مروری بر پنج فیلم ماندگار اورسن ولز
به مناسبت چهلویکمین سالگرد درگذشت اودر تاریخ سینما، کمتر نامی به اندازهی اورسن ولز با مفهوم «انقلاب فرمال» و «نبوغ زودهنگام» گره خورده است. ولز تنها یک کارگردان، بازیگر یا فیلمنامهنویس نبود؛ او جادوگری بود که پردهی عریض سینما را به عنوان یک کارگاه بزرگ تجربی بازتعریف کرد.
فریبا جمور: در دورانی که سینمای هالیوود در سیطرهی نظام ساختارمند و چارچوبهای سختگیرانهی استودیویی بود، ولز با جسارتی بیمانند وارد میدان شد و قواعد بازی را برای همیشه تغییر داد.
چیزی که ولز را به غولی در تاریخ سینما بدل کرد، نگاه او به «دوربین به مثابهی ابزار اندیشه» و «تدوین به عنوان مفهوم زمان» بود. او نشان داد که فیلمسازی فقط روایت یک داستان نیست، بلکه معماری فضا، نور، صدا و پرسپکتیو است. بررسی ۵ اثر برجستهی او، در واقع مرور ۵ گام بنیادین است که سینمای مدرن با آنها متولد شد و به تکامل رسید.
۱. همشهری کین (Citizen Kane / ۱۹۴۱)
وقتی ولز در بیستوپنج سالگی همشهری کین را ساخت، نهتنها یکی از اعظم شاهکارهای تمام دورانها را خلق کرد، بلکه ساختار زبان سینمایی را از نو نوشت. پیش از این فیلم، دوربین اغلب ناظری نسبتاً ایستا و موازی با افق بود؛ اما ولز با همکاری فیلمبردار نابغهاش، گرگ تولند، تقاطع هوشمندانهای از عمق میدان بینظیر (Deep Focus)، زاویههای پایین و غیرمعمول دوربین، و سقفهای ملموس در دکور ایجاد کرد.
ولز با همشهری کین روایت خطی و سنتی را نابود کرد. او ساختار دانای کل را کنار زد و داستان عظمت و فروپاشی چارلز فاستر کین را از طریق فلاشبکهای متضاد و از زاویهی دید شخصیتهای مختلف روایت کرد؛ ساختاری که بعدتر پایهگذار سینمای مدرن و روایات چندگانه شد. علاوه بر این، استفادهی نوآورانه از صدای همزمان ، تدوین موازی زمانی و خلق پرسپکتیو صوتی، صدا را از یک عنصر جانبی به یکی از ارکان اصلی درام بدل ساخت.
ولز در این اثر کالبدشکافی خیرهکنندهای از رویای آمریکایی و انزوای غولهای قدرت ارائه داد؛ جایی که تمام ثروت و امپراتوری رسانهای کین در نهایت نتوانست جای خالی معصومیت ازدسترفتهی دوران کودکیاش (رزباد) را پر کند. او نشان داد که چگونه یک انسان میتواند در میان تپهای از اموال و مجسمههای بیروح، خرد و تنها بماند.
۲. امبرسونهای شکوهمند (The Magnificent Ambersons / ۱۹۴۲)
با وجود مداخلهی شدید استودیو و تدوین مجدد و سلاخی اثر، امبرسونهای باشکوه همچنان به عنوان یکی از دستاوردهای عظیم سینما در فضاسازی و حرکت دوربین شناخته میشود. فیلم داستان افول یک خانوادهی اشرافی در جریان صنعتیشدن آمریکا است؛ روایتی تلخ از گذر زمان که با استادی تمام بر پرده نقش میبندد.
ولز در این فیلم «پلان-سکانس» و حرکتهای سیال دوربین را به اوج تکامل رساند. دوربین ولز در میان راهروها و بالکنهای عمارت امبرسونها حرکت میکرد و ریتم صحنه را نه در اتاق تدوین، بلکه در درون قاب و از طریق حرکت بازیگران و میزانسن خلق میکرد. او به سینما یاد داد که چگونه میتوان «گذر زمان» و «سنگینی تنهایی» را بدون قطعهای پیاپی، تنها با رقص دوربین در فضای سهبعدی تصویر کرد.
تحلیل ولز از ورود اتومبیل و تکنولوژی به جای کالسکه، استعارهای برچیده شدن دنیای قدیم و غرور اشرافی است. او با لنزهای عریض، راهروهای تاریک و سایههای سنگین عمارت، زوال تدریجی خانوادهای را نشان میدهد که نمیتواند خود را با سرعت بیرحم تاریخ تطبیق دهد و در نهایت زیر چرخدندههای مدرنیته له میشود.
۳. بانویی از شانگهای (The Lady from Shanghai / ۱۹۴۷)
ولز در بانویی از شانگهای یکی از سیاه ترین و پیچیده ترین نمونههای ژانر نوآر را ارتقا داد. فیلم که در ظاهر روایتی معمایی دربارهی جنایت، مکر و وسوسه است، در لایههای زیرین خود به کالبدشکافی توهم و نقابهای انسانی میپردازد.
