سارا توکلی:
وقتی ونگوگ فریاد نمیزند
نمایشی که ونگوگ را نه در فریاد، بلکه در شلوغی و تزلزل ذهنیاش دنبال میکند!نمایش «باد زرد ونگوگ» از همان لحظه ی اول انگار میخواهد تکلیفش را روشن کند. اینجا قرار نیست زندگی یک نقاش روایت شود. نه با ترتیب تاریخی، نه با وسواس زندگی نامه ای. آنچه روی صحنه میبینیم، بیشتر شبیه نزدیک شدن به یک ذهن است تا دنبال کردن یک سرگذشت. تاریخی که میشناسیم حضور دارد، اما نه برای توضیح دادن، بیشتر مثل ماده ای خام که تکه تکه میشود و به تصویر، حرکت و صدا تبدیل میشود. نمایش به روایت های شناخته شدهی زندگی ونگوگ، از جمله آنچه در کتاب «شور زندگی» ایروینگ استون آمده، بیاعتنا نیست، اما به آنها تکیه هم نمیکند. انگار فقط از کنارشان رد میشود و راه خودش را میرود..
نمایش «باد زرد ونگوگ» به نویسندگی و کارگردانی علیرضا کوشکی جلالی و تهیهکنندگی آزیتا موگویی، با بازی فرهاد آئیش، شقایق فراهانی و حمید گودرزی، نگاهی ذهنی و غیرزندگینامهای به جهان ونسان ونگوگ دارد. «باد زرد ونگوگ» زندگینامه نیست، خوانشی ذهنی است از زیست هنرمندی که رنج را پیش از انفجار، در سکوت حمل میکند. نمایشی که تاریخ را به ماده ی خام تصویر، رنگ و صدا تبدیل میکند.
اولین چیزی که بعد از چند دقیقه خودش را نشان میدهد، فاصلهی آگاهانهی نمایش با تصویری است که سالها از ونگوگ ساخته شده. در نامهها، اسناد و روایتهای تاریخی با هنرمندی طرفیم ناپایدار، تندخو و غیرقابل پیشبینی. کسی که فورانهای احساسیاش به اندازهی نقاشیهایش معروف است. اما ونگوگی که اینجا میبینیم، آنقدرها هم اهل انفجار نیست. آرامتر است، کنترل شدهتر، و بیشتر به درون خودش برگشته. این تفاوت حس میشود، حتی اگر نمایش هیچ وقت مستقیم به آن اشاره نکند. و بهنظر نمیرسد اشتباه یا ساده سازی باشد. بیشتر شبیه یک انتخاب است. انتخابی برای دیدن ونگوگ نه در لحظهی بحران، بلکه در روند فرسایش.
این فاصله از واقعیت تاریخی، اگرچه ممکن است برای بعضیها غافلگیر کننده باشد، اما به نمایش اجازه میدهد از گزارش زندگی بیرون بیاید و به خوانشی شخصی و نمایشی برسد.
نمایش وقتی از ونگوگ فاصله میگیرد و وارد جهان ذهنی او میشود، بیش از هر چیز روی تصویر تکیه میکند. ویدیو مپینگ در اینجا فقط ابزار تزئینی نیست. نقش فعالی در ساختن وضعیت روانی شخصیت دارد. تصاویر مدام تغییر میکنند، اما بومها ثابت میمانند، همین ثباتِ قاب و ناپایداریِ تصویر، حس ذهنی را منتقل میکند که در چارچوبی بسته گرفتار شده اما درونش مدام در حال آشوب است. گاهی تصویر محو میشود، گاهی بوم سفید میماند و همین خلاهای تصویری، بیش از شلوغی ها حرف میزنند. با این حال، در بعضی لحظات این توالی میتوانست منسجمتر و کوتاهتر باشد، نه از نظر ایده، بلکه از نظر ریتم. در اجرایی با حدود دو ساعت زمان، اگر بعضی صحنه ها فشرده تر میشدند، هم ریتم تندتر میماند و ذهن کاملا درگیر میشد و هم خستگی بدن تماشاگر کمتر حس میشد، به خصوص با توجه به راحت نبودن صندلیهای سالن.
