a
به وب سایت مجله دفترسینمایی خوش آمدید

یادداشتی از محمد ناصری‌راد:

اتوفیکشن، بازآفرینی واقعیت در سینما

اتوفیکشن در ساده‌ترین تعریف، تبدیل تجربه زیسته مؤلف به ماده خام یک روایت داستانی است، اما این تعریف برای فهم جایگاه آن در سینما کافی نیست. مسئله اصلی اتوفیکشن، بازگویی زندگی شخصی نیست، بلکه تبدیل زندگی به یک ساختار روایی است که در آن واقعیت، حافظه، تخیل، اجرا و بازسازی در یک میدان مشترک قرار می‌گیرند.

“خودداستانی” یا “اتوفیکشن” یکی از پیچیده‌ترین صورت‌های روایت معاصر در مرز میان واقعیت و تخیل است، مفهومی که در ادبیات از دهه هفتاد میلادی با نام سرژ دوبروفسکی صورت‌بندی شد و به تدریج در سینما نیز به یکی از امکان‌های مهم برای بازاندیشی در نسبت میان زندگی، حافظه و روایت تبدیل شد.

اتوفیکشن در ساده‌ترین تعریف، تبدیل تجربه زیسته مؤلف به ماده خام یک روایت داستانی است، اما این تعریف برای فهم جایگاه آن در سینما کافی نیست. مسئله اصلی اتوفیکشن، بازگویی زندگی شخصی نیست، بلکه تبدیل زندگی به یک ساختار روایی است که در آن واقعیت، حافظه، تخیل، اجرا و بازسازی در یک میدان مشترک قرار می‌گیرند.

در اتوفیکشن، زندگی واقعی نقطه عزیمت است و روایت، آن را دگرگون می‌کند. فیلمساز می‌تواند از نام خود، چهره خود، خانه خود، خانواده خود، شهر خود و خاطرات واقعی‌اش استفاده کند، اما آنچه روی پرده شکل می‌گیرد الزاماً بازسازی عینی زندگی او نیست. یک اتفاق واقعی ممکن است جابه‌جا شود، چند شخصیت واقعی در یک شخصیت ادغام شوند، گفت‌وگویی خیالی جایگزین گفت‌وگویی واقعی شود و حتی حادثه‌ای که هرگز اتفاق نیفتاده است در بطن یک تجربه کاملاً واقعی قرار گیرد. در اینجا واقعیت به ماده خام بدل می‌شود و سینما وظیفه ثبت آن را بر عهده ندارد، بلکه آن را به تجربه‌ای روایی تبدیل می‌کند.

از همین نقطه، اتوفیکشن با خودزندگی‌نامه فاصله می‌گیرد. خودزندگی‌نامه معمولاً بر بازگویی زندگی و ارائه نوعی پیوستگی میان گذشته و حال استوار است. اتوفیکشن این پیوستگی را متزلزل می‌کند و به شکاف‌های حافظه اجازه حضور می‌دهد. انسان گذشته خود را به شکل یک آرشیو کامل در اختیار ندارد. هر بار که گذشته را به یاد می‌آورد، بخشی از آن را بازسازی می‌کند. حافظه، یک بایگانی خاموش نیست، یک دستگاه تولید معناست. چیزی را حفظ می‌کند، چیزی را حذف می‌کند، بخشی را جابه‌جا می‌کند و گاهی تصویری را چنان تغییر می‌دهد که پس از سال‌ها، خاطره و خیال از یکدیگر قابل تفکیک نباشند.

