در گفتوگو با بهنوش بختیاری:
کار کردن با نرگس آبیار یک موهبت است
امروز بهنوش بختیاری در نقش «دَده خانم» سریال بامداد خمار، به شکل آگاهانهای در جزئیات بازی، بداههپردازی و فهم میزانسن نمود پیدا کرده است.
بهنوش بختیاری از جمله بازیگرانی است که مسیر حرفهایاش را نه صرفاً از مقابل دوربین، بلکه با شناخت دقیق از پشت صحنه و سازوکار تولید آغاز کرده است؛ تجربهای که از سالها فعالیت بهعنوان منشی صحنه کارگردان بزرگی چون داریوش مهرجویی، کیانوش عیاری و … تا بازی در بیش از دویست پروژهی سینمایی و تلویزیونی امتداد یافته است. وی با بازی در فیلم « من» ساختهی سهیل بیرقی، نامزد نقش مکمل زن از جشنوارهی فیلم فجر شد. امروز بهنوش بختیاری در نقش «دَده خانم» سریال بامداد خمار، به شکل آگاهانهای در جزئیات بازی، بداههپردازی و فهم میزانسن نمود پیدا کرده است.
گفتوگوی پیشرو، روایت او از همین نگاه حرفهای، همکاری با نرگس آبیار و مواجههاش با نقشی است که اگرچه در متن رمان حضور ندارد، اما به رنگی ماندگار در جهان سریال بدل شده است که در زیر میخوانید:
شخصیتی که شما در سریال بامداد خمار ایفا میکنید، (دده خانم) در متن اصلی رمان حضور مستقیمی ندارد. برای نزدیک شدن به این نقش و باورپذیر کردن آن، چه مسیر و تمهیداتی را طی کردید؟
شخصیت دَدهخانم نقش مهمی در سریال بامداد خمار ندارد. من رمان را خوانده بودم و انتظار هم نداشتم نقش فوقالعادهای از کار دربیاید؛ نه به روند قصه کمک میکرد و نه نقشی بود که جای مانور زیادی داشته باشد. این نقش را به عشق خودِ خانم آبیار بازی کردم. حضور در کنار کارگردانی چون نرگس آبیار برایم یک درس بزرگ بود و از انتخابم بسیار خوشحالم. از آنجا که قصهی بامداد خمار قصهی زیبایی است، حتی اگر کسی حضوری فرعی هم در چنین داستانی داشته باشد، ارزشمند است.
البته پیشتر کارگردان دیگری که قصد ساخت این سریال را داشت، من را برای نقش دایه انتخاب کرده بود، اما زمانی که کار به خانم آبیار رسید، نقش دَده به من پیشنهاد شد. دَدهخانم مهرهی پیشبرندهای در روند قصه محسوب نمیشود. بعضی از شخصیتها صرفاً «رنگ» هستند و قرار است به قصه رنگ بدهند.
در بازی شما رگههای پررنگی از طنز دیده میشود و شخصیتتان لحنی طنازانه دارد که مخاطب بهخوبی با آن ارتباط برقرار کرده است. این ویژگی تا چه اندازه حاصل بداههپردازی شماست و چقدر به متن و طراحی اولیهی فیلمنامه وفادار ماندهاید؟
شخصیت دَده در روند قصه جای مشخصی ندارد و بهتبع، دیالوگهای ویژهای هم برایش نوشته نشده بود. من از خانم آبیار پرسیدم چقدر دست من باز است. من به بداههگویی اعتقاد دارم. اول از همه به این دلیل که بسیار کتاب میخوانم؛ کتاب، روزنامه و مجله ــ منظورم مطالب اینستاگرامی نیست ــ باعث میشود دایرهی لغات فرد وسیع شود و تخیلش پرورش پیدا کند. بداهه را دوست دارم، چون از جان میآید؛ بهشرط آنکه به قصه ربط داشته باشد.
