهی دلها و اندیشهها باشد.