سینما از این وضعیت بیشترین بهره را می‌برد، زیرا خود تصویر نیز واجد نوعی دوگانگی بنیادی است. تصویر سینمایی از یک سو ردپای چیزی است که در برابر دوربین قرار گرفته و از سوی دیگر محصول انتخاب و سازمان‌دهی مؤلف است. قاب، لنز، فاصله، عمق میدان، حرکت دوربین، نور، میزانسن، صدا و تدوین، واقعیتی را که در جهان بیرونی پراکنده است به یک نظام نشانه‌ای تبدیل می‌کنند. بنابراین حتی پیش از ورود به قلمرو اتوفیکشن، سینما با مسئله بازسازی واقعیت مواجه است. اتوفیکشن این مسئله را آگاهانه وارد مرکز اثر می‌کند.

در اینجا مفهوم مؤلف نیز دوباره اهمیت پیدا می‌کند. فیلمساز در سینمای کلاسیک معمولاً پشت دوربین قرار می‌گیرد و از طریق انتخاب‌های فرمی حضور خود را در اثر آشکار می‌کند. در اتوفیکشن، مؤلف می‌تواند خودش به یکی از عناصر میزانسن تبدیل شود. بدن او، صدا، گذشته، خانواده و محیط زندگی‌اش وارد قاب می‌شوند و مرز میان مؤلف و شخصیت از میان می‌رود. فیلمساز همزمان خالق و مخلوق روایت است. او خود را می‌سازد تا بتواند درباره خود سخن بگوید.

این دوگانگی در سینمایی که به زندگی شخصی نزدیک می‌شود اهمیت ویژه‌ای دارد. فیلمساز هنگام قرار گرفتن مقابل دوربین دیگر دقیقاً همان فردی نیست که پیش از فیلمبرداری بوده است. دوربین حضور خود را تحمیل می‌کند و انسان را وارد وضعیت اجرا می‌سازد. حتی نگاه کردن، سکوت کردن، راه رفتن یا نشستن در برابر دوربین می‌تواند نوعی اجرا باشد. اتوفیکشن این اجرا را پنهان نمی‌کند، بلکه آن را به بخشی از زبان فیلم تبدیل می‌کند. شخصیت واقعی به شخصیت سینمایی تبدیل می‌شود و شخصیت سینمایی دوباره به زندگی واقعی ارجاع می‌دهد.

از این منظر، اتوفیکشن ارتباط نزدیکی با سینمای مدرن و پسامدرن دارد. سینمایی که از قطعیت روایت کلاسیک فاصله می‌گیرد، به راوی اعتماد کامل نمی‌کند و میان واقعیت و بازنمایی فاصله ایجاد می‌کند، زمینه مناسبی برای ظهور اتوفیکشن فراهم می‌آورد. در چنین سینمایی، فیلم می‌تواند همزمان درباره یک اتفاق و درباره فرآیند روایت کردن آن اتفاق باشد. فیلمساز می‌تواند دوربین را وارد داستان کند، گروه فیلمبرداری را به بخشی از روایت تبدیل کند، از تصاویر آرشیوی استفاده کند و سپس تصاویر بازسازی‌شده را در کنار آن قرار دهد. اثر در چنین شرایطی تنها داستان زندگی نیست، داستان ساخته شدن داستان نیز هست.

در سینمای عباس کیارستمی، هرچند استفاده از عنوان اتوفیکشن درباره همه آثار او نیازمند احتیاط نظری است، مرز میان واقعیت و بازسازی بارها به مسئله‌ای مرکزی تبدیل می‌شود. کلوزآپ نمونه درخشانی از این وضعیت است.

شخصیت‌ها خودشان هستند و در عین حال درون ساختاری سینمایی قرار گرفته‌اند که بخشی از آن بازسازی واقعیت رخ‌داده و بخشی دیگر ثبت مواجهه فیلمساز با همان واقعیت است. فیلم از یک رویداد واقعی آغاز می‌کند و آن را به تجربه‌ای تبدیل می‌کند که در آن واقعیت و بازسازی دائماً یکدیگر را احضار می‌کنند.

