از تعلیق تا ابتذال؛
چرا سریالهای نمایش خانگی از رئالیسم فاصله گرفتهاند؟
آثاری مانند «بیعاطفه»، «بدنام»، «بیست و یک»، «گلسنگ»، «کلاغ»، «اعتراف میکنم» و «کوری». البته «بامداد خمار» به دلیل اقتباس از یک رمان عامهپسند، تا حدی از این قاعده مستثناست و باید آن را جداگانه ارزیابی کرد.
فرزانه متین- یکی از پرسشهایی که مدتهاست بهعنوان روزنامهنگار و تحلیلگر سینما ذهنم را مشغول کرده، این است که مگر قرار نبود پلتفرمهای نمایش خانگی، بدیلی برای سینمای گرفتارِ کلیشههای تکرارشونده باشند؟ انتظار میرفت این رسانه با اتکا به آزادی بیشتر در روایت، شخصیتپردازی و پرداخت دراماتیک، آثاری تولید کند که هم به زیست امروز جامعه نزدیکتر باشند و هم در فرم و محتوا، تجربهای متفاوت ارائه دهند. اما اگر نگاهی به تولیدات همین چند ماه اخیر بیندازیم، با مجموعههایی روبهرو میشویم که نه تنها بازتابی از واقعیت اجتماعی و زیست روزمره مردم نیستند، بلکه در سطح فیلمنامه نیز گرفتار پیرنگهای آشفته، خردهروایتهای زائد و درامهای تصنعی شدهاند؛ آثاری مانند «بیعاطفه»، «بدنام»، «بیست و یک»، «گلسنگ»، «کلاغ»، «اعتراف میکنم» و «کوری». البته «بامداد خمار» به دلیل اقتباس از یک رمان عامهپسند، تا حدی از این قاعده مستثناست و باید آن را جداگانه ارزیابی کرد.
بخش عمدهای از سریالهای خانوادگی، از جمله «بیعاطفه» و «گلسنگ»، با یک پایلوت امیدوارکننده آغاز میشوند؛ قسمت نخست با معرفی یک موتیف جذاب و ایجاد تعلیق روایی، این نوید را میدهد که با اثری متفاوت روبهرو خواهیم بود. اما هرچه روایت پیش میرود، پیرنگ اصلی زیر بار خردهپیرنگهای متعدد دفن میشود و قوس شخصیتی کاراکترها نیز از انسجام اولیه فاصله میگیرد. در نتیجه، بازی بازیگران نیز فرصت بروز پیدا نمیکند و در میان آشفتگی روایت گم میشود. مشکل دیگر این آثار، فاصله گرفتن از اصول بنیادین دراماتورژی است. برخی فیلمسازان برای کش دادن روایت و افزایش تعداد قسمتها، به جای تعمیق شخصیتها یا پیشبرد منطقی کنش دراماتیک، مدام موقعیتهای فرعی خلق میکنند؛ موقعیتهایی که نه در خدمت تم اثر هستند و نه کارکردی در پیشبرد روایت دارند. حاصل این رویکرد، افت شدید ریتم درونی سریال و از دست رفتن کشش دراماتیک است.
این ضعف در سریالهای جنایی بیش از هر ژانر دیگری به چشم میآید. ژانری که ذاتاً بر پایه تعلیق، منطق علی و معلولی و جزئیات حقوقی و پلیسی استوار است. با این حال، در بسیاری از این آثار، سازندگان شناخت دقیقی از ساختار دستگاه قضایی، شیوه تحقیقات، عملکرد بازپرس و دادستان یا حتی فرآیند کشف جرم ندارند. بنابراین، سوژهای که میتوانست به یک تریلر جنایی جذاب تبدیل شود، در ادامه به روایتی کشدار و مملو از حشو تبدیل میشود؛ روایتی که بیش از آنکه بر گرهافکنی و گرهگشایی استوار باشد، صرفاً زمان میخرد.
از سوی دیگر، برخی کارگردانان میکوشند ملودرام عاشقانه را با مناسبات قدرت و سیاست تلفیق کنند؛ تجربهای که در آثاری چون «بدنام» نهتنها به نتیجه مطلوب نمیرسد، بلکه به خلق موقعیتهایی اغراقآمیز و ناموجه منتهی میشود. روابط شخصیتها فاقد باورپذیری است و کنشهای آنان بیش از آنکه از منطق شخصیت ناشی شود، تابع نیازهای لحظهای فیلمنامه است. در چنین شرایطی، اثر به جای آنکه در خدمت درام باشد، به بازتولید موقعیتهای ملتهب و گاه مبتذل روی میآورد؛ موقعیتهایی که یادآور الگوهای کهنه فیلمفارسی است، نه سریالسازی مدرن.
در برخی آثار تاریخی نیز، سازندگان میکوشند تصویری تیره و سیاه از بستر سیاسی یک دوره تاریخی ارائه دهند، اما این تصویر به دلیل اغراق در شخصیتپردازی و تیپسازی، هرگز به باورپذیری نمیرسد. برای مثال، شخصیتی چون جلال، مأمور ساواک، خانواده و سه فرزندش را رها میکند و دلباخته دختری میشود که خود مسئول تعقیب اوست. پرسش اینجاست که این شخصیت قرار است نماینده چه تصویری از آن دوران باشد؟ آیا هدف، نقد یک ساختار سیاسی است یا صرفاً خلق شخصیتی افراطی برای پیشبرد ملودرام؟ وقتی شخصیتها به جای آنکه محصول جهان داستان باشند، به ابزار انتقال یک پیام تقلیل پیدا میکنند، طبیعی است که مخاطب نه با تاریخ، بلکه با کاریکاتوری از آن مواجه شود.
آنچه امروز بیش از هر چیز در بسیاری از تولیدات نمایش خانگی احساس میشود، فقدان جهانبینی منسجم در فیلمنامه است. سریالها اغلب با یک ایده جذاب آغاز میشوند، اما در میانه راه، انسجام روایی، منطق شخصیتها و حتی هویت ژانری خود را از دست میدهند. نتیجه، آثاری است که نه میتوان آنها را درام خانوادگی موفق دانست، نه تریلر جنایی و نه ملودرام اجتماعی؛ بلکه مجموعههایی هستند که میان ژانرها سرگردان ماندهاند و در نهایت، مخاطب را با روایتی ناتمام و تجربهای فراموششدنی تنها میگذارند.