خانم آبیار با من بسیار همکاری کردند، دستم را باز گذاشتند و اجازه دادند رها باشم. از این بابت بهشدت مدیون ایشان هستم. جاهایی هم که میگفتند: «بهنوش، این دیالوگ غیرقابلباور است»، کاملاً میدانستم باید تغییرش بدهم. من دَده را زنی شیرین میدیدم، نه صرفاً طناز. زنی که دل به زندگی داده و با زندگیاش عشق میکند؛ همینکه در این عمارت زندگی میکند، شوهر و بچه دارد و حتی با یک گلسر ساده هم عشق میکند.
آنقدر خودم این کاراکتر را دوست داشتم که مدام با خودم میگفتم ای کاش همهی آدمها با چیزهای کوچک خوشحال شوند. دَده با اینکه زن بیسوادی است، دوست دارد همه در نهایت شادی زندگی کنند. همانطور که گفتم، بعضی آدمها فقط رنگ قصهاند. شخصیت من پیشبرندهی داستان نبود، اما همین هم برایم کافی بود و سعی کردم در بازیام اغراق نداشته باشم.
هماهنگی دقیق زبان بدن شما با ادای ضربالمثلها در این نقش کاملاً به چشم میآید. آیا رسیدن به این نوع بیان و بازی، برایتان چالشبرانگیز بود؟
هماهنگی بدن و ضرب المثل بعد از یک عمر کار طنز کردن ناخودآگاه وارد بدن و جانت میشود. زمانی که شما نقشی را بازی میکنید حتی دیالوگتان باید با انگشت پایتان هم نشان داده شود و زیر پوستی کار کنید. گریم من در این سریال اصلا در جهت زیبایی نبود، خال گوشتی داشتم و روسری را هم به طوری چهره پرداز میبست که گردی صورت مشخص شود به دلیل آن که در آن برهه از تاریخ چاقی مد بود. حتی خودم به عوامل گریم و چهره پردازی میگفتم لک و پیس من را زیادتر کنید چون میخواهم به این صورت دیده شوم و نشان بدهم دَده از از یک طبقهی پایین اجتماع است و هیچ ابایی هم از این گریم نداشتم.
بعضی از بازیگران از کجشدن ابرویشان هم میترسند اما من حتی دلمنمیخواست صورتم فون داشته باشد همهی تلاشم این بود کهگریمام در جهت زشتی باشد. برای نقش دده تمام دندانهای سالمم را در دندانپزشکی تراشیدند و فیلر زیادی به بینیام تزریق کردند که نزدیک به بیناییام بود و ریسک داشت. پنبه های بزرگی بالای لبهایم گذاشتند و تمام دندانهایم را کامپوزیت زرد کردند که من هنوز هم با آن دندانها دارم زندکی میکنم.
این تاوانیست که به عشق بازیگریات باید بدهی مخصوصا عشق برای کارگردان و بانوی عزیزی چون نرگس آبیار. لباسهایی که بر تن میکردم هیچ زیور آلاتی نداشت. ایفای این نوع نقش چالش برانگیز است؛ نقشی از طبقهی پایین که خیلی به آن پرداخته نشده است و من باید در جهت دیده شدن این نقش، کاری میکردم.
نقش نرگس آبیار بهعنوان کارگردان در شکلگیری و هدایت این شخصیت تا چه حد تعیینکننده و تأثیرگذار بوده است؟ در کل همکاری با خانم آبیار و سایر عوامل را چطور ارزیابی میکنید؟
نرگس آبیار یک موهبت و هدیه از طرف خداوند است. بانوی هنرمندی که به دلیل اراده و پشتکاری که دارد باید مجسمهاش ساخته شود. راهنمایی ایشان نه تنها برای من که برای کل عوامل تولید در حد یک نگاه و یا یک کلمه کافی بود که متوجه شویم کارمان را درست انجام دادهایم یا نه. ایشان یک کارگردان کنترلگر در جهت مثبت و درست بودند نه کارگردانی متعصبانه و وسواسی. اگر آبیار نبود، سریال بامداد خماری هم وجود نداشت؛ اصلا بامداد اینی نمیشد که الان میبینیم. ایشان به عنوان سازنده در شکل گیری و هدایت شخصیتها موثر و تعیین کننده بودند. آبیار یک خانم باسواد، منصف و هنرمند هستند.
