a
به وب سایت مجله دفترسینمایی خوش آمدید
زایش دوباره‌ی بیضایی

محمد ناصری راد:

مرگ در روز تولد؛ زایش دوباره‌ی بیضایی در تاریخ

سوگنامه‌ای بر بهرامِ بیضایی، پاسبانِ اسطوره و واژه؛

محمد ناصری راد- سخت متأثر شدم. چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ واژه‌ها از حرکت ایستاده اند، بخش سترگ و محکمی از تئاتر و سینمای ایران فروریخت، بخشی از حافظهٔ اسطوره‌ای این سرزمین، استادی تمام‌قامت از صحنهٔ زمان کناره گرفت. نتوانستم خاموش بمانم؛ ایمان دارم خاموشی در برابر چنین فقدانی، نوعی همدستی با فراموشی‌ست.

او سال‌ها رنجِ غربت کشید، اما هرگز دل از وطن برنداشت؛ دل در گرو ایران داشت، واژه‌هایش هنوز بوی خاک این سرزمین را می‌دهند.

وای بر ما، هنوز داغِ تقوایی در جانِ روایت آرام نگرفته بود که فقدانِ بیضایی بر سرِ واژه‌ها فرود آمد و میدانِ قصه را خالی‌تر از همیشه کرد.

در سپیده‌دَمی که مهرِ گردون به رسم هر ساله قصد داشت تولد مردی را به جشن نشیند، جهان به خاموشی یکی از بزرگ‌ترین نگهبانان خویش تن داد.

بهرام بیضاییِ بزرگ، استاد به معنای واقعیِ کلمه، پاسبان کهنِ اسطوره و واژه، در روزِ زادنِ خویش از میان ما رفت، آسمان فرهنگِ وطن تیره گشت.

استاد بیضایی تنها فیلم‌ساز یا نمایشنامه‌نویس به شمار نمی‌آمد؛ او راویِ ریشه‌های ما بود. از دل اسطوره‌ها برخاست و با زبان امروز سخن گفت، قصه‌های کهن را از غبار قرون شُست و با نوری تازه بر پرده جان مخاطب نشاند.

هر اثرش میدانی برای آزمونِ انسان بود؛ آزمون ترس، وفاداری، عشق، خیانت، غربت، غرور، تعهد و جست‌وجوی معنا.

در “مرگ یزدگرد”، در “باشو غریبه کوچک”، در “مجلس قربانی سنمار”، در “چهار صندوق”، در “چریکه‌تارا” و “سگ‌کشی”، حقیقت همچون شمشیری برهنه در برابر چشم تماشاگر می‌ایستاد و راه گریز باقی نمی‌گذاشت.

او زبان را می‌شناخت؛ زبان را همچون اسبی وحشی رام می‌کرد و بر صحنه می‌راند.

سکوت در آثارش معنا داشت و هر مکث به اندازه یک دیالوگ سخن می‌گفت. تصویر در جهان او نشانه ای بود از عبورِ ظاهر به وجدان و باطن.
وی باور داشت که هنر آیینهٔ وجدان جمعی است و هر ملتی خویشتن را در این آیینه بازمی‌یابد.

سال‌ها غربت جغرافیا را تحمل کرد، اما از وطن بریدنی نبود. وطن برای او خاک نبود، حافظه بود؛ اسطوره بود؛ زبان بود. در هر کلمه‌ای که نوشت، ردی از ایران موج می‌زد؛ ایرانی که در افسانه‌ها، تعزیه‌ها، شاهنامه و روایت‌های شفاهی نفس می‌کشید.

اکنون جسم او خاموش گشته، ولی صدایش خاموش نشده است. صحنه‌هایی که بنا کرد همچنان برپا هستند، سخت اسطوره میشناخت و واژه‌هایی که کاشت همچنان می‌رویند و نگاه‌هایی که تربیت کرد همچنان راه می‌جویند.

در عنفوان جوانی با آثار و متون بیضایی به درام و سینما علاقه‌مند شدم و ردّ نگاه او بی‌آن‌که بخواهم، در لحن و روایتم نشسته‌ست و اکنون بیضایی به قافله جاودانگان پیوست، نام او بر پیشانی فرهنگ این سرزمین خواهد ماند؛ چون ستاره‌ای که راه را نشان می‌دهد و تاریکی را به عقب می‌راند.

او رفت، اما میدانِ روایت را خالی نگذاشت. هر صحنه‌ای که هنوز برپا می‌شود، هر واژه‌ای که هنوز با وسواس بر کاغذ می‌نشیند، بدون تردید نشانی از عبور او خواهد داشت.

بدرود استادِ بزرگ.

انتهای پیام/.

هیچ فایل صوتی برای این پست ثبت نشده است.

به اشتراک گذاشتن با :
امتیاز به این مقاله
تاریخ و زمان انتشار خبر : ۱۴۰۴/۱۰/۰۶ ۱۰:۲۴
شماره خبر : 104011
لینک کوتاه : https://daftarecinemaii.ir/?p=104011
بدون نظر

پیام بگذارید

از محدودیت زمانی فراتر رفت لطفاً یکبار دیگر کپچا را کامل کنید.