در سینمای فدریکو فلینی، مسئله زندگی شخصی و خاطره شکل دیگری پیدا می‌کند. فیلمساز بارها تجربه زیسته، خاطرات کودکی، فانتزی‌های شخصی و جهان ذهنی خود را وارد ساختار داستانی می‌کند. هشت و نیم را می‌توان یکی از نمونه‌های بنیادین سینمایی دانست که در آن زندگی، خاطره، خیال و فرآیند آفرینش هنری در یکدیگر حل می‌شوند. شخصیت فیلمساز دیگر صرفاً یک انسان بیرونی نیست، او تبدیل به میدان برخورد واقعیت و تخیل می‌شود.

در سینمای معاصر نیز این گرایش با شکل‌های متنوعی ادامه پیدا کرده است. فیلم‌هایی چون پرتره یک بانوی در آتش، روزهای کامل، دردسر هر روزه خاطره، و بسیاری از آثار سینمای شخصی معاصر، هر یک به شیوه‌ای متفاوت با تجربه زیسته، حافظه و بازسازی مواجه می‌شوند. در برخی آثار، خود فیلمساز مستقیماً مقابل دوربین ظاهر می‌شود. در برخی دیگر، بازیگری نقش نسخه‌ای از مؤلف را بر عهده می‌گیرد. گاهی نیز فیلمساز خود را در ساختار روایت حذف می‌کند، اما زندگی شخصی‌اش همچنان ماده اصلی فیلم باقی می‌ماند.

اتوفیکشن در سینما الزاماً به معنای حضور فیزیکی فیلمساز مقابل دوربین نیست. معیار اصلی، رابطه میان زندگی مؤلف و ساختمان روایی اثر است. ممکن است فیلمی کاملاً داستانی باشد، اما عناصر زندگی فیلمساز را چنان در خود جذب کند که شخصیت اصلی به آلتر ایگوی او تبدیل شود. در مقابل، ممکن است فیلمی ظاهراً مستند باشد، اما با بازسازی، اجرای دوباره و طراحی موقعیت‌ها چنان از ثبت مستقیم فاصله بگیرد که در منطقه اتوفیکشن قرار گیرد.

اینجا مسئله ژانر نیز پیچیده می‌شود. اتوفیکشن را نمی‌توان به سادگی یک ژانر دانست. بهتر است آن را نوعی راهبرد روایی و مؤلفانه در نظر گرفت. این راهبرد می‌تواند در سینمای داستانی، مستند، تجربی و حتی ویدئوآرت حضور داشته باشد. چیزی که این آثار را به یکدیگر نزدیک می‌کند، رابطه ویژه میان سوژه مؤلف و جهان روایت است.

در سینمای مستند، این مسئله حساس‌تر می‌شود. مستند معمولاً با نوعی قرارداد واقعیت با مخاطب مواجه است. مخاطب انتظار دارد آنچه می‌بیند نسبتی با جهان بیرونی داشته باشد. اتوفیکشن این قرارداد را به شکل خلاقانه‌ای پیچیده می‌کند. فیلم می‌تواند واقعیت را ثبت کند و همزمان نشان دهد که هر ثبت، محصول انتخاب است. یک گفت‌وگوی واقعی ممکن است چند بار ضبط شود. یک موقعیت ممکن است بازسازی شود. شخصیت واقعی ممکن است در مقابل دوربین خود را اجرا کند. تصاویر آرشیوی ممکن است کنار تصاویر جدید قرار گیرند. در نتیجه فیلم به جای ادعای دسترسی مستقیم به واقعیت، فرآیند شکل‌گیری واقعیت سینمایی را آشکار می‌کند.

این مسئله در سینمای مشاهده‌گر نیز اهمیت دارد. دوربین مشاهده‌گر ظاهراً دخالت کمتری در جهان دارد، اما حضور دوربین همچنان بر رفتار سوژه تأثیر می‌گذارد. در اتوفیکشن، این رابطه می‌تواند آگاهانه‌تر شود. فیلمساز می‌داند که زندگی‌اش در حال تبدیل شدن به ماده سینمایی است و همین آگاهی می‌تواند رفتار، گفتار و حتی سکوت را تغییر دهد. بنابراین زندگی و فیلمبرداری دیگر دو قلمرو کاملاً جدا از یکدیگر نیستند. فیلمبرداری بخشی از تجربه زیسته می‌شود.