مواردی را که من میگویم در جهت تملق و چاپلوسی نیست بلکه واقعی است. خانم آبیار دوباره من را احیا کردند و به من زندگی بخشیدند.
بامداد خمار برای بسیاری از مخاطبان، اثری نوستالژیک و خاطرهساز است. شما در برخورد با چنین پروژهای، تا چه حد به ذهنیت و خاطرهی مخاطب از رمان توجه داشتید؟
شاید باورتان نشود! من ناامیدانه این نقش را بازی میکردم چون فکر میکردم که دیده نمیشود. این داستان محبوبه را دارد، مادرش را دارد، خواهرهای زیبایش را دارد و پسرهای خوش تیپ و من در این میانگم هستم. اما با خودم میگفتم در عوض من از خانم آبیار به صورت حرفهای در حال تجربه اندوزی آن هم در یک کار خوب هستم. نقش من که اصلا دیده نمیشود اما انرژی خانم آبیار همچنین سایر عوامل و بانویی چون مرجانه گلچین بسیار کمکم کرد. یکی از بهترین پارتنرهایی از لحاظ حرفهای، اخلاقی و توانایی در کنارم بودند، مرجانه گلچین بود که حضورشان گرما داشت. گاهی اوقات ایشان راهنماییهای خیلی مفیدی میکردند.
البته من یکگله مندی هم دارمکه خارج از بحث سریال بامداد خمار است؛ این که چرا کارگردانان من را فقط برای ایفای نقشهای طنز میخواهند؟! من در کارهای جدی حضور داشتم، وقتی در فیلم «من» اثر سهیل بیرقی نقش جدی و اجتماعی داشتم که تنها در چهار سکانس کاندید سیمرغ جشنواره فجر، خانه سینما، انجمن منتقدان و نویسندگان و جشن حافظ شدم پس این پتانسیل در من وجود دارد اما تنها سازندگان دنبال کارهای کلیشهای هستند. امیدوارم بازیگران را بر حسب استعداد انتخاب کنند نه رفاقت و …
بازی شما در این سریال، بازخوردهای مثبتی بههمراه داشته و بسیاری آن را نقطهی عطفی در کارنامهی اخیرتان میدانند. خودتان این نقش را در مسیر حرفهایتان چگونه ارزیابی میکنید؟
دده زنی بسیار ساده، رو راست، بیحقه و با کلکهای کوچولو که در هر آدمیزادی هست را دارد و مهربانیاش باعثشده که سایر عزیزان، این نقش را دوست داشته باشند. دَده، فردی چشم و دل سیر است و به زندگی عشق دارد و راضی است. او شوهرش، آقای کربلایی (فیروز) که از هنرمندان معروف بزرگ است را دوست دارد. با خودم میگفتم ای کاش زندگی ما در همین حیاط ها و مطبخها بود به صورت خیاری میخوابیدیم، شبها پای گردسوز می نشستیم، حرف میزدیم و میخندیدیم. همیشه میگویم ای کاش زندگیها اینجوری بود و من غصه میخورم چرا در آن دوران به دنیا نیامدم چون من اصلا آدم این زمانه نیستم. قدیمها را خیلی دوست دارم. این تکنولوژی بدن من را هر روزه میلرزاند. باز هم میگویم من هر چه در حال حاضر دارم از خانم آبیار است پیش از آن آقای مهران مدیری و آقای عطاران نیز کمک بسزایی کردند و از آنها قدردانی میکنم.
