جامعه هنر در سوگ استاد بیضایی
در سوگ استاد بیضایی
در پی درگذشت استاد بهرام بیضایی، خیل عظیمی از هنرمندان و جامعه هنری در فضای مجازی واکنش نشان دادند.
مژده شمسایی:
زمین زیرِ پایم سست است وقتی او بر آن راه نمیرود هوا برایم تنگ است وقتی او در کنارم نفس نمیکشد آسمانم رنگی ندارد وقتی چشمان آسمانیاش به آن نمینگرد کوهها مظهر هیچاند وقتی ایستادگیاش جایی ندارد جهانم خالیست وقتی صدایم نمیکند عشق تنها واژهایست وقتی نیست که نثارش کنم وطنم نامیست وقتی او از آن نمینویسد راهها به بیراهه میروند وقتی به او نمیرسند زندگیام باریست بر دوش وقتی با او نمیگذرد …
اصغر فرهادی:
بهرام بیضایی، آموزگار بزرگ من که شیفتهوار آثار، سخنان و بالاتر از آن عشقش به فرهنگ این سرزمین را با تمام وجود دنبال کردهام، حالا در غربت دنیا را ترک کرده است. حقیقتا ایرانیتر از بهرام بیضایی در این روزگار نشناختهام و چه تلخ که این ایرانیترین ایرانی، هزاران هزار فرسنگ دور از ایران چشم بر جهان فرو میبندد.
جعفر پناهی:
بیضایی راه آسان را انتخاب نکرد. سالها حذف، سکوت تحمیلی و دوری را به جان خرید، اما زبان و باورش را واگذار نکرد. بسیاری از ما، مستقیم یا غیرمستقیم، از او آموختیم. آموختیم که چگونه در برابر فراموشی بایستیم.
آن روز در سانفرانسیسکو، قرار دیداری ساده بود؛ ساعت دو بعدازظهر. ساعت یازده تلفن زنگ زد. مژده شمسایی بود و بعد، صدا عوض شد؛ صدایی خسته و دردآلود. گفت حالش خوب نیست و ترجیح میدهد این دیدار در زمانی که حال بهتری دارد انجام شود؛ شاید در سفری دیگر. میدانستم که یک سال تمام شیمیدرمانی را پشت سر گذاشته بود و خستگی صدا، وزن همان نبرد خاموش را با خود داشت. بیآنکه بدانم این آخرین بار است صدایش را میشنوم، به امید سفر بعدی خداحافظی کردیم.
بهرام بیضایی فقط یک نام در تاریخ سینما و تئاتر ایران نبود؛ او کسی بود که اسطوره، تاریخ و زبان این سرزمین را به تصویر کشید و نگذاشت به فراموشی سپرده شوند. سینمای ایران، پیش از آنکه جهانی دیده شود، در آینهی نگاه او خود را شناخت. او به تصویر اندیشه بخشید و به روایت، شأن.
امروز، آن صدای خسته برای من صدای یک عصر کامل است؛ عصری که با بیضایی فکر کرد و قد کشید. سینمای ایران به او بدهکار است؛ نه فقط برای آثارش، بلکه برای شرافتی که به اندیشه و هنر بخشید. او رفت، اما آنچه ساخت و کاشت، در تصویر، در کلمه و در وجدان ما زنده مانده
تهمینه میلانی:
تسلیت به ایران 🖤 بهرام بیضایی نویسنده و کارگردانِ برجسته در روز تولدش در گذشت .🖤 هنرمند بی تکرار و تاثیر گذار بر هنر و فرهنگ ایران 🖤 علاوه بر نویسندگی و کارگردانی ،از فعالیتهای ایشان در زمینه تدوین و تهیهٔ فیلم، شاعری، مقالهنویسی، ترجمهٔ چند نمایشنامه، پژوهشِ تاریخی و ادبی و استادی در دانشگاه را می توان برشمرد. بیضایی از فیلمسازانِ صاحبِ سبک و معتبر و از نویسندگان و متفکّرانِ برجستهٔ نمایش و ادبیاتِ نوینِ فارسی بهشمار میرود.
