سارا توکلی :
شبی که اسپیناس پالاس برای چند ساعت تبدیل شد به جهان هانس زیمر
از سکوت تاریک سالن تا اوج ارکستر؛ تجربهای که نشان داد موسیقیِ زیمر فقط شنیده نمیشود، زیسته میشود.
سارا توکلی- هانس زیمر از آن دست آهنگسازانیست که جهان را نه با اصوات، که با نبض میسازد؛ مردی که از پشت یک پیانوی کوچک در کودکی، آرامآرام بدل شد به معماری که صدا را به زبان تازهای برای روایت تبدیل کرد؛ زبانی که نه در حاشیهٔ تصویر، بلکه در قلب داستان مینشیند. زیمر همیشه گفته هنوز دنبال آن «نتِ کشفنشده» است؛ صدایی که شاید معنای یک صحنه را دگرگون کند.
از روزهایی که در استودیوی استادش قهوه میریخت و شبها ــ در سکوت ــ پشت سینت سایزرها مینشست تا چیزی را بسازد که هنوز وجود نداشت، تا امروز که جهانهای نولان، اسکات و حافظهی جمعی تماشاگران بر شانههای موسیقی او قرار گرفتهاند، یک چیز در او تغییر نکرده: باور به اینکه موسیقی فقط همراه تصویر نیست؛ شکلی از اندیشیدن است.
همین نگاه در اجرای اخیر اسپیناس پالاس نیز حضور پررنگ داشت؛ شبی که سالن، پیش از شروع، آن سکوت آشنای پیش از آفرینش را در خود نگه داشته بود. نور کمجان روی سازهای خاموش، همهمهٔ فروخوردهٔ تماشاگران و پردهای که هنوز تصویری در آن جان نگرفته بود، حس یک آغاز سینمایی را تداعی میکرد؛ گویی صحنه منتظر بود تا موسیقی جهانش را فعال کند.
فیدیبو اینبار تجربهای چندلایه ساخت: اجرای زندهٔ ارکستر سمفونیک داریس و گروه کرال، همراه با نمایش پلانهایی از فیلمها؛ تلاشی برای احیای جهانهایی که موسیقی زیمر قلب تپندهشان بود. ویدیوهایی که پیش از برخی قطعات پخش میشدند، مانند درهایی کوچک بودند به جهان احساسی هر صحنه. راوی از ماندگاری یک ملودی بر حافظه میگفت، از لرزش لحظهای که کسی عزیزش را پشت شیشه ترک میکند، از فرفرهای که در سکوت میچرخد و زمان را میرباید، از دلتنگی ماکسیموس و از بادی که در بادبانها میافتد. این جملات، نه توضیح بودند و نه روایت؛ پیشزمینهٔ احساسیِ قطعهای بودند که قرار بود روی صحنه جان بگیرد.
وقتی سالن تاریک شد و نخستین قابهای «میانستارهای» (Interstellar) بر پرده نشست، سکوتی کوتاه میان تماشاگران چرخید؛ مثل لحظهای که یک جهان تازه پا به صحنه میگذارد. گروه کرال با تشویق وارد شد و کمی بعد، نوازندگان یکییکی جای خود را پیدا کردند. اجرا با انرژی «فرمول یک» (Formula 1) آغاز شد؛ موسیقیای که سالن را از سکون ابتدایی بیرون کشید و تپش ریتم را در فضا پخش کرد.
«تلقین» (Inception) با مونولوگ مربوط به فرفره و ایستایی زمان پیوند خورد. «آخرین سامورایی» (The Last Samurai) با رنگی تراژیک و وقارمند اجرا شد و بخش بادی آن کیفیتی دقیق و حسابشده داشت. در «شیرشاه» (The Lion King)، رنگآمیزی صوتی گروه کرال حس آشنای شروعی دوباره را زنده کرد.
«جیمز باند» (James Bond) با تنش و اضطراب صحنهٔ انفجار جزیره همراه شد. «گلادیاتور» (Gladiator) با نگاه ماکسیموس ــ همان نگاهی که پیشتر در مونولوگها توصیف شده بود ــ معنا و عمقی تازه یافت.
«فرشتگان و شیاطین» (Angels & Demons)، «شوالیهٔ تاریکی» (The Dark Knight)، «میانستارهای» و «دزدان دریایی کارائیب» (Pirates of the Caribbean) هرکدام با انتخاب هوشمندانهٔ پلانها و بافت موسیقایی متفاوتشان اجرا شدند. در «دزدان دریایی کارائیب»، جملهٔ «باد در بادبانها» دقیقاً جایی معنا گرفت که ارکستر، آزادی و شور دریا را در سالن جاری کرد.
اجرای ارکستر سمفونیک داریس یکدستی و نظمی آرام داشت؛ ضربها دقیق بودند، ورودها سنجیده و گروه کرال بدون آنکه مرکز توجه باشد، بافت صوتی اثر را کامل میکرد. این هماهنگی بیادعا، مخصوصاً در قطعات دشوارتر، موسیقی را در مسیر درست نگه میداشت و اجازه میداد تصویر و صدا، یکدیگر را کامل کنند.
اما ضلع دیگر این تجربه، صداگذاری پلانها بود؛ بخشی که در فیلم–کنسرت اهمیت تعیینکنندهای دارد.
در این فرم اجرا، موسیقی باید از نسخهٔ اصلی فیلم در سکانسهای انتخابی کاملاً حذف شود و صداگذار وظیفه دارد دیگر اجزای صدا ــ دیالوگ، افکت و امبیانس ــ را همانگونه که در نسخهٔ اصلی شنیده میشود، بازچیدمان و جایگذاری کند تا تصویر جانِ خود را از دست ندهد.
این فرایند که در ایران «باندسازی» نامیده میشود، معمولاً با استفاده از نسخهٔ میکسشدهٔ ساراند انجام میگیرد؛ جایی که صداگذار میکوشد موسیقی، دیالوگ و افکتها را تا حد ممکن تفکیک کند و خروجی تازهای بسازد. در چنین پروژهای، حذف کامل موسیقی ضروری است، اما دیالوگها و صدای صحنه باید باقی بمانند تا تصویر «بینَفَس» نشود.
در این اجرا، موسیقی متن بهدرستی حذف شده بود، اما در بسیاری از پلانها همراه با موسیقی، دیالوگ و افکت نیز از میان رفته بود و سکوت ناگهانی، ریتم احساسی تصویر را در لحظه میشکست.
عکس ها از :صادق ذباح


