پیمان طالبیان:
هنر در برابر سانسور؛ بیضایی، مهاجر ناخواسته اما پر ثمر
به بهانه سالروز استاد بهرام بیضایی؛پنج دی، زادروز مردی است که تاریخ، اسطوره و انسان را بر صحنهی تئاتر و پردهی سینما دوباره زنده کرد. نوشتن دربارهی او و آثارش سهل ممتنع است، چرا که بهرام بیضایی تنها فیلمساز و نمایشنامهنویس نیست؛ او حافظ حافظهی فرهنگی ماست، هنرمندی که با ظرافت و جسارت، گذشته و حال ایران را به هم پیوند میدهد و به ما یادآور میشود که هنر میتواند پل میان زمانها و نسلها باشد.
بهرام بیضایی یکی از کارگردانان مهم سینمای ایران است که سالها پیش از انقلاب در صحنهی تئاتر و سپس سینما درخشید و نشان داد که هنر، چیزی فراتر از سرگرمی است و میتواند انسان و جامعه را بازتاب دهد. در کا مسیر ادامهی فعالیتهای او همیشه با دشواریهای فراوانی همرا بود؛ سانسور، محدودیتهای اجتماعی، فشارهای سیاسی و تهدیدهای شخصی و خانوادگی، همه سد راه خلاقیت او شدند و او را نهایتا مجبور کردند تا حتی لحظاتی به انزوا روی آورد. اما بیضایی هرگز از مسیر خویش عدول نکرد و با صبر و پشتکار، آثارش را خلق کرد تا صدای فرهنگ و تاریخ ایران همچنان شنیده شود. سرانجام، او در اواخر دههی هفتاد زندگیاش، ایران را ترک کرد و به دعوت بخش ایرانشناسی دانشگاه استنفورد، همراه همسر و پسرش به ایالات متحده رفت و در مرکز مطالعات ایرانی به تدریس و پژوهش مشغول شد؛ مهاجرتی ناخواسته، اما پرثمر و سرشار از اندیشه.
او از کودکی با فرهنگ و فرهنگ آشنا بود. پدر بیضایی، علاوه بر شغل رسمی، شاعر و ادیب بود و خانهی آنها همیشه پر از کتاب و گفتوگوهای ادبی بود؛ به گفتهی خود استاد، «در خانهمان انجمن ادبی برگزار میشد.» او از همان کودکی با کتاب انس گرفت و سینما رفتن را بر مدرسه ترجیح میداد.
دربارهی این علاقه میگوید:«سینما برای من پناهگاهی امن بود؛ جایی که فضای بیرون پر از نفرت و داوریهای ناعادلانه بود، و آدمها بر اساس تعصباتی که معلوم نبود از کجا میآید قضاوت میکردند اما سینما با جامعه فرق داشت؛ آنچه را نشان میداد که در جامعهی آن زمان وجود نداشت. میتوانستیم به دنیایی تاریک پناه ببریم، جایی که همهی افراد یکسان بودند و تفاوتها معنا نداشت.»
تجربهی دیدن فیلمهایی چون سه تفنگدار، طلسم شدهی هیچکاک، مرد سوم کارول رید و نامهی یک زن ناشناس اثر ماکس فولکس، تاثیر عمیقی بر او گذاشت. بیضایی در آغاز علاقه داشت منتقد سینما شود، اما تقدیر مسیر دیگری را برای او رقم زد: تئاتر و تعزیه و سینما.به گفتهی خودش:
«با تئاتر متوجه شدم چیزی غیر از سینما و فرهنگ غرب وجود دارد. در یکی از محرمها، در نزدیکی دماوند، تعزیهی حر را دیدم و از آنجا پژوهشم در تئاتر آغاز شد. تئاتر برایم جدی شد و بعد سینما هم به آن اضافه شد. تعزیه گنجی بود که ما در ذهنمان پاکش کرده بودیم.»
بیضایی پیش از انقلاب، تلویزیون را چندان جدی نمیگرفت، زیرا معتقد بود مالک واقعی محتوا اوست و تلویزیون تنها اجرا میکند؛ از این رو آثارش را بر صحنهی تئاتر به نمایش گذاشت. او دربارهی سانسور گفته است:
«سانسور مشکل بزرگی است، اما آنقدر درونی شده که خودمان مواظبش هستیم و قد و اندازهاش را میشناسیم و از آن عبور میکنیم.»
آثار سینمایی او، از جمله رگبار، غریبه و مه، کلاغ و چریکهی تارا، نشان داد که با فیلمفارسی و فیلمهای جاهلی میانهای ندارد؛ او دربارهی تفکر، آیین و سنت ایرانی فیلم میسازد و حتی در غریبه و مه دست به پیشگویی آیندهی ایران زده بود. چریکهی تارا در بحبوحهی انقلاب ساخته شد، اما متاسفانه نمایش داده نشد و جزو نخستین فیلمهای توقیفی پس از انقلاب بود با این خال به جشنواره کن راه یافت. اوکارکردانی بود هرگز از جشنوارههای بین المللی خوشش نمیآمد چرا که بر این باور بود در این جشنوارهها آخرین چیزی که اهمیت دارد سینماست.
پس از انقلاب، مشکلات سانسور ادامه یافت، اما بیضایی آثار شاخص دیگری چون مرگ یزدگرد، باشو، غریبه کوچک، شاید وقتی دیگر، مسافران،سگکشی و وقتی همه خوابیم را ساخت. زمانی که تلاشهای او برای به صحنه آوردن تاراجنامه و سهرابکشی به دلایلی تحقق نیافت، فکر هجرت کرد. فشارهای اجتماعی، تهدیدهای شخصی، محدودیتهای حرفهای و سانسور گسترده هر کدام درسی بودند که بیضایی از آنها بهره برد تا با هوشمندی و صبر، هنر و فرهنگ ایران را پاس بدارد.
معیار او برای یک فیلم خوب، چیزی فراتر از سرگرمی بود؛ اثری که با زبان تصویری، مخاطب را به شگفتی وادارد، همانند آثار نئورئالیستها، اکسپرسیونیستها و فیلمهای روس. بیضایی همواره باور داشت سینما میتواند تجربهای انسانی و فرهنگی باشد، نه صرفاً نمایش تصاویر و روایات سطحی.
او از هنرمندانی است که همواره در آثارش طعم سانسور را چشید اما همیشه با آن مقابله کرد.