سکانس پایانی و مشهور «تالار آینهها» در شهربازی، یکی از مهمترین لحظات تاریخ سینما در نقد مفهوم «واقعیت و بازنمایی» است. ولز با تکثیر تصویر شخصیتها در آینههای متقاطع و سپس خرد کردن آنها با شلیک گلوله، استعارهای بصری از هویتهای چهلتکه و فروپاشی روانی خلق کرد. او به سینما نشان داد که چگونه میتوان انتزاعیترین مفاهیم فلسفی و روانشناختی را به فرمی کاملاً بصری و هیجانانگیز تبدیل کرد.
در این اثر، ولز رابطه متضاد عشق، طمع و خیانت را در بستری اکسپرسیونیستی روایت میکند. شخصیت مایکل اوهارا (با بازی خود ولز) به درون توری از توطئههای مسموم کشیده میشود که توسط زنی جذاب و بیرحم (ریتا هیورث) تنیده شده است. ولز با شکستن تصویر سنتی زن اثیری در نوآر، فیلمی ساخت که در آن تماشاگر همزمان شیفته و هراسان از زیبایی و خباثت شخصیتها باقی میماند.
۴. نشانی از شر (Touch of Evil / ۱۹۵۸)
نشانی از شر پایاندهندهی دوران کلاسیک فیلم نوآر و یکی از تکنیکیترین آثار ولز است. داستان در یک شهر مرزی فاسد میان آمریکا و مکزیک میگذرد و تقابل میان قانون، اخلاق و فساد درون سیستم را به تصویر میکشد. شخصیت کارآگاه کوئینلان با بازی خود ولز، یکی از پیچیدهترین و منزجرکنندهترین پرترههای ناآدامی در سینماست.
سکانس افتتاحیه سه دقیقه و سی ثانیهای فیلم — که با کار گذاشتن یک بمب ساعتی در صندوقعقب خودرو آغاز میشود و با حرکتی مداوم و بینظیر، جابهجایی خودرو و شخصیتها را در چند خیابان دنبال میکند — معیار تازهای برای ایجاد تعلیق در سینما شد. ولز با این فیلم نشان داد که میزانسن پیچیده تنها یک خودنمایی تکنیکی نیست، بلکه ابزاری است برای درگیر کردن عمیق مخاطب با جغرافیا، زمان و تنش روانی صحنه.
ولز در نقش هانک کوئینلان، کارآگاهی متوهم و فاسد اما دارای منطقی دستکاریشده را بازی میکند که برای اجرای عدالتِ شخصیاش، به کاشتن مدارک دروغین دست میزند. تاریکی زوایای شهر مرزی، مواجهه نژادی و مرزهای لغزان میان مرجع قانون و جنایتکار، این اثر را به یکی از تیرهترین کالبدشکافیهای اخلاق در جریان سینمای پلیسی بدل ساخته است.
۵. ناقوسهای نیمهشب (Chimes at Midnight / ۱۹۶۵)
ولز همیشه شیفتهی ویلیام شکسپیر بود، اما در ناقوسهای نیمهشب (با نام دیگر فالستاف) چندین نمایشنامهی شکسپیر را ترکیب کرد تا شخصیت سر جان فالستاف را به مرکز ثقل درام بدل کند. این فیلم کمدی و تراژدی را در قالبی تاریخی و بیرحمانه پیوند میزند و نگاهی عمیق به رفاقت، خیانت و جادوی قدرت دارد.
سکانس «نبرد شروزبری» در این فیلم، شیوهی تصویربرداری از جنگ را در سینما برای همیشه تغییر داد. ولز با استفاده از تدوین سریع و خردکننده، زاویههای تند دوربین، صداهای گوشخراش شمشیرها و گلآلود کردن صحنه، نمایشی عاری از شکوه و آکنده از واقعیتِ وحشتناک، هرجومرج و کثافات جنگ خلق کرد؛ نمایشی که بعدتر الگوی مستقیم فیلمسازانی چون استیون اسپیلبرگ و استنلی کوبریک در بازسازی صحنههای نبرد شد.
ولز در خودِ نقش فالستاف، پیرمردی دائمالخمر، شاد و شهوتران را به تصویر میکشد که قربانی سیاستورزی بیرحمانهی شاهزاده هال میشود. این فیلم، مرثیهای سوزناک برای معصومیت، دوستداشتن و انسانیتی است که در پای پایههای سرد قدرت سیاسی و تاج و تخت قربانی میشوند.
میراث مردی که جلوتر از زمانهاش میدوید
بزرگی اورسن ولز تنها در جوایز یا موفقیتهای تجاریاش نبود — که اتفاقاً هالیوود اغلب او را پس زد و مجبورش کرد بخش زیادی از عمرش را در آوارگی برای تأمین مالی فیلمهایش بگذراند. عظمت ولز در این بود که او سینما را از یک ابزار سرگرمی ساده، به یک رسانهی مدرن، عمیق و چندلایه ارتقا داد.
او مفهوم «مولف» را معنا بخشید و ثابت کرد که سینما میتواند مانند یک رمان عمیق، یک نقاشی اکسپرسیونیستی یا یک اجرای باشکوه اپرا باشد. ولز به ما یاد داد که فرم، جدای از محتوا نیست؛ فرم خودِ محتواست. زادروز اورسن ولز، یادآور روزی است که سینما جرات کرد بزرگتر فکر کند، از چارچوبها فراتر رود و چشماندازهای تازهای از حقیقت انسان را بر پردهی تیره فتح کند.



