فرزانه متین– در سیویکم اکتبر، جهان سینما یاد مردی را گرامی میدارد که واقعیت را بیش از هر کس دیگر به خواب، و خواب را به حقیقت نزدیک کرد: فدریکو فلینی.
کارگردانی که اگر سینما نقاشی با نور باشد، او بزرگترین خیالپرداز آن بود.
فلینی از دلِ رم برخاست، اما در فیلمهایش شهری ساخت که مرز میان واقعیت و تخیل در آن محو میشد. در «جاده»، با چشمان اشکآلود ژلسومینا، تنهایی انسان مدرن را فریاد زد. در «شبهای کابیریا»، امید را از دل خیابانهای بیرحم بیرون کشید. با«هشت و نیم»، اضطراب و الهام یک هنرمند را به نمایش گذاشت؛ فیلمی که بسیاری از کارگردانان پس از او از جمله برگمان و تری گیلیام آن را “انجیل خلاقیت” نامیدهاند. «زندگی شیرین» آینهی عصر خودش بود — رقصی میان لذت و پوچی، میان شهرت و تهیبودن. و در«آمارکورد»، فلینی به کودکی بازگشت؛ جایی که مه و خاطره یکی میشوند و سینما طعم دلتنگی میگیرد.
او در یکی از مصاحبههایش گفته بود: “واقعیت، تنها آن چیزی نیست که در برابر چشمان ماست. واقعیت، رؤیایی است که هنوز تمام نشده.”
شاید به همین دلیل بود که شخصیتهایش همیشه در جستجوی چیزی ناپیدا بودند — معنا، عشق، بخشش، یا فقط لحظهای برای خندیدن در سیرک زندگی.
با مرگ فلینی در ۳۱ اکتبر ۱۹۹۳، سینما نه فقط یک کارگردان، بلکه یک شاعر از دست داد؛ شاعری که با نور و موسیقی و خیال مینوشت. هنوز وقتی ملودی نینو روتا در ذهنمان میپیچد، حس میکنیم فلینی آنسوی مه لبخند میزند — در همان جایی که رؤیا و واقعیت دست در دست هم دارند. فدریکو فلینی نمرده است؛ او فقط به صحنهای دیگر رفته، جایی که دوربینش هنوز میچرخد و خیال، هرگز تمام نمیشود.



دیدگاه شما