هبوط در دره مدیسون: “مرثیه ای بر ویرانه های تمدن وشکوهِ بازگشت به اصالت”
در منظومه آثار سینمایی "تیلور شریدان " جغرافیا هرگز یک دکورِ خنثی یا بستری صرف برای پیشبرد پیرنگ نیست؛ بلکه یک شخصیتِ زنده، سرسخت و"تقدیر ساز" است که درنبردی طبیعت گرایانه، هویتِ انسان را از پیله تمدن بیرون میکشد وبه چالش میطلبد.
عدنان شاه طلایی- شش قسمت از بخش اول سریال “مدیسون” یک درامِ خانوادگیِ و کاوشی عمیق دردناک در ساحتِ اگزیستانس بشری و تضادِ
آشتی ناپذیرِ دو گونه “بودن” در جهانِ معاصر است. شریدان با مهارتی شکوهمند، دیالکتیکی میانِ تفرعنِ انتزاعی نیویورکی و صراحتِ بدویِ “مونتانا” بنا میکند؛ روایتی که با یک “خلاء عظیم” آغاز میشود: فقدانِ پرستون کلیبورن بابازی “کورت راسل” که مرگش نه یک تصادفِ ساده که نقطه عزیمتِ استیسی کلیبورن با بازی “میشل فایفر” به سوی حقیقتی عریان و بازگشت به پیوندی ماورایی با زمین است.
داستان بایک گسستِ غریب و هولناک آغاز میشود که تمامِ شالودههایِ زندگیِ مدرن خانواده را فرو میریزد. سقوط هواپیمای کوچک سسنا در طوفان و لابلای درختان بلند جنگلی دور افتاده در ارتفاعات برفگیرِ”مونتانا” جایی که طبیعت، بیرحمی و قدرتِ مطلق خود را به رخ انسان میکشد. پرستون و برادرش پاول کلیبورن بابازی “متیو فاکس” در میانه یک ماهیگیریِ روتینِ در اعماق طبیعتی که دوست داشتند، بلعیده میشوند. این تنها یک سقوط وسیله نقلیه هوایی نیست، بلکه سقوطِ اتکاییِ انسان به تکنولوژی در برابر سهمگینیِ کوهستان است. برای استیسی که سالها در میان دیوارهای شیشهای شیک مدرن با گفتگوهایِ بیروح شهر سپری کردهِ خبر اینِ مرگ مثلِ پرتاب شدن از یک رؤیایِ حریر به کفِ سنگی سردخانه است. او ناگهان از دنیایِ امنیتِ کاذبِ شهری به جایی پرتاب میشود که بوی خاک، خون، سرما و حقیقت میدهد.
“تیلور شریدان” در مدیسون نشان میدهد که چگونه یک فقدان، میتواند تمامِ ساختارهایِ ظاهریِ زندگی را متلاشی کرده و انسان را با هسته
سخت تنهاییاش روبرو کند. استیسی کلیبورن در یک هبوط خودخواسته همه فرزندان و دامادش را فرا میخواند تا با هواپیمای جت شخصی لوکسش به مونتانا وسپس به” مدیسون” کوچ کنند، جایی که پیکر محبوبش در آن جا مانده است. ابیگل، دختر بزرگتر او با بازی “بیو گاررت” که
خود در ویرانههای زندگیِ مشترکش با دالاس، دستوپا میزند، به کلبه چوبین در طبیعت بکر مدیسون، پناه میبرند. در این مکان شریدان تضادِ طبقاتی و فرهنگی را به بهترین شکل تصویر میکند. ورود این زنانِ شیک شهری به قلمروی زمخت و بیتکلفِ “مونتانا” برخورد دوسیاره متضاد است. این تضاد درشخصیتِ مرد جوانی به نام کید هریس با بازی “کوین زیگرز” متبلور میشود؛ او همسایه کابوی آنان است، که همسر و یک دختر سوار کار نوجوان دارد.
او به رسم خوشامد گویی، برای آنان انواع غذای پخته شده متنوع خانگی میآورد و بارفتارش به آنها میفهماند که در آن اقلیم، ثروت افسانهای استیسی کلیبورن هیچ قدرت گشایی ندارد. در مدیسون آنچه انسانها را نجات میدهد صرفا پیوندهای انسانی اجتماعی و فرهنگی است. استیسی در سکوتِ نگاه کید، بیمعنایی ِ تمام آن چیزی را میبیند که در نیویورک به آن افتخار میکرد.