مسئله صدا اما نه به طراحی اثر، بلکه به ظرفیت سالن بر میگردد. سالن قدیمی است و سیستم صوتی توان همراهی کامل با چنین اجرایی را ندارد. به همین دلیل در برخی صحنهها تمرکز مخاطب را برای لحظهای میشکند. با این حال ، نمایش موفق میشود از این ضعف عبور کند و اجازه ندهد صدا به عامل غالبِ حواس پرتی تبدیل شود.
نورپردازی یکی از نقاط قوت اثر است. نور نه فقط برای دیده شدن، بلکه برای معنا دادن استفاده شده است. تغییر شدت نور، وضعیتهای روانی را برجسته میکند و در کنار رنگ زرد، حال و هوای ذهنی ونگوگ را تشدید میکند. زرد در این نمایش همان قدر که گرم است، آزار دهنده هم هست. همانقدر که امید میدهد، فرسایش میآورد. این رنگ مثل نوری است که هیچ وقت خاموش نمیشود و دقیقا به همین دلیل، آرامش بخش نیست. طراحی لباس هم در همین مسیر حرکت میکند. لباسها نه بازسازی تاریخیاند و نه کاملا نمادین، بلکه میان این دو ایستاده و به شخصیتها اجازه میدهند هم انسانی بمانند و هم مفهومی.
صحنهای که با تصاویر شبهای پرستاره شروع میشود، نور آرام آرام کم میشود و «دنیا» از صحنه خارج میشود، و بعد نمایش به فضای آلپ و تابلوهای زرد و نارنجی «گل آفتابگردان»، «خانهی زرد» و.. میرسد، یکی از زیباترین و به یاد ماندنیترین لحظات اجراست.
گاهی قابها آنقدر شبیه فریم عکاسی بودند که ناخودآگاه دلم میخواست از صحنه عکس بگیرم، وسوسهای که البته با ممنوعیت عکاسی نیمه کاره میماند.
گروه سیاه پوشها یکی از ملموسترین عناصر مفهومی نمایشاند. آنها نه صرفا جمعیت و نه فقط پس زمینه نیستند. این گروه، در موقعیتهای مختلف بدل میشوند به جامعه، به شاگردان، به شاهدان خاموش و به فشار نامرئی.
تغییر لباس روی لباس، بدون تغییر هویت، نشان میدهد که این جمع همیشه حضور دارد، اما هر بار با چهرهای تازه. آنها دیده نمیشوند، اما اثر میگذارند. همانطور که جامعه در ذهن ونگوگ حضور دارد، بدون آنکه واقعا فهمیده شود. این لایه، از آن بخشهایی است که نمایش در آن موفق میشود مفهوم را بدون توضیح مستقیم، به تجربهای حسی تبدیل کند.
در این میان، نقش «دنیا» با بازی شقایق فراهانی حضوری کنترلشده و دقیق دارد. او نه اغراق میکند و نه عقب مینشیند. تسلطش به نقش باعث میشود شخصیت در میان شلوغی صحنه گم نشود و حتی با تغییر جایگاه نور موقع خروجش از صحنه چشم او را دنبال کند. دنیا بیشتر از آنکه کاراکتری داستانی باشد، جریان است، چیزی میان واقعیت و ذهن، که هر بار شکل تازهای میگیرد و نسبت ونگوگ با جهان را باز تعریف میکند.
و در نهایت، ستون اصلی این جهان، حضور فرهاد آییش است. او تقریبا در تمام صحنهها حضور دارد و بار اصلی نمایش روی شانههای اوست. بازیاش نه متکی به فورانهای عصبی است و نه به اغراق، بیشتر بر سکوت، مکث و فرسایش تدریجی بنا شده. آییش ونگوگی را میسازد که آرام آرام تحلیل میرود، نه آن که ناگهان منفجر شود. همین انتخاب بازیگری، در امتداد همان فاصله آگاهانهای است که نمایش با تصویر تاریخی ونگوگ ایجاد میکند و آن را به یک «نمایه تازه» بدل میسازد، نه یک بازسازی صرف.
نمایش در نهایت به جای آنکه ونگوگ را توضیح بدهد، او را به تجربه تبدیل میکند. «باد زرد ونگوگ» بیشتر از آنکه روایت زندگی باشد، تصویری از ماندن در یک ذهن است. ذهنی که نه با فریاد، با فرسایش حرف میزند.