تدوین در این میان جایگاهی تعیین‌کننده دارد. اگر واقعیت را مجموعه‌ای از لحظات پراکنده بدانیم، تدوین همان فرآیندی است که میان این لحظات رابطه ایجاد می‌کند. در اتوفیکشن، این رابطه می‌تواند بر اساس زمان تقویمی شکل نگیرد و تابع منطق حافظه باشد. گذشته می‌تواند در کنار حال قرار گیرد، یک تصویر می‌تواند سال‌ها بعد معنای دیگری پیدا کند و یک حادثه ممکن است از چند زاویه روایت شود. تدوین در چنین ساختاری به جای بازسازی زمان واقعی، زمان ذهنی را می‌سازد.

این زمان ذهنی یکی از تفاوت‌های مهم میان اتوفیکشن و بازنمایی ساده زندگی است. زندگی روزمره خط روایی مشخصی ندارد. مجموعه‌ای از اتفاقات، سکوت‌ها، تکرارها، فقدان‌ها و لحظه‌های بی‌اهمیت ظاهری است. سینما با انتخاب و حذف، از این آشفتگی ساختار می‌سازد. اتوفیکشن این ساختارسازی را به مسئله تبدیل می‌کند. فیلم می‌تواند به مخاطب یادآوری کند که آنچه می‌بیند، خود زندگی نیست، روایتی است که از زندگی ساخته شده است.

در اینجا مفهوم فاصله نیز اهمیت پیدا می‌کند. فیلمساز برای آنکه بتواند خود را به موضوع تبدیل کند، باید میان خود و خود فاصله ایجاد کند. او باید بتواند به گذشته خود مانند یک شخصیت نگاه کند. این فاصله، امکان نقد خود را نیز ایجاد می‌کند.

اتوفیکشن زمانی به سینمای جدی تبدیل می‌شود که فیلمساز صرفاً در پی نمایش خود نباشد، بلکه خود را همچون یک مسئله مورد مطالعه قرار دهد.

این مسئله به روانکاوی نیز نزدیک می‌شود. سوژه‌ای که درباره خودش روایت می‌کند، همیشه بخشی از خود را پنهان و بخشی را آشکار می‌کند. آنچه حذف شده، گاهی به اندازه آنچه نمایش داده شده اهمیت دارد. سکوت، تکرار یک تصویر، وسواس نسبت به یک مکان، بازگشت مداوم به یک خاطره یا حضور یک شیء می‌تواند چیزی را درباره ناخودآگاه شخصیت آشکار کند. در چنین حالتی، میزانسن فقط فضای داستان نیست، به نقشه‌ای از روان تبدیل می‌شود.

اتوفیکشن همچنین با مسئله هویت ارتباط مستقیم دارد. هویت در اینجا یک امر ثابت و نهایی نیست. انسان در طول زمان، روایت‌های مختلفی از خودش می‌سازد. کودکی که بوده، جوانی که شده و انسانی که اکنون به گذشته نگاه می‌کند، سه وضعیت متفاوت از یک سوژه هستند. فیلم می‌تواند این فاصله زمانی را آشکار کند و نشان دهد که خودشناسی همیشه از مسیر بازسازی گذشته عبور می‌کند.

