امید فاخر :
وقتی شهرت جای تخصص را میگیرد!
درباره انتصاب مجید اخشابی و چهرههای هنری در پستهای غیرمرتبط؛انتصاب یک خواننده یا هنرمند، پیام روشنی به جامعه دانشگاهی میدهد: شهرت بر تخصص ارجح است. این پیام، پیش از هر چیز، دلزدگی و ناامیدی در میان نیروهای متخصص و خلاق دانشگاه ایجاد میکند.
در تازهترین تغییرات مدیریتی، مجید اخشابی، خواننده شناختهشده، بهعنوان مدیرکل فرهنگی و اجتماعی دانشگاه پیام نور منصوب شد. این انتصاب در حالی رخ داده که پیشتر نیز هنرمندان شناختهشده دیگری در حوزههای ورزشی و مدیریتی پست گرفتهاند؛ محمدرضا گلزار در یک فدراسیون ورزشی، میلاد کیمرام و سیاوش خیرابی، بازیگر جوان، به کمیته همگانی فدراسیون اسکی پیوسته است. این روند نشان میدهد که گرایش به بهرهگیری از شهرت چهرههای هنری در سمتهای مدیریتی، چه در دانشگاهها و چه در فدراسیونها، به یک رویه تبدیل شده است؛ رویهای که بیش از آنکه مبتنی بر تخصص و تجربه باشد، بر اعتبار و دیدهشدن افراد استوار است.
انتقاد اصلی به این پدیده، نادیده گرفتن ضرورت تخصص و تجربه در مدیریت است. دانشگاه پیام نور با میلیونها دانشجو و گسترهای ملی، محیطی پیچیده و نیازمند مدیریتی آگاهانه و علمی دارد. مدیریت فرهنگی در چنین محیطی، بیش از داشتن چهرهای محبوب یا سابقه هنری، نیازمند شناخت عمیق از جامعه دانشجویی، سیاستگذاری فرهنگی و توانایی طراحی برنامههای مؤثر و متناسب با نسل جوان است. نکته نگرانکننده این است که انتصاب یک خواننده یا هنرمند به چنین جایگاهی، پیام روشنی به جامعه دانشگاهی میدهد: شهرت بر تخصص ارجح است. این پیام، پیش از هر چیز، دلزدگی و ناامیدی در میان نیروهای متخصص و خلاق دانشگاه ایجاد میکند.
اینکه یک خواننده در رأس ادارهکل فرهنگی و اجتماعی دانشگاه قرار گیرد، حامل پیامی است: فرم بر محتوا غلبه کرده است. گویی فرهنگ دانشگاهی نه بهمثابه یک فرایند بلندمدتِ تربیت، بلکه بهعنوان پروژهای نمایشی و فوری دیده میشود؛ پروژهای که با نامها و چهرهها میخواهد نشاط تزریق کند، بیآنکه بداند این نشاط از دل مشارکت، آزادی نسبی اندیشه، و اعتماد به نیروهای درون دانشگاه زاده میشود، نه از انتصابهای بیرونی.
مشکل فقط شخص اخشابی نیست؛ او ممکن است فردی خوشبرخورد و دغدغهمند باشد. مسئله ساختاری است؛ دانشگاه به جای بهرهگیری از نیروهای داخلی متخصص، به سمت جذب چهرههای بیرونی میرود تا با نام و اعتبار آنها، وجهه و توجه عمومی کسب کند. نمونههای مشابه در ورزش نیز قابل تأملاند؛ وقتی یک بازیگر یا خواننده جایگاهی مدیریتی در یک فدراسیون ورزشی میگیرد، هدف واقعی اداره امور یا بهبود عملکرد فنی نیست، بلکه بهرهبرداری از شهرت و بازتاب رسانهای است. این نگاه، نهادهای علمی و ورزشی را به ابزار نمایش بدل میکند، نه محل واقعی تولید و توسعه.
از منظر جامعهشناختی، این رویکرد میتواند پیامدهای جدی داشته باشد. دانشگاهها و فدراسیونها محیطهایی هستند که باید بر اساس شایستگی، تجربه و کارآمدی هدایت شوند، نه جذابیت ظاهری یا میزان شهرت. وقتی ساختار تصمیمگیری چنین معیاری را ترجیح میدهد، نیروهای مستعد و تحصیلکرده که سالها برای تخصص و توانمندی خود سرمایهگذاری کردهاند، کنار گذاشته میشوند. نتیجه، ایجاد دلزدگی، کاهش انگیزه و احتمالاً افت کیفیت فعالیتهای فرهنگی و ورزشی خواهد بود.
بهطور مشخص در مورد دانشگاه پیام نور، کار فرهنگی یک فعالیت چندلایه و پیچیده است؛ نه صرفاً برگزاری جشن یا دعوت از چهرههای مشهور. فرهنگ دانشگاهی به برنامهریزی بلندمدت، فهم نسل دانشجو، مدیریت تضادها و ایجاد فضای باز فکری نیاز دارد. اینها مهارتهایی هستند که تجربه دانشگاهی و مدیریتی واقعی میطلبند، نه صرفاً سابقه هنری یا محبوبیت رسانهای.
این انتصابها بازتابدهنده یک منطق جایگزین در مدیریت است؛ منطق کارکرد نمادین به جای کارکرد واقعی. مدیر، بیشتر برای دیدهشدن انتخاب میشود تا برای اداره کردن. دانشگاه یا فدراسیون، بیش از آنکه محل تولید عقلانیت و توسعه فرهنگی یا ورزشی باشد، به صحنهای برای نمایش شهرت و اعتبار بدل میشود. نتیجه، فرسایش اعتماد کارکنان و دانشجویان، کاهش انگیزه و شکلگیری فضای دلزده است.
فرهنگ و مدیریت دانشگاه، با آوازه یا شهرت پیش نمیرود؛ با شناخت، تجربه، تعهد و کار زیرساختی حرکت میکند. این درس مهمی است که از تجربه انتصاب هنرمندان در سمتهای مدیریتی میتوان گرفت.


