مژده غضنفری :
فریادها و نجواها، هنر به مثابه درمان
– «ارزش عاطفی» اثر یواکیم ترییر (۲۰۲۵) روایتگر پدری کارگردان (استلان اسکاشگورد) است که در اوج آشفتگیهای درونی، خانوادهاش را ترک میکند و مادری تراپیست که تمام انرژی روانیاش را صرف درمان دیگران کرده، اما خانوادهی خودش و درواقع مهمترین بیمار زندگیاش، پشت در اتاقهای درمان جا ماندهاند. جایی که قرار بوده امن باشد اما به محلی برای تعلیق، نادیده گرفته شدن و فقدان بدل شده است. شاید غیبت معنادار مادر در کل فیلم نیز نشانهی همین حذف عاطفی باشد.
فیلم از نظر بازیگری، میزانسن و ریتم کارگردانی با دقتی تحسینبرانگیز و حسابشده پیش میرود. هر پلان میداند کجا بایستد و چهقدر پیش برود. با این حال منطق روایی در چند نقطه دچار لغزشهاییست که اگر برطرف میشد، بیتردید ارزش سینمایی اثر را به سطحی بالاتر ارتقا میداد. با وجود این، آنچه «ارزش عاطفی» را فراتر از یک درام خانوادگی متعارف میبرد، علاوه بر اجرا و کارگردانی، جهانبینی روانشناختی عمیقیست که در تار و پود روایت تنیده شده است.
در دورانی که منطقگرایی افراطی به ارزشی مسلط بدل شده و از انسان انتظار میرود بیاحساس، محاسبهگر و کارآمد تصمیم بگیرد فیلم یادآوری میکند که حذف عواطف نه به آزادی میانجامد و نه به رهایی، بلکه آرام آرام، انسان را از قلمرو آدمیزادی بیرون میراند. ترییر نشان میدهد عقلانیتی که از احساس جدا شود نه نجاتبخش، بلکه ویرانگر است.
نورا (رناته رینسوه)، شخصیت محوری فیلم، حامل خشم فروخورده، غمِ بیصدا و نیازهاییست که سالها زیر فرش منطق جارو شدهاند. همین سرکوب مزمن، تجربهی صمیمیت را برای او به امری دشوار و ناپایدار بدل کرده است. در مقابل، خواهرش اگنس وضعیت باثباتتری دارد، نه به این دلیل که والدین بهتری داشته، بلکه چون در غیاب عملی پدر و مادر، خواهر بزرگتر نقشی شبیه به یک بزرگسال امن را برایش ایفا کرده است. ترییر با ظرافت نشان میدهد که حضور حتی یک رابطهی قابل اتکا چگونه میتواند مسیر روانی کودک را تغییر دهد و چگونه گاهی حتی یک پیوند کوچک، مانع فروپاشی کامل میشود.
آنتونیو داماسیو عصبشناسِ مطرح، توضیح میدهد که حذف یا سرکوب احساسات نه تنها ما را منطقیتر نمیکند، بلکه توان تصمیمگیری سالم را نیز از ما میگیرد، چرا که احساسات، زیربنای منطقاند. از سوی دیگر، مطابق نظریهی موری بوون در رواندرمانی خانواده، رنجهایی که بیان نمیشوند، در نسل بعد تکرار میگردند. زخمی که دیده نشود، ناگزیر راهی برای بروز پیدا میکند؛ در رفتار، در انتخابها و در روابط. «ارزش عاطفی» دقیقاً در مفصل همین دو ایده حرکت میکند: جایی که فاصلهگرفتن از احساسات و مواجههنشدن با زخمهای گذشته، به میراثی بیننسلی تبدیل میشود. فیلم در لایهی زیرین خود، به شکلی بسیار ظریف و غیرمستقیم، به تروماهای تاریخی نیز پهلو میزند. از هولوکاست گرفته تا هر شکل از بازداشت، شکنجه و حذف سیستماتیک انسان. تنها در یک پلان کوتاه روشن میشود که مادربزرگ نورا و اگنس زمانی در زندانهای نازیها بوده، تحت شکنجه قرار گرفته و پس از آن دست به خودکشی زده است.
از این منظر، فیلم مطالعهای دربارهی انتقال بیننسلی زخمهاست؛ زخمی که شکل خانه، معنای امنیت و کیفیت رابطه را دگرگون میکند. مادربزرگی با پایانی تلخ و خودکشی و نوهای که سالها بعد ردی از همان دردِ به ارث رسیده را در خود حمل میکند. «ارزش عاطفی» همچنین دربارهی خانه است، خانه نه بهعنوان مکان، بلکه به مثابهِ احساس. اینکه خانه چگونه میتواند مأمن باشد یا شکنجهگاه. شکنجه همیشه در فریاد، میله و سلول اتفاق نمیافتد. گاهی در سکوت یک اتاق روشن شکل میگیرد، در جملههایی که هرگز گفته نمیشوند. در لایهای فرمیتر، فیلم تأملیست بر خودِ سینما. پدر، کارگردانیست که گذشته را روی صحنه بازسازی میکند؛ گویی تنها راه مواجهه با زخم، بازاجرای آن است. بازنمایی بهجای فرار. سینما اینجا ابزاری میشود برای دیدن دوباره، نه پاککردن.
در نهایت، «ارزش عاطفی» فقط دربارهی ترمیم رابطهی یک پدر و دختر نیست، بلکه دربارهی همهی ماست. دربارهی رابطههایی که در ظاهر منطقی و بالغ بهنظر میرسند، اما زیر پوستشان گرههای ظریف و حلنشدهی عاطفی پنهان شده است. فیلم یادآور میشود که احساسات، برخلاف تصور رایج، نقطهضعف نیستند، بلکه سرچشمهی امنیت، معنا و امکان انسان بودناند.
پایانبندی فیلم، با یک لانگتیک نفسگیر، این مضمون را به اوج میرساند: همان مسیر تراژدی خانوادگی دوباره طی میشود، اما اینبار در فضایی صحنهسازیشده. گذشته به صحنه میآید تا دیده شود. پدر حضور دارد، چشم در چشم دختر میشود، رنج او را میفهمد و شاید دختر نیز برای نخستینبار رنج پدر را. همین مواجههی صادقانه، شاید نقطهی پایان میراثی باشد که سالها در سکوت منتقل شده بود.