من هیچ گاه نخواستم یک شبه، ره صد ساله را طی کنم و در این مسیر هم اذیت شدم. یک زمانی حضورم پر رنگ شده بود و در نتیجه یکسری طرفداران پر و پا قرص داشتم و دارم و در مقابل هم یک سری دشمن هست. حتی برای خانم آبیار هم میبینیم که در فضای مجازی چه چیزهایی علیه وی مینویسند در صورتی که تلاش خانم آبیار این است که تاریخ این مملکت را زنده کند و باید مجسمهاش را ساخت. الان من و بسیاری از همکاران برای یک استوری مواخذه میشویم و فقط انتقاد میکنند.
ما هیچ وقت تشویق نشدیم، همیشه مواخذه شدیم چرا این کار را کردیم! فضای مجازی که کلا له کننده است و یک سری سایبری وجود دارند که وظیفهشان این است که مطالب نامربوط بنویسند تا از کارم سیر شوم اما آدم زحمت کشی هستم و در این سالها با بیش از ۲۰۰ پروژه همیشه نجیب و شریف کار کردهام. خدا را شکر میکنم با شخصیت فرهیخته و بزرگی مانند خانم آبیار و تهیه کننده عزیز آقای قاسمی کار کردهام. جا دارد یک تشکر ویژه از ایمان امیدواری طراح گریم که به همهی ما جان دادند و پگاه ترکی، طراح لباس عزیز که برای یک انگشتر هم فکر میکردند و آقای دکتر شجاعی بزرگوار طراح صحنه و مردم خوب قزوین و تمام عوامل (تدارکات تولید و …) که شبانه روزی زحمت میکشیدند، بکنم.
من در نهایت باید به یک نکتهی خیلی مهم اشاره کنم که خارج از بحث مصاحبه است اما باید یکسری ناگفتهها، گفته شود؛ واقعاً آرزو به دلم مانده که وارد فیلمی شوم و برای نقش من پنج، شش خط دیالوگ خوب بنویسند. حتی در سریال چهارخونه یادم هست نقش من فقط در حد این جملات بود: «مامان، در رو باز کنم؟ مامان اشتها ندارم. مامان غذا نمیخورم.» اما من دست به تعریف شخصیت زدم؛ اینکه ممکن است این فرد روانشناسی خوانده باشد اما آدم موفقی نباشد. جالب اینجاست که بهدلیل تنگنظری، فقط یک بازیگر ــ مبادا شخصیت من دیده شود یا بداههگویی کنم ــ نادیده گرفته میشود.
چون متن چیزی برای من نداشت، عروسکی به نام «شاسخین» طراحی کرده بودم؛ به شکل خرس، که حرف نمیزد و گاهی آلمانی صحبت میکرد. در گذشته کشتیناخدا بوده، بعد اخراج شده و غذایش شلوار است! اعصاب درستودرمانی نداشت و این دختر گاهی بهصورت طنز دچار توهم میشد. متأسفانه وقتی شاسخین ناگهان محبوب و گران شد، قربانی بخل و حسادت یکی از بازیگران شد و من از هرگونه بداههگویی ممنوع شدم.
هنوز هم بعد از هجده سال مردم در خیابان حال شاسخین را از من میپرسند. ما اینگونه خلاقیتهایمان خفه میشد. واقعاً هرگز حسادت اجازه نداد خلاقیتم رشد کند. میترسیدم حرفی بزنم که مبادا به کسی برخورد و این روند بارها تکرار شد. ناحقیهایی که به تو اجازه نمیدهد رها باشی. متأسفانه فضای طنز گاهی اینگونه بود. من خیلی قربانی نجابت، ادب و تواضعم شدم. اگر بازیگر دیگری بود، شاید این اتفاقها برایش نمیافتاد. شاید من زیادی برای این حرفه سادهام. آن زمان هم شرایط طوری نبود که کارگردانها جلوی این ناحقیها بایستند.