برخی از نمایشنامههایش به زبانهای دیگری ترجمه و در آسیا و اروپا و آمریکا و استرالیاچاپ و اجرا شده است. ده فیلمِ بلندسنمایی و چهار فیلمِ کوتاه و کمابیش هفتاد کتاب و چهارده نمایش بر صحنههای شهرهای مختلفِ ایران و گاه غیر از ایران از سالِ ۱۳۴۱ به بعد بخشِ عمدهٔ کارنامهٔ هنریِ بیضایی را تشکیل میدهد. بسیاری از اهلِ نظر نمایشنامه و فیلمِ مرگ یزدگرد و بسیاری از علاقمندان ایشان فیلم باشو غریبه کوچک را شاهکار ایشان دانستهاند.
تینا پاکروان:
اگر باور کنم کتابها از پس قرنها کتابسوزان نابود شدهاند. اگر باور کنم قدرت دیکتاتورها، آگاهی جهان را از آن گرفته است. اگر باور کنم با مرگ هر اسطورهای، نام او از تاریخ حذف شدهاست. اگر باور کنم هنر واقعی و ناب انسانهای بزرگ میرا بودهاند.
مرگت را باور خواهم کرد. یقین دارم رفتنت در روز تولدت یعنی زندهای و زنده خواهی ماند در تاریخ سرزمینی که مال ماست و تا ابد به هیچ قوم و قبیله ای جز ایرانی تعلق ندارد. من هم چون مادرترین مادر قصه های ایرانی در مسافرانی که تو برای مان روایت کردی ایمان دارم تو برمی گردی و تندیست در میانه میدانی در وطنت نصب خواهد شد تا ما و نسل های بعد ما دورت بگردیم و بگوییم این مجسمهی زندهترین راوی تاریخ و ادبیات و تیاتر و سینمای ایرانزمین است. استاد بهرام بیضایی. و ۵ دی ماه برای ما تا ابد تاریخ تولد شماست. نه شما هرگز نخواهید مرد…
رضا کیانیان:
دیروز سال روز تولد استاد را تبریک گفتم و امروز در نهایت تأسف و ناباوری ، او را که یکی از برجسته ترین نویسندگان و کاگردانان تئاتر و سینما، پژوهشگران، اسطوره شناسان، زبان شناسان و آموزگاران معاصرمان بود ، در غربت از دست دادیم! چه فیلم هایی که در وطن اش نساخت! چه تئاتر هایی که در ایران به روی صحنه نبرد! و ما از چه بزرگی و از چه گنجینه ی بزرگ فرهنگی محروم شدیم.
دریغ و درد! شرم بر آن ها باد که او را از وطن راندند و ما را بی بهره گذاشتند!. خجالت بر آنان که او را در غربت ،حصر کردند. مگر هر چند دهه ممکن است چنین بزرگی به ایران هدیه شود ؟ تسلیت به فرهنگ و هنر ایران . تسلیت به مژده ی شمسایی که غمگیانه نوشت: زمین زیرِ پایم سست است وقتی او بر آن راه نمیرود هوا برایم تنگ است وقتی او در کنارم نفس نمیکشد آسمانم رنگی ندارد وقتی چشمان آسمانیاش به آن نمینگرد کوهها مظهر هیچاند وقتی ایستادگیاش جایی ندارد جهانم خالیست وقتی صدایم نمیکند عشق تنها واژهایست وقتی نیست که نثارش کنم وطنم نامیست وقتی او از آن نمینویسد راهها به بیراهه میروند وقتی به او نمیرسند زندگیام باریست بر دوش وقتی با او نمیگذرد…
پرویز پرستویی:
داغی بزرگ برای فرهنگ و هنر نمایش و سینما 🖤
◾️بهرام بیضایی اسطوره وبزرگمرد سینما و تئاتر استاد بی بدیل عرصه فرهنگ و هنر در روز تولدش دور از وطن درگذشت🖤 استاد تقوایی رفت… مهرجویی رفت… پور احمد رفت… کیارستمی رفت … و بهرام بیضایی استادبی بدیل ،که کوچک و بزرگ عرصه هنر به وجودش افتخار میکردند هم رفت …🖤 خدا نگذرد از مسئولین بی کفایتی که هرکدام از این عزیزان را زمانی که در قید حیات بودند کشتند… یکی را در وطن در کنج عزلت ویکی را در غربت …🖤🖤🖤
آخرین باری که در آمریکا استاد رو ملاقات کردم از ایشان خواستم که نمیشه برگردید پاسخش این بود چه ضمانتی است که برگردم و کار کنم ؟حرفش این بود … ضمن احترام به همه هنرمندان واقعی ،از این پس به چه کسی باید اقتدا کرد…؟!
