a
به وب سایت مجله دفترسینمایی خوش آمدید
صعودی در میانه باران؛ خوانش روانشناختی پدر و دختری بر لبهٔ فروپاشی

صعودی در میانه باران؛ خوانش روانشناختی پدر و دختری بر لبهٔ فروپاشی

«زیبا صدایم کن» در امتداد دغدغه‌های انسان‌کاوانه و خانواده محورِ رسول صدرعاملی، جهان مردی را پیش چشم می‌گذارد که زندگی‌اش میان زمین و آسمان معلق مانده است.

محمد ناصری راد– «زیبا صدایم کن» در امتداد دغدغه‌های انسان‌کاوانه و خانواده محورِ رسول صدرعاملی، جهان مردی را پیش چشم می‌گذارد که زندگی‌اش میان زمین و آسمان معلق مانده است؛ مردی که سال‌ها در ارتفاع تاورکرین با شهر زیسته و اکنون تلاش می‌کند جای پایش را در زمینی پیدا کند که بیش از حد تغییر کرده. اثر، پیوندی درخشان میان معماری عمودی شهر، روان انسان و روابط خانوادگی برقرار می‌کند و در همین پیوند، جهان تصویری و جهان ذهنی شخصیت اصلی را به شکلی لایه‌مند هم‌پوشان می‌سازد.

خسرو، فقط راننده تاورکرین نیست بلکه ساکن ارتفاع است. مواجهه مداوم او با شهر از زاویه‌ای که تنها پرندگان و مهندسان سازه می‌شناسند، سبب شده روانش با مفهوم بلندی پیوند بخورد. ارتفاع برای او صرفاً مکان کار نیست؛ تجربه‌ای است از آزادی، مشاهده، نظارت و تعلق. کسی که سال‌ها هر بامداد طلوع نور را از میان خطوط فلزی جرثقیل دیده، جهان را از بالا فهمیده است. چنین انسانی وقتی در ساختاری درمانی محصور می‌شود، تضادی عمیق میان حافظه بدنی او و وضعیت فعلی ایجاد می‌گردد. این تضاد، مسیر روایت را شکل می‌دهد و ریشه بسیاری از رفتارهای شخصیت را معنا می‌بخشد.

در رویکرد روان‌شناختی، بلندی استعاره‌ای‌ست از سلطه بر محیط، احساس کنترل و توانایی پیش‌بینی. کسانی که با ارتفاع انس دارند، جهان را در مقیاسی وسیع‌تر مشاهده می‌کنند؛ درست مانند ناظران شهری. خسرو چنین تجربه‌ای را در تمام جانش حمل می‌کند، تجربه‌ای که در برخورد با ساختارهای اجتماعی، خانواده و حکم‌های قانونی، به تعارض می‌رسد. او با ذهنی تربیت‌شده در ارتفاع، در زمینی قدم می‌زند که قوانینش با زاویه نگاه او هم‌خوان نیست.

در جهان تصویری فیلم، تاورکرین‌ها و آسمان‌خراش‌های نیمه‌کاره صرفاً عناصر صحنه نیستند؛ نقش آنتاگونیست خاموش را دارند. این سازه‌ها در قاب‌های مختلف، یادآور ذهنی ساخته‌نشده‌اند؛ ذهنی که طرحی دارد اما تکمیل نشده. خطوط عمودی سازه‌ها، حضور دائمی رنگ زردِ هشدار، صدای کارگاه‌های ساختمانی، همگی ساختار روانی خسرو را تداعی می‌کنند؛ ذهنی پُر از ستون‌های ناتمام، طبقات نیمه‌ریخته، و چشم‌اندازهایی که به جای افق روشن، مه‌گرفته‌اند. این هم‌نشینی معماری و روان، یکی از برجسته‌ترین موفقیت‌های کارگردانی و طراحی صحنه است.

 

آینه‌ها در جهان فیلم کارکردی دوگانه دارند؛ هم سطح بازتاب، هم سطح انشعاب. آینه نقشِ تصویر ثابت نه، که چندپارگی ذهنی را نشان می‌دهد؛ ذهنی که تلاش می‌کند برای بازگشت به زندگی، خود را از زاویه‌های مختلف ببیند. این استفاده زیباشناختی، همسو با موتیف کلاغ‌ها، به ریتم ادراکی فیلم عمق می‌دهد و فضای ذهنی شخصیت اصلی را عینی می‌کند.

دختر خسرو، با جهان‌نگری شهری، آموزش‌محور و مبتنی بر استقلال، نقطه مقابل اوست. پیوند دوباره این دو جهان، در بستری از تعارض نسلی رخ می‌دهد. این تعارض، تنها شکاف میان دو نسل نیست؛ شکافی میان انسانی تربیت‌شده در ارتفاع و انسانی تربیت‌شده در سطح شهرِ چرک است. مواجهه‌شان، از لحاظ روان‌شناسی ارتباطی، به فرایند بازسازی دلبستگی دیرهنگام می‌انجامد؛ امری که در بسیاری از خانواده‌های جداشده یا بازمانده از آسیب دیده می‌شود. حضور دختر، برای خسرو حکم زمینی شدن را دارد؛ اما زمینی با مختصاتی تازه.
فیلم در میزانسن، بازی با عمق میدان را به شکلی هوشمندانه پیش می‌برد. در بسیاری از نماها، خطوط عمودی آسمان‌خراش‌های نیمه کاره در پشت شخصیت، شکلی از “فشار” را القا می‌کند؛ فشاری که شهر بر روان انسان وارد می‌کند. از سوی دیگر، حضور تاورکرین‌ها در موقعیت‌های حساس، تداومِ همان کارکردِ شخصیت‌پردازی است؛ سازه‌هایی که شخصیت را صدا می‌زنند، حافظه‌اش را زنده می‌کنند و ساختار فیلم را عمودی می‌سازند. عمودی بودن این جهان، تضادی با حرکت‌های افقی شهر ایجاد می‌کند؛ تضادی که در میزانسن و در فرم حرکت شخصیت‌ها نیز قابل ردیابی است.

موسیقی، با ریتمی کنترل‌شده، ذهن پریشان خسرو را همراهی می‌کند. دست به اغراق نمی‌زند و احساسات را مصادره نمی‌کند. موسیقی در خدمت شخصیت است، نه برعکس و در نقاطی خاص، ضرب‌آهنگ درونی او را به بیرون ترجمه می‌کند.

رویکرد فیلم به روان انسان، رویکردی سیاه‌وسفید نیست؛ بیماری، برچسب نیست؛ شهر، دشمن نیست؛ خانواده، ساختاری مقدس و بی‌خطا نیست. همه چیز در میانه جریان دارد. اثر بر گفت‌وگو، بر مواجهه، بر بازسازی اعتماد، و بر ضرورت شنیدن متقابل تأکید دارد. مهم‌تر از این‌ها، فیلم نشان می‌دهد که روان انسان در تقابل با سازه‌های عظیم شهری، چطور می‌تواند دوباره راهی برای بازگشت پیدا کند، حتی اگر از میان خطوط فلزی تاورکرینی باشد که سال‌ها تماشاگر طلوع بوده.

در این اثر، جهان فیلم عرصه‌ای است برای رصد رابطه پدر و دختر.

پدر در این رویکرد فقط یک شخص نیست؛ یک موقعیت و جایگاه نمادین است که کارکردش برقراری قانون، نظم‌بخشی به میل و ایجاد فاصله‌ای سالم میان سوژه و جهان است. دختر نیز سوژه‌ای‌ست که میان تصویر ذهنی از پدر (ساحت خیالی) و جایگاه واقعی او در ساختار نمادین سرگردان می‌شود. آسمان‌خراش‌ها و تاورکرین‌های پیرامون این دو، همچون استعاره‌هایی از “نظم نمادین” عمل می‌کنند، سازه‌هایی که هر روز بالا می‌روند، اما به همان نسبت شکاف‌های احساسی و میل‌های ناتمام را برجسته‌تر می‌کنند. فیلم دقیقاً روی همین اصل است که اجازه می‌دهد بدون افشای قصه بفهمیم چگونه یک رابطه خانوادگی، زیر سایه سازه‌های عظیم و نظم شهریِ مدرن، تبدیل به صحنه‌ای برای کشمکش میانِ میل، کمبود و تلاش برای بازشناسی متقابل می‌شود.

“زیبا صدایم کن” با بازی درخشانِ امین حیایی در نقش خسرو که هنوز شرافت را معامله نکرده است، در نهایت فیلمی‌ست درباره بازخوانی گذشته، درباره ایستادن دوباره بر زمینی که از دست رفته بود و درباره پیوندی که با وجود رنج، امکان تجدید دارد. اثر ثابت می‌کند بلندی همیشه معنای فرار ندارد؛ گاهی معنای دیدن است. و دیدن، نخستین گام در مسیر ترمیم.

“زیبا صدایم کن” در جمع‌بندی اثری است درباره رنج‌هایی که دست از سر آدمی برنمی‌دارند، درباره خانواده‌های جداافتاده‌ای که با گفت‌وگو می‌توانند دوباره رشته‌های پاره را گره بزنند، درباره انسان‌هایی که در میانه آشفتگی اجتماع، با یک صدا، یک نور، یک تولد، دوباره امکان بودن می‌یابند. فیلم شهادتی است بر این که درمان همیشه در بیمارستان رخ نمی‌دهد؛ گاهی در یک خیابان بارانی، در یک هدیه قدیمی، در یک نگاه پدرانه، و در پذیرفتن این حقیقت که صعود همیشه به سلامت است، حتی اگر ارتفاع آن بام تاورکرینی باشد که سال‌ها هویت آدم را نگه داشته است.

انتهای پیام/.

هیچ فایل صوتی برای این پست ثبت نشده است.

به اشتراک گذاشتن با :
امتیاز به این مقاله
تاریخ و زمان انتشار خبر : ۱۴۰۴/۰۹/۰۹ ۱۲:۴۳
شماره خبر : 103184
لینک کوتاه : https://daftarecinemaii.ir/?p=103184
بدون نظر

پیام بگذارید

از محدودیت زمانی فراتر رفت لطفاً یکبار دیگر کپچا را کامل کنید.