به مناسبت سالروز تولد ابراهیم گلستان؛
از روزگار رفته حکایت
نوید جعفری– شمایل روشنفکری در ایران، دیگر شباهتی به آنچه در چند دهه پیش میشناختیم ندارد. روزگاری در همین سرزمین، جدال اندیشهها و رویارویی دیدگاههای متفاوت میان روشنفکران، در کنار حضور جدی اهل فرهنگ و هنر، از چشم علاقهمندان پنهان نمیماند.
روزگاری که پاسخهای قلمی در روزنامهها، میان دو طیف فکری، گاه به بحثهایی تازه و آموزههایی ماندگار منجر میشد. امروز، یادآوری آن روزگار بیشتر به حکایت و افسانه میماند؛ و از کمسعادتی نسل ما و نسل پیش از ما همین بس که باید بیشتر نظارهگر خاطرات گذشته باشیم و در کنار آن، سوگوار از دست رفتن چهرههایی که جای خالی هیچیک بهسادگی پُر نخواهد شد.
پس از آن دوران پرشور، بهویژه در دهههای سی و چهل، نسلی از اهل فکر و فرهنگ شکل گرفت که تأثیر و حضورش تا همین یک دهه پیش نیز ادامه داشت؛ اما بهتدریج، آن فضای گفتوگو و جدل فکری پیرامون فرهنگ، هنر و ادبیات، دیگر به همان شکل در ایران تکرار نشد. آنچه باقی ماند، بیش از هر چیز، خاطره روزهایی بود که آدمها و اندیشههایشان، حتی در مخالفت با یکدیگر، بهانهای برای گفتوگو فراهم میکردند.
در سالهای اخیر، بسیاری از صاحبان اندیشه و نظر را از دست دادهایم؛ از ابراهیم گلستان و بهرام بیضایی تا ناصر تقوایی و اکبر عالمی.
هرکدام از این نامها، بخشی از حافظه فرهنگی ما را با خود به جهان دیگری بردهاند. در میان آنان، ابراهیم گلستان جایگاهی ویژه دارد؛ نویسنده و فیلمسازی که حتی در سالهای دوری از ایران و کنارهگیری از فعالیتهای حرفهای، همچنان حضورش و هر سخن و اظهارنظرش محل بحث و گفتوگو بود.
اهمیت گلستان تنها در آثار مکتوب و فیلمهایش خلاصه نمیشود. او میراثی دیگر نیز برای نسلهای بعد به جا گذاشت: ضرورت نگاه انتقادی، پرهیز از ستایش بیچونوچرا و جسارت در مواجهه با چهرههایی که جامعه، به هر دلیل، پیرامونشان هالهای از تقدس ساخته است
اگر نسل نوجوان و جوان همنسل من، در روزگاری که دسترسی به منابع محدود بود و شرایط اجتماعی و فرهنگی امکان شناخت گستردهتری از جهان را فراهم نمیکرد، گاه ناگزیر از پذیرش تصویرهای آماده و کلیشهای میشد، گلستان از جمله کسانی بود که این تصویرها را به چالش میکشید. او با یادداشتها، مصاحبهها و اظهارنظرهای صریحش نشان میداد که میتوان از یک داستان لذت برد، فیلمی را دوست داشت یا اثری را ستود، بیآنکه ناچار باشیم تمام باورها، رفتارها و اخلاقیات خالق آن را نیز بپذیریم.
گلستان در مواجهه با شخصیتهای گوناگون فرهنگی و هنری، بارها به این نکته اشاره کرد که شهرت و اعتبار، لزوماً به معنای کمال نیست. هنرمندان، نویسندگان و روشنفکران نیز، فارغ از جایگاه اجتماعی و تصویری که از خود ساختهاند، میتوانند دچار تناقض، خطا و کاستی باشند. حتی ممکن است مواضع سیاسی و اجتماعی آنان با روح آثاری که خلق کردهاند، در تضاد قرار گیرد.