◽️این کارگردان سینما و تئاتر، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس و پژوهشگر کشور در آمریکا از دنیارفت…🖤 روحش شاد و یادش گرامی تسلیت به مژده شمسایی عزیز و عزیزانش تسلیت به جامعه هنری،تئاتر و سینما… 🖤🖤🖤🖤🖤
نیکی کریمی:
بهرام بیضایی درگذشت … و همه ما در فقدان یکی از بزرگ ترین نویسندگان وکارگردانان سینمای ما که جادوی کارش برای همیشه در چشم و ذهن ما خواهد ماند غمگین و متاثریم … فارغ از فیلم هایش ، کتاب هایش و نثر فوق العاده اش … چقدر به او سخت گذشت ؟ خیلی ها مهاجرت می کنند ، از بولگاکف و کوندرا و خیلی ها … بله رفت و زیر سانسور سر خم نکرد … بعضی هنرمندان با صدا نمیروند؛ آرام میروند، با تمام آنچه نگفته خواهد ماند.
او دور از مرکز، دور از قدرت، و دور از هیاهو زندگی کرد؛ نه از سر قهر، بلکه از سر وفاداری به خودش. ما هرگز عمق اندوهش را درست نفهمیدیم، وقتی از همه آنچه کاشته بود گذشت … نمیدانم … نه آنچه بر او گذشت، و نه آنچه از این تبعیدِ خودخواسته میخواست. شاید و حتما در آزادی انتخابش ، سخت اما زنده و تپنده زندگی کرد… امروز، در روز تولدش، فقدانش بیش از همیشه سنگین است.
عباس یاری:
دو تولد در یک روز! تولد بهرام بیضایی، یکیاز چهرههای ماندگارِ عرصهٔ فرهنگ و هنرِ این سرزمین دیروز بود و افسوس و صد افسوس که او آخرین نفسها را هم در روزِ تولدش به این جهانِ پرغبار کشید و رفت. دیروز که با پیامی تولدشان را تبریک میگفتم، مرگ از راه رسیده بود و من هرگز تصور نمیکردم دارم تولدِ این چهرهٔ نازنین و ماندگار را به دنیایی دیگر تبریک میگویم!
حدود سه سال پیش بود که مژده جان شمسایی در پیامی برایم نوشت: «بهرام حالش خوب نیست اما این خبر بین خودمان بماند، و ماند تا امروز…» در تمام این مدت، با امید به سلامتی او حالِ خوبی داشتیم، چند ماه پیش با حمید امجد عزیز حرف میزدم و او امیدوارم کرد که معالجات پزشکیُ بهرام جواب داده و حالش خوب است، افسوس… افسوس که سواران همه رفتند…
پرویز جاهد:
چه میتوان نوشت از استادی چون شما که خداوندگار قلم بودید، آنگاه که قلم از شرح اندوه فقدانتان و از بیان رنجهایی که در این سالیان بر شما رفت، عاجز میماند. چگونه میتوان فقدان اندیشمندی را به واژه درآورد که نوشتن برایش نه صرفاً ابزار که شیوه زیستن و شیوه دیدن جهان بود. کاش میتوانستید در ایران بمانید؛ کاش می توانستید روایتهایتان و همه آنچه که برای صحنه تئاتر و پرده سینما خلق کردید، در سرزمینی که عاشقانه دوستش داشتید و از تاریخ و اسطوره و زخمهایش می گفتید، به اجرا درآورید. کاش این وطن با شما مهربانتر بود، کاش قدر دانشی را که بیدریغ بخشیدید و نگاهی را که بیامان پرسشگر بود، بیشتر میدانستند.
