اظهارات جعفر پناهی و خلاصهای از داستان «یک تصادف ساده»
خلاصهای از داستان «یک تصادف ساده» سرانجام منتشر شد: وحید ،مردی است که با زخمهای عمیق دوران زندان و شکنجه زندگی میکند. او سالهاست تلاش میکند گذشته را فراموش کند، اما ذهنش هنوز اسیر جزئیاتی است که مثل خاری در حافظهاش ماندهاند و صداهایی را می شنود. روزی در محل کارش، همان صدای آشنا را دوباره میشنود که برای او نهتنها یادآور رنج، بلکه نشانهای از حضور مردی است که سالها پیش شکنجهاش کرده بود.
به نقل از ایندی وایر، جعفر پناهی در گفتوگو با مارتین اسکورسیزی در حاشیه جشنواره نیویورک گفت: من نه شجاعتش را دارم و نه توانش را که از ایران بروم و در خارج بمانم. من ماندهام و قرار است در همانجا کار کنم. اما چیزی که باعث دلگرمی است این است که نسل جدیدی از فیلمسازان در حال ظهورند که بهترین فیلمهای سینمای ایران را میسازند.
وی گفت: آنها دیگر سانسور را نمیپذیرند و پنهانی فیلم میسازند. حالا در حلقههای سینمایی ایران همه درباره آنها صحبت میکنند و جدیشان میگیرند؛ اتفاقی که تا چند سال پیش غیرممکن بود.
پناهی ادامه میدهد: ما نگران آینده سینمای ایران نیستیم، اما دلمان میخواهد دوستانی که رفتهاند، روزی برگردند. محمد رسولاف هم در تلاش است راهی برای بازگشت و کار در کشور خودش پیدا کند.
خلاصهای از داستان «یک تصادف ساده» سرانجام منتشر شد:
وحید ،مردی است که با زخمهای عمیق دوران زندان و شکنجه زندگی میکند. او سالهاست تلاش میکند گذشته را فراموش کند، اما ذهنش هنوز اسیر جزئیاتی است که مثل خاری در حافظهاش ماندهاند و صداهایی را می شنود. برای
روزی در محل کارش، همان صدای آشنا را دوباره میشنود. صدایی که برای او نهتنها یادآور رنج، بلکه نشانهای از حضور مردی است که سالها پیش شکنجهاش کرده بود. صاحب صدا، مردی با پای چوبی (ابراهیم عزیزی) است؛ پدری ظاهرا خانوادهدوست که ماشینش پس از تصادف با سگی در جاده خراب شده و حالا به تعمیرگاه آمده است. اما برای وحید، او همان مامور سابق اطلاعات است که در دوران زندان، وحید و بسیاری دیگر را شکنجه کرده بود.
واکنش وحید غریزی و خشونتآمیز است. او مرد را میرباید و تصمیم میگیرد درد سالهای گذشته را با زندهبهگور کردن شکنجهگرش در بیابان تسکین دهد. اما در میانهی راه، شک و تردید سراغش میآید. مرد ادعا میکند اشتباهی گرفته شده و وحید در زمان شکنجه چشمبند داشته است. مرد میگوید پای مصنوعیاش نتیجهی تصادفی است که تنها یک سال پیش رخ داده، نه زخمی از گذشته.
وحید که حالا میان خشم و تردید گرفتار شده، تصمیم میگیرد از همبندان سابقش کمک بگیرد تا مطمئن شود با چه کسی طرف است. او مرد را داخل صندوقی قرار میدهد و در مینیونش میگذارد تا در خیابانهای تهران به دنبال شاهدانی بگردد که بتوانند هویت واقعی او را تأیید کنند.
در مسیر، سه نفر به او میپیوندند:
شیوا، عکاسی که هنوز درگیر خاطرات زندان است؛
گُلی،زنی که در آستانهی ازدواج است اما گذشته رهایش نکرده؛
و حمید ،تنها کسی که چهرهی شکنجهگر را دیده است.
آنها همگی قربانیان همان مرد هستند — یا دستکم چنین تصور میکنند. چهار نفر با یک صندوق در مینیونی فرسوده به سفری میروند که بیش از آنکه به کشف حقیقت منجر شود، تبدیل به رویارویی با حافظه، درد و تردیدهایشان میشود.
در طول مسیر، تنش، اضطراب و درگیریهای اخلاقی بالا میگیرد. آیا مرد واقعاً همان شکنجهگر است یا قربانی اشتباه وحید شده؟ و اگر اشتباه کرده باشند، آیا این انتقام، خود تبدیل به جنایتی دیگر نخواهد شد؟
سفر آنها از خیابانهای تهران تا بیابان، به تدریج به کابوسی اخلاقی بدل میشود که در آن مرز میان انتقام و عدالت، قربانی و شکنجهگر، و حافظه و حقیقت در هم میآمیزد. در نهایت، همه چیز به لحظهای تکاندهنده ختم میشود — جایی که تنها صداست که حقیقت را برملا میکند.