از سوی دیگر، این شکل از سینما با یک خطر جدی نیز مواجه است. تجربه شخصی به خودشیفتگی روایی تبدیل می‌شود زمانی که جهان بیرونی صرفاً به آینه‌ای برای نمایش مؤلف تقلیل پیدا کند. اتوفیکشن زمانی به اثر سینمایی مهمی تبدیل می‌شود که تجربه شخصی را به مسئله‌ای انسانی و اجتماعی پیوند بزند. یک خاطره خانوادگی می‌تواند درباره تغییرات اجتماعی سخن بگوید. یک مهاجرت شخصی می‌تواند تاریخ یک نسل را نمایان کند. یک فقدان خصوصی می‌تواند به تصویری از یک جامعه تبدیل شود. ارزش تجربه شخصی در ظرفیت آن برای عبور از فرد و رسیدن به امر مشترک است.

از این منظر، اتوفیکشن را می‌توان نوعی سینمای بینابینی دانست. سینمایی که در آن مرزهای تثبیت‌شده میان مستند و داستان، واقعیت و خیال، مؤلف و شخصیت، خاطره و تاریخ، مشاهده و اجرا دائماً جابه‌جا می‌شوند. این جابه‌جایی حاصل سردرگمی فرمی نیست. می‌تواند انتخابی آگاهانه برای نزدیک شدن به حقیقت تجربه انسانی باشد، حقیقتی که همیشه در قالب سند خام قابل دسترسی نیست.

سینما در این وضعیت به جای آنکه فقط بپرسد چه اتفاقی افتاد، می‌پرسد این اتفاق چگونه در ذهن انسان باقی ماند، چگونه تغییر کرد، چگونه به خاطره تبدیل شد و چگونه امروز دوباره روایت می‌شود. این تغییر پرسش، ماهیت اتوفیکشن را روشن می‌کند. موضوع فیلم دیگر صرفاً گذشته نیست، رابطه انسان با گذشته است.

در نهایت، اتوفیکشن را می‌توان یکی از جدی‌ترین شکل‌های خودآگاهی سینما نسبت به ابزار خودش دانست. فیلمساز زندگی را به دوربین می‌سپارد، دوربین آن را به تصویر تبدیل می‌کند، تدوین از تصاویر روایت می‌سازد و روایت دوباره به زندگی بازمی‌گردد. در این چرخه، حقیقت دیگر یک شیء ثابت و آماده برای ثبت نیست. حقیقت در برخورد میان تجربه، حافظه، تخیل، بدن، تصویر و زمان شکل می‌گیرد.

اتوفیکشن در عمیق‌ترین شکل خود، سینمای اعتراف نیست، سینمای کشف است. فیلمساز از خودش آغاز می‌کند تا به چیزی فراتر از خودش برسد. گذشته را بازسازی می‌کند تا اکنون را بفهمد. واقعیت را وارد قلمرو خیال می‌کند تا لایه‌ای از حقیقت را آشکار کند که ثبت مستقیم قادر به بیان آن نیست. در اینجا دوربین صرفاً ابزار مشاهده نیست، ابزار مواجهه است، مواجهه انسان با خاطره، با هویت، با دیگری و سرانجام با تصویری که از خودش ساخته است.

شاید مهم‌ترین ویژگی اتوفیکشن همین باشد که میان واقعیت و خیال مرز قطعی نمی‌کشد، بلکه خود این مرز را به موضوع سینما تبدیل می‌کند. جایی که زندگی آغاز می‌شود و روایت شکل می‌گیرد، سینما متولد می‌شود و جایی که روایت دوباره به زندگی بازمی‌گردد، مخاطب دیگر با یک واقعیت خام مواجه نیست، با حقیقتی مواجه است که از مسیر نگاه، حافظه و تخیل یک انسان عبور کرده است.

انتهای پیام/.

هیچ فایل صوتی برای این پست ثبت نشده است.

به اشتراک گذاشتن با :
امتیاز به این مقاله
تاریخ و زمان انتشار خبر : 1405/07/11 05:45
شماره خبر : 105675
لینک کوتاه : https://daftarecinemaii.ir/?p=105675
بدون نظر

پیام بگذارید

از محدودیت زمانی فراتر رفت لطفاً یکبار دیگر کپچا را کامل کنید.