حاشیهای بر رئالیتیشوی «کارناوال»؛
دورچین مردمنمایی با نمایش اسپانسرینگ
مسابقه پرفورمنس چهرههای متنوع در حضور ۵۰۰ تماشاچی و رایگیری و جدل بر سر جذب رای، چه کارکردی داشت؟
رضا صدیق – برنامه رامبد جوان به پایان رسید و حالا میتوان کاملتر و بدون پیشداوری از طراحی «کارناوال» سخن گفت. رئالیتیشویی که میتوان آن را بیگپروداکشنترین نوع برنامهسازی در مدیوم نمایشی دانست. فرم برنامه جوان بنا شده بر یک اجرای اصلی و دورچینها و آیتمهای فراوان بود. آیتمهای اسپانسرینگی تا آیتمهای فان-فرحبخش بیربط با اصل اجرا. لزوم «بودن» فرمی و تعدد این دورچینها در «کارناوال» مشخص نبود و اگر آیتمی حذف میشد در کلیت برنامه اثر معینی نداشت. فیالمثل مهمترین آیتم برنامه، یعنی «افتو» بطور کل از قسمت آخر حذف شد و داستانکش نیمهتمام ماند و فیالواقع اثری در اصل اجرا حس نشد، جز نمک عروسک که مخاطب دوست داشت پایانی برایش ببیند. به عبارت دیگر، تعدد آیتمهای برنامه در یک لوکیشن عریض و طویل بیش از آنکه به جهت خودِ اصل اجرا باشد، به جهت بسترهای جاگذاریِ اسپانسرینگ طراحی شده بودند و بیراه نیست اگر «کارناوال» را پر اسپانسرترین برنامه ساخته شده در طول عمر آثار نمایشی خطاب کنیم.
اما اصل برنامه، یعنی مسابقه پرفورمنس چهرههای متنوع در حضور ۵۰۰ تماشاچی و رایگیری و جدل بر سر جذب رای، چه کارکردی داشت؟
رامبد جوان تلاش داشت تا با ایده تغییر شکل تلنت، مرکزیت را به مخاطب بدهد و اجرا کنندگان را به چهرهها واگذارد. بعبارتی، اگر تا پیش از این مردم اجرا کننده بودند و چهرهها رای دهنده و داور، حالا قرار بود که مخاطبها با تعدد و رایشان، تکلیف پرفورمنس چهرهها را مشخص کنند. این نگاه، ایده مرکزی طراحی رامبد جوان در «کارناوال» بود. ایدهای که در ابتدای پیش از اجرا، جذاب به نظر میرسد اما در اجرا و در ماهیت طراحیش چگونه شد؟
۵۰۰ تماشاچی از طیفهای مختلف قرار است به چه چیز رای بدهند و بر چه اساس و متری انتخابگر باشند؟ اجراها قرار بود بر چه اساس و شکل معینی پرداخت شوند و آیا میتوان دو اجرا که هیچ ربطی به هم ندارند را مقایسه کرد، مگر با یک متر، یعنی فقط سرگرمی. این همان سوال بنیادین افلاطون است که درباره دموکراسی، رقابت میان یک شیرینیپز را با یک دکتر تشریح میکند؛ اولی میگوید من کامتان را شیرین میکنم و دومی میگوید من با داروی تلخ نجاتتان میدهم. افلاطون رقابت میان این دو را به نفع شیرینیپز میداند، زیرا که مزه دهان در ذهن لحظهای و هوش آنی مردم مهمتر است از تلخیِ مزه در دهان، حتی اگر باعث مداوا شود. همین فاکتورهای بر شمرده از نظر افلاطون نیز، حاکم بر برنامه و ایده جوان بود. در ۱۹ قسمت «کارناوال» نفس اجرا و پرفورمنسها و یا حتی چهرهها، اهمیت نداشتند. آنچه اهمیت داشت، میزان تولید هیجان در حالِ لحظهای مخاطب بود. با نگاهی انتقادی، تمام اجراهایی که با تمرکز بر ساخت هیجان، ایجاد حیرت آنی، تحت تاثیر قرار دادن مخاطب در لحظه یا ساخت اتمسفری که مخاطب را مرعوب کند طراحی شده بود، توانستند رای بالایی از ۵۰۰ نفر حاضر در سالن بگیرند. این نکته، مبنای فهمی جامعهشناختی نسبت به هر نوع ساخت رقابت رای محور میتواند باشد که شکلی از آن را در نیز در رقابتهای سیاسی و مهندسی هیجانی در فضای انتخاباتی میتوان جست.
از سوی دیگر، این شکل تودهای حضور ۵۰۰ نفر و رای دادن را آیا میتوان شکلی از شخصیتبخشی به «مردم» دانست؟ در ژورنالیسم مثالی هست که میگوید وقت یک نفر کشته میشود نام و هویت و شخصیت دارد اما وقتی چندصد نفر کشته میشوند تبدیل به آمار و عدد میشوند. با این مثال، آدمهای حاضر در سالن، علیرغم اینکه نظر میدادند و اجازه سخن دارند، فاقد هویت و شخصیت هستند و تنها بخشی از آمارند، یعنی فقط ۵۰۰ نفر هستند و هویشان همین عدد است. به عبارت سادهتر، این شکل از شویی که بدون هویتبخشی به عنصری به نام «مردم» است را میتوان نمایشی از مردمنمایی دانست؛ مردمی بدون حجم که در بهترین حالت با فیگور نظر دادن نویز و صدا تولید میکنند و تنها کارکردشان، تبدیل شدن به «عدد» و «رای» است و گاهی همین نظر دادنها باعث میشد که مخاطب نسبت به این تودهی علیالظاهر مردمی عصبی شود و از میزان نویزی که میساختند دچار تنش ذهنی شود. این شکل نشان دادن و دخیل کردن مردم را در یک نمایش میتوان فقط و تنها شویی از مردمسالاری دانست تا ادا کردن حق «مردم بودن». در مثال نقض این شکل از نمایش، رئالیتیشوی «گل یا پوچ» مردمی را نمایش میدهد که هویت دارند و شخصیتمند میشوند، مخاطب نسبت به آنها سمپات میشود و دوستشان دارد؛ مقایسه این دو شکل از مردمنمایی، گواه منطق فوق است.
«کارناوال» میتوانست یک رئالیتیشوی جمع و جور و هدفمند باشد.