یکی از درخشانترین لایههای نقدِ “تیلور شریدان” پرداختن به شکافِ نسلی درقالب “آگاهیِ اجتماعی” است. درحالی که دختران استیسی تحت تأثیرِ کلیشههای تاریخی، ساکنانِ قدیمی و بومیِ منطقه ر ابا لفظِ سنتیِ “سرخپوست “خطاب میکنند؛ لفظی که در لایه پنهانش نگاهِ فرادستانه دارد. نوههای نوجوان، امیا میلر و لانیا پولاک، نقش اصلاحگر معرفتی را ایفا می کنند. آنان با صراحتِ نسل زد (Gen z) به بزرگترها یادآوری میکنند که از واژه “آمریکن نیتیو” با بومیان اصیل استفاده کنند. این صرفا یک وسواسِ زبانی نیست، بلکه نشاندهنده بیداری نسلی است که نژاد نه در رنگِ پوست، بلکه در حق تاریخی، میبیند، شریدان از طریقِ این نوجوانان، پلی میان مدرنیته آگاه و اصالتِ باستانیِ خاک، بنا میکند و نشان میدهد که حتی در میانه سوگ، میتوان به درکی انسانیتر از تاریخ یک سرزمین رسید.
پل عاطفی میان نیویورک و مونتانا برای “ابیگل”، باچالشی جانکاه وتراژیک همراه است. او که از آوار دالاس تنوع طلب و هیاهوی پوشالی دنیای آواز همسر سابقش گریخته؛ در نگاهِ نافذ و حضورِ پر صلابت کلانتر منطقه، ون دیویس با بازی “بن شینتزر” معنای جدیدی از مردانگی و ثبات را کشف
میکند. “ون دیویس” با آن سیمایِ خوش رو و منشِ کوهستانیاش، برای “ابیگیل” تجسم پناهگاهی است که در نیویورک هرگز نیافته بود. اما شریدان در اینجا یکی از تلخترین تقابلهایِ فرهنگی را رقم میزند: ون دیویس فرزندِ وفادار خاک که قبلتر از همسرش دو فرزند دارد، در یک سانحه همسرش میمیرد، هویتش را با سنگ و صخرههای مونتانا تعریف کرده است.
درخواست ضمنیِ ابیگیل برای پیوندی که شاید او رابه شهر بکشاند، رد میکند. او حاضر نیست آن جا را با تنوع طلبی و بیقراری مردمان شهری نیویورک عوض کند. ون دیویس حتی به او امید واهی نمیدهد و آگاهانه سعی میکند عشق او را از یاد ببرد تا اصالت زندگیاش فدایِ بیثباتیِ زنی نشود که هنوز میانِ دو جهان معلق است.
بعد از خاکسپاری کلیبورن و برادرش پاول، با بازی “متیو فاکس” در آن مرتعِِ بیکران، خانواده به نیویورک باز میگردد ، اما این بازگشت تنها عمقِ بیگانه بودنِ آنها با شهر را نشان میدهد. استیسی در نیویورک “دچار نوعی خلاء مکانمند” میشود؛ او احساس میکند قلبش در همان مرتعِ پشت کلبهها دفن کرده است. مراجعتِ او به تراپیست نقطه عطف درونی اوست. در مشاورهها یک ارتباط صمیمانه و عمیق با تراپیست شکل میگیرد که “تیلور شریدان” باظرافتهای فیلمنامه، آن را “خوش آمدن” متقابل توصیف میکند.
به هر حال سریال “مدیسون” که اسپینافِ بر سریال موفق “یلوستون” به شمار میآید اینجا به ما میفهماند که مقوله مرگ، نه یک پایان بلکه راهی برای برقراریِ پیوند ابدی با ریشههایی است که تمدنِ مدرن با تمام زرق و برقش سعی در خشکاندن آن دارد. خاندان پرستون و استیسی میفهمند برای یافتن خود، باید در عظمتِ یک جغرافیا گم شد، در همان جایی که گم شدن در آن، مانند پیدا شدن است.