شاید یکی از مهمترین آموزههای گلستان همین باشد: هیچ پدیدهای، هیچ اثری و هیچ خالق اثری، از جمله خود او، نباید بیرون از دایره نقد قرار بگیرد. پرسشکردن نه بیاحترامی است و نه نشانه ناآگاهی؛ بلکه راهی برای رسیدن به شناختی عمیقتر است. گلستان، با همه صراحت و گاه تندی کلامش، این حق را برای مخاطب به رسمیت میشناخت که بپرسد، تردید کند و حتی با او مخالف باشد.
از این منظر، میتوان میان مسیر زندگی و اندیشه ابراهیم گلستان و صادق هدایت شباهتهایی دید. هر دو از خانوادههایی سرشناس برخاستند، اما در مسیر فکری و ادبی خود نخواستند صرفاً به اعتبار نام و جایگاه خانوادگی تکیه کنند. آنچه برایشان اهمیت داشت، ساختن راهی مستقل و فاصلهگرفتن از چارچوبهای پذیرفتهشده بود؛ راهی که البته هزینههای خود را نیز داشت.
هدایت در سالهای زندگیاش کوشید با جسارتی کمنظیر، در فضای فکری و ادبی زمانه خود تغییری ایجاد کند؛ آن هم در دورانی که شمار کتابخوانان محدود بود و سنتهای ریشهدار، تنگنظریها و حسادتها، راه را بر بسیاری از تجربههای تازه میبستند. او در ادبیات ایران، مسیری را گشود که نه از مخالفتها در امان ماند و نه از سوءتفاهمها؛ اما تأثیرش بر نسلهای بعد، انکارناپذیر شد.
گلستان نیز به شیوه خود، در امتداد همین میل به استقلال حرکت کرد. او با تأسیس استودیوی فیلمسازی و گردآوردن گروهی از جوانان مستعد و پرانگیزه، کوشید امکان دیگری برای تولید فرهنگی فراهم کند؛ فضایی که در آن، زبان تصویر بتواند به ابزاری برای اندیشیدن و تغییر نگاه تبدیل شود. اهمیت این تجربه تنها در فیلمهایی که ساخته شدند نبود؛ در شکلگیری نوعی نگاه حرفهای به سینما و فراهمکردن امکان تجربهورزی برای نسلی از فیلمسازان نیز بود.
هر دو در برابر تنگنظریهایی ایستادند که گاه از سوی مخالفان و گاه از جانب نزدیکان و همفکرانشان اعمال میشد. هر دو نیز، در مقاطعی از زندگی، فاصله خود را با جریانهای سیاسی پرنفوذ زمانه حفظ کردند؛ هرچند مسیر و نسبتشان با سیاست یکسان نبود.
هدایت از منتقدان جدی برخی جریانهای فکری و سیاسی زمان خود بود و نگاه مستقلی داشت که او را از پذیرش بیچونوچرای ایدئولوژیهای رایج دور میکرد. گلستان نیز، با وجود همکاری و نزدیکی مقطعی با حزب توده، بعدها از آن فاصله گرفت و در ادامه زندگی، استقلال رأی خود را حفظ کرد. او در مواجهه با جریانهای سیاسی و فرهنگی، کمتر به مصلحتاندیشی تن داد و همین صراحت، در کنار مخالفان، برایش دشمنانی نیز ساخت.
البته تفاوت سرنوشت این دو چهره نیز به اندازه شباهتهایشان تأملبرانگیز است. هدایت در سال ۱۳۳۰، پیش از پنجاهسالگی، به زندگی خود پایان داد؛ اما گلستان، با وجود دشواریها، مخالفتها و فراز و فرودهای زندگی حرفهای، مسیر دیگری را پیمود. او سالهای طولانیتری زیست و تا واپسین سالهای عمر، همچنان با نوشتن، گفتن و اظهارنظرکردن، به حضور خود در