درباره رانتِ خانوادگی و نمایشِ بیمایه در جشنوارههای رسمی؛
نَفَس را از سینما بگیرید
نفس بازغی یک اثر سینمایی گمنام و چند سریال کماهمیت در کارنامه دارد؛ اما برنامهاش پر است از حضور در جشنوارهها، از اکرانهای خصوصی تا دورهمیهای تشریفاتی!
امید فاخر- در کشوری که «همهچیزش مال آدمهای بخصوصی» شده؛ از کیف و گردش تا موقعیت و عنوان، عجیب نیست که سهم مردم فقط «گند و کثافت و مسئولیت» باشد؛ همان جملهای که صادق هدایت در نامه به شهید نورایی نوشت و امروز در زیست فرهنگی و سینماییمان ملموستر از همیشه است. آنچه این روزها در جشنوارههای رسمی؛ از فجر تا شهر، از کودک تا جهانی؛ به چشم میآید، نه شایستهسالاری است و نه حتی تظاهر محترمانه به آن؛ بلکه صحنهای از توزیع امتیازات خانوادگی، لابیهای درونگروهی و ویترینسازی است. یکی از نمونههای تازهاش «نفس بازغی»، دختر پژمان بازغی و مستانه مهاجر؛ نامی که در کارنامهاش اثری جدی دیده نمیشود اما در مهمانیها، افتتاحیهها، اختتامیهها و جشنوارهها حضوری دائمی دارد؛ حضوری که نه توجیه حرفهای دارد و نه ارتباطی با رشد سینما.
نفس بازغی یک اثر سینمایی گمنام و چند سریال کماهمیت در کارنامه دارد؛ اما برنامهاش پر است از حضور در جشنوارهها، از اکرانهای خصوصی تا دورهمیهای تشریفاتی؛ گویی ویتریننشینی بهجای کارنامهسازی نشسته است. در آخرین نمونه، او «مهمان بینالمللی» جشنواره جهانی فجر در شیراز معرفی شد؛ آن هم حتمن با اقامت در هتل وی آی پی و با هزینه بیتالمال.
کدام دستاورد هنری چنین عنوانی را توجیه میکند؟ و چرا این کرسیها نصیب بازیگران بزرگ و پیشکسوت نمیشود؟ چرا جای منتقدان – که اتفاقاً دبیر جشنواره گفته بود «هزینه نداریم» تا دعوتشان کنیم – باید نصیب چهرههای بیکارنامه شود؟ دلیلش ساده است: منتقد به کار نمیآید؛ «نفس» اما رنگ و لعاب دارد، عکس خور خوبی دارد، فضا را پر میکند، ویترین را براق جلوه میدهد.
این حضورها فقط مسئلهای فردی نیست؛ مسئلهای ساختاری است. وقتی در جشنواره کودک، مادر به دختر جایزه میدهد، یا در دورهمی شهر ، «نفس بابا و مامان» کنار هم میایستند و به بابایی جایزه ردوبدل میکنند، سینما تبدیل به دکان خانوادگی میشود؛ دکانی که پدر و مادر تصمیم گرفتهاند تا وقتی باز است، «ماترکی» برای جگرگوشهشان فراهم کنند. هیچ ایرادی ندارد که خانوادهای فرزندش را حمایت کند؛ مشکل آنجاست که رانت و لابی درهای رشد را بر دیگران میبندد. مسئله وقتی زننده میشود که حتی استعداد حداقلی هم وجود ندارد؛ «کاش نفس اندکی هنر و سِیس بازیگری داشت»، جملهای که در بدنه سینمای ایران زمزمهای مشترک است. تزیینات خانوادگی در جایگاه حرفهای، وقتی خالی از کیفیت است، نهفقط اعتبار جشنواره را مخدوش میکند، بلکه فرصتی را که باید برای شایستگان باشد میبلعد.
این روند، روندی تکافتاده نیست؛ محصول یک ساختار بیمار است که در آن دبیران جشنواره نه از سینما که از « شبه چهره» ضعف و غش میروند؛ چهرههایی که در شبکههای اجتماعی دیده میشوند، نه لزوماً بر پرده سینما. در نتیجه، جشنوارهداری از رسالت هنری و سیاستگذاری فرهنگی فاصله میگیرد و تبدیل میشود به شو کیس خانوادگی، مهمانی دوستانه و عکاسی تشریفاتی. حضور نفس بازغی فقط نشانهای از یک حلقه بزرگتر است: حلقههایی که استعداد را فدای رفاقت و شایستگی را قربانی لابی میکنند.
سینمای ایران امروز بیش از هر زمان دیگر نیاز دارد مرز میان «حرفهای» و «ویترینی» روشن شود؛ میان «کارنامه» و «شهرت خانوادگی»، میان «دعوت» و «ادای دعوت». حذف نفس بازغی از جشنوارهها، مطالبهای نیست؛ نمادی است از یک ضرورت ساختاری.
گرفتن فضا از آنهایی که فقط دیده میشوند و دادن فرصت به آنهایی که واقعاً کار میکنند. سینما را باید از نفسهای بیاثر گرفت و به نفسهای حرفهای سپرد. جشنوارهها قرار نیست سالن مراسم خانوادگی و دوستانه باشد؛ قرار است معیار بسنجند، کیفیت ارتقا دهند و اعتبار بسازند.
آیا جشنوارهها را برای سینما میخواهیم یا سینما را برای جشنوارهگردی؟ زیرا اگر قرار باشد هر سال نفسهای بیهنر بر صحنهها نفسگیر شوند، مهمترین قربانی نه مردماند و نه منتقدان؛ قربانی اصلی «سینما» است.