افسوس که چنین نشد و تقدیر شما به دوری از وطن و به زیستن در غربت گره خورد؛ غربتی که نتیجه بیمهری ها، تعصب ها، تنگ نظری ها و جهالت بود. حیف از آن همه دانایی، حیف از آن ذهن خلاق و جوشان که میتوانست همچنان بیافریند و روشنی بخشد اما سرانجام در خاک آرام گرفت. با این همه، آنچه از شما مانده است فراتر از زمان و مکان است: روایتها، تصویرها، صداها و پرسشهایی که همچنان زندهاند. روحتان شاد استاد بیضایی. تسلیت به مژده شمسایی و فرزندان ایشان.
مهرداد اسکویی
بهرام جان بیضایی، دلم برایتان تنگ شده است. سال هزار و سیصد و هفتاد و هفت بود که این عکس را از چهره عمیق، مصمم و زیبایتان گرفتم. جوانی تازه از گرد راه رسیده بودم و شما در مدت کوتاهی که پیش تان بودم چه درس های مهمی به من دادید. اینکه منظم باشم، عمیق کار و مطالعه کنم و مستمر به کارم ادامه دهم. و از همه مهم تر اینکه ایران را بهتر بشناسم و برایش و برای معرفی فرهنگش بیشتر کار و تلاش کنم . حرف هایتان را به گوش جان شنیدم و تا به امروز همان مسیر را ادامه میدهم. بدون توجه به حاشیه ها و آدم هایش!
استاد نمیدانم که چرا صورتم از اشک خیس شده است؟ نمیدانم که چرا اینقدر اندوهگین هستم و امروز آنقدر دلم هوایتان را کرده است؟ وقتی گفتم که تمام نوجوانی و جوانی من و امثال من به خواندن نمایشنامه ها و فیلم نامه هایتان و دیدن فیلم هایتان گذشت ، محبت کردید و کتاب های دوره نوجوانی ام از خودتان را برایم امضا کردید. گفتید همه را امضا کنم، خیلی زیاد است!؟ گفتم که خوب شما زیاد کار کردید! و لبخند زدید و مهربانانه به امضا کردن ادامه دادید. بهرام خان بیضایی کتاب هایتان همیشه در بهترین جای کتابخانه ام هست و خواهد ماند.
شما اسطوره نسل من هستید و اسطوره باقی خواهید ماند. مثل داریوش شایگان، احمد شاملو، اخوان ثالث، سیمین بهبهانی ، عباس کیارستمی، شجریان و باقی. از بخت یاری من بود که از شما عکاسی کردم ، از چهره نازنین شما. در اوج خلاقیت و دانش و تبحر و توانایی و زیبایی. شما الگویید و الگو باقی خواهید ماند برای فیلمسازان و تئاتری ها و اهل هنر نسل من و بعد از من. برای ما، کسانی که از خواندن جمله به جمله ی کتاب هایتان مبهوت می ماندیم که چگونه مغز و دلی توانایی نوشتن در این حد و اندازه را پیدا می کند و در بهت می ماندیم از دیدن چریکهی تارا، مرگ یزدگرد، باشو غریبه کوچک، و شاید وقتی دیگر. اشک هایم امانم نمی دهد. اندوهم بسیار زیاد شده. تنها به یک دلیل ساده و آن هم دلتنگی بسیار برای شماست.
ای کاش همه ، همیشه در وطن عزیزمان بودیم و بیشتر شما را میدیدیم و آثارتان را می خواندیم و میدیدیم و حظ می بردیم و در فکر فرو میرفتیم . تقاضای زیادی نبود، حقمان بود. دوستتان دارم. و اینکه خوشا ایران ، وطن عزیزمان که چون شمایی را در دامان خود پرورد…. عزت زیاد بهرام جان بیضایی، استاد عزیزم. درود و بدرود.
شاگرد کوچک تان، مهرداد اسکویی
جابر تواضعی:
سلام آقا! سلام استاد! سلام عالیجناب!
راستش من واژه «استاد» را برای هرکس به کار نمیبرم. اما از همان نکوداشتی که دی 79 برای شما برگزار کردیم، خیال میکنم یک نفر اگر لیاقت این عنوان را داشته باشد، شمایید. پس عامدانه در استفادهاش برای دیگران پرهیز کردهام. این صرفهجویی و خِسّت در کلمات را هم از خود شما یاد گرفتهام.
بعد آن تاریخ و مراوداتم با شما برای تدوین کتاب «سر زدن به خانه پدری» همهچیز تغییر کرد. شما متر و معیاری شدید برای نوشتن، ساختن، فرهنگ و حتی زیستن. میگویم معیار و میدانم با نهایت زورم کاریکاتور مضحکی از شما هم نخواهم شد.
گفته بودند کار با شما سخت است. بله، سخت بود، اما دلچسب بود. سختیاش این بود که معیار مشابهی درست است که مراودات ما برای تدوین کتاب، در بازه 21 تا 24 سالگی من بود، اما حتی بعدها که مراوده با اهالی هنر برایم راحتتر و عادی شد، سکهای به عیار شما پیدا نکردم.
اینها که در سوگتان مینویسند، شما را دور از ذهن و دستنیافتنی جلوه میدهد. مثل اسطوره که یک عمر ازش حرف زدید و یادمان دادید در چهقدر در داستان و فیلم و فرهنگ مهم است. حالا اگر من بنویسم که چهطور تماس میگرفتید و با جوانکی که تازه سر از تخم درآورده بود، درباره ریشه واژهای، ویرایش کلمهای یا چیزی مشابه گپ میزدید، میگذارند به حساب خیال و توهم. اگر بگویم یکبار در دفترتان چایی را که شما آوردید نخوردم، فکر میکنند برای خودم هویت میسازم. نمیدانند من روی کتاب «سرزدن به خانه پدری» هم جز بهضرورت مانور نمیدهم.
نخوردن آن چای، یکی از حسرتهای بزرگ زندگی من است و هزاربار تا حالا به خاطر افطار نکردن وسط روز با یک لیوان چای از دست شما خودم را لعنت کردهام. کاش حُناق میگرفتم. لال میشدم که نگویم روزهام. چه بیادب بودم که دست شما را رد کردم و کاش میفهمیدم گناه و کفاره نقد آن روزهخواری، از ثواب نسیه همه روزههایی که قرار است در تمام عمرم بگیرم، شیرینتر است.
وقتی خانمبزرگ در «مسافران» به نمایندگی از شما میگوید جهان دیگری هست، من کی باشم انقلت بیاورم. امیدوارم این حسرتم آنجا جبران شود. خوشا جهانی که ساقیاش شما باشید. به امید دیدار عالیجناب.
امیررضا فخری:
عکسی از عالیجناب بیضایی را در واتساپ برای آقای زکریا هاشمی ارسال کردم و ایشان تماس گرفت و گفتند چه خوب که عکسی از بیضایی برایم فرستادی خیلی دلم برایش تنگ شده بود و امیدوارم بزودی او را ببینم
به استاد گفتم بیضایی کوچ کرد، تا چند دقیقه مبهوت این خبر تلخ شد و بسیار گریست از فقدان این ادیب ارزشمند.
زکریا هاشمی در ادامه دوستی خود با بیضایی را از اوایل سال ۱۳۳۶ دانست و گفت هربار که برای سخنرانی به استنفورد میرفتم و به همراه ایشان و آقای عباس میلانی در دانشگاه استنفورد سخرانی میکردم، مهمان منزل ایشان بودم و خیلی به من ابراز محبت داشت و کوچ ناباورانه او را هرگز نمیتوانم تحمل کنم.
بیضایی یکبار که به فرانسه آمد و در رستوران لباس آشپز بر تن من دید بسیار گریست و گفت: کارگردان و نویسنده خوبی جون تو چرا باید در پاریس این چنین زندگی کند؟
از نسل ما فقط محمد متوسلانی،فریدون جیرانی و مسعود کیمیایی در قید حیات هستند که سایهشان مستدام و عمرشان دراز باد.















