نقد فیلم دعوت؛
دعوت به دریدگی مدرن
محبوبه جان نثاری -فیلم the invite (دعوت) محصول ۲۰۲۶ آمریکا بازسازیشده نسخه اسپانیایی فیلمی به نام sentimental ۲۰۲۰ است. فیلم کاملاً آپارتمانی و دربارهی روابط بین زوجین است و با دو گزاره از اسکار وایلد آغاز میشود: «انسان باید همیشه عاشق باشد، پس هرگز نباید ازدواج کند.» در این نوشتار به دنبال ارزشگذاری و یا درست و غلط بودن این گزاره نیستیم؛ از ایندست گزارهها درباره ازدواج بسیارند و اگر قرار بود بشر به آنها توجهی داشته باشد، در حال حاضر در این جای تاریخ نایستاده بودیم و نسل بشر خیلی پیش از این منقرض شده بود.
بلکه میخواهیم ببینیم مقصود فیلمساز از گذاشتن این دو گزاره در ابتدای فیلمش چیست و این دو، چه کارکردی در فیلم او دارند. در این دو جمله عشق و ازدواج در مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند. درست مانند دو زوج همسایه ای که در فیلم داریم. یک زوج سالهاست که ازدواج کردهاند و دختری دارند و زوج دیگر نزدیک به یکسال است که در رابطهای عاشقانه به سر میبرند. در یک شب قرار است زوج متأهل میزبان زوج عاشق، که همسایه طبقه بالای آنها هستند، باشند.
زوج متأهل روابط خوبی با یکدیگر ندارند. و هر کدام انواع و اقسام کاستیها را دارند. مرد که استاد موسیقی است، در کار و زندگی احساس شکست میکند و از کمر دردی مزمن رنج میبرد و زن در خیلی مواقع توان کنترل احساساتش را ندارد و تخصصش خریدن لوازم لوکس، گران و غیرضروری برای خانه است. اما زوج عاشق به ظاهر مؤدب و معقول و فرهیخته مینمایند و هر دو به نسبت زوج متأهل ظاهر جذابتری دارند و با یکدیگر در رابطهای پرشور و هیجان به سر میبرند. آنقدر که سروصداهای شبانه آنها همسایهی مزدوج، بهخصوص مرد خانواده را به ستوه آورده و او از همان ابتدای مهمانی بهدنبال این است که این گلایه را از آنها داشته باشد.
در طول مهمانی دائم منتظر بزنگاهی هستیم که حرف به گلایهی مرد متأهل کشیده شود تا اینکه زوج عاشق خودشان پیشقدم میشوند و بابت سروصداهای شبانهشان از آنها پوزش میخواهند. در اینجاست که پرده میافتد و خفای آنها برای زن و مرد متأهل آشکار میشود. آنها برایشان از پارتیهای جنسی و روابط گروهی حرف میزنند و زن و مرد متأهل با اشتیاق و کنجکاوی سوال میپرسند و آنها هم در اوج دریدگی پاسخ میدهند. شاهد شور، هیجان، چشمان برق افتاده و لبخند و حسرت از این همه لذتجویی و کامرانی هستیم که زوج عاشق میبرند و آن دوی دیگر از آن محروماند! محرومیتی که فیلمساز میخواهد به کام تماشاگر هم بریزد. اصالت لذت را، حال از هر راهی، به اوج ببرد و نامش را عشق بگذارد و ازدواج را درماندگی و ناکامی جلوه دهد.
در پردهی آخر، زن عاشق روبروی دوربین مینشیند و شروع به واکاوی روابط زوج متأهل میکند. با چند سوال و جواب ساده رابطه خراب و پرخاشگرانه آنها با یکدیگر را ناشی از ویرانی رابطهی زناشویی آنها میداند و همه چیز را برایشان در کاسه زناشویی خلاصه میکند و این نسخه را برای آنها میپیچد که این ازدواج به بنبست رسیده و در پایان با یک سوال به ظاهر عمیق از صندلی تراپیاش بلند میشود و آنها را تنها میگذراند و میروند: «دوست دارید دخترتان پدر و مادری افسرده داشته باشد اما در کنار هم یا شاد و جدا از هم؟»
بعد از رفتن بی سروصدای مهمانها، مرد متأهل میگوید شب را در اتاق کارش سپری میکند و به نظر میرسد که فردا میخواهند نسخه زن همسایه را برای زندگیشان تجویز کنند. تا اینکه مرد دست به پیانو میبرد و بعد از سالها مینوازد و زن در کنار او مینشیند و سر بر شانهی او میگذارد و اینچنین فیلم تمام میشود.
این قاب را از پنجره خانه آنها و از دور میبینیم. نمایی سنجاق شده و تحمیلی برای یک پایانبندی! چطور شد که مرد تصمیم گرفت از احساس بدبختیای که بهعنوان معلم موسیقی داشت دست بکشد و به ناگاه شروع به نواختن کند؟ و زنی که این همه از او شاکی بود، چطور به یکباره به او میپیوندد؟ این تغییر، کی و چگونه و چه زمانی در آنها رخ داد؟
این تغییر، برای مخاطب کاملاً بهیکباره و غیرمنتظره است. دگرگونی که در طول فیلم رگههایی از آن را نمیبینیم و هیچ جای فیلم به نفع این چرخش طراحی نشده است.
یعنی فیلمساز میخواهد با این پایانبندی بگوید در تقابل عشق و ازدواج، انتخابش ازدواج است و با دو گزارهی ابتدایی فیلم مخالف است؟ اگر مخالف است چرا باید اساساً آن را در ابتدای فیلمش قرار دهد؟ فیلمساز که همان بازیگر زن متاهل در فیلم است، حتماً از این ضربالمثل ایرانی بیخبر است که «زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند.» چرا که با این پایان، برای ابتدای فیلمش این ضربالمثل برازندهتر بود!
این چرخش به یکباره فیلمساز و شخصیتها برای ما با باورپذیر نیست.
کدام صحنهها، دیالوگها و واکنشها در این فیلم در پایان در ذهن ما میمانند؟ آنچه از تجربیات زوج عاشق دیدهایم و شنیدهایم و یا نمای پایانی؟! در سراسر فیلم کفه ترازو به نفع کدام زوج بود؟ زوج عاشق یا زوج متأهل؟
بازگویی یک ناهنجاری و عملی خلاف طبیعت، خلاف عرف و حتی خلاف منش و روش حیوانات در حیات وحش، زمانی همچنان یک ناهنجاری و ضد ارزش باقی میماند که تلاش فیلمساز در سراسر فیلم در راستای تقبیح آن باشد نه سفیدشویی آن؛ تلاشی که در طول فیلم شاهدش نیستیم؛ حتی اگر خودش، نقش زن متاهل فیلم را بازی کرده باشد! و با گذاشتن این نمای پایانی و موسیقی و نواختن و دیدن این زوج متأهل در یک قاب و در کنار هم این سفیدشوی، سفید یا فراموش نمیشود.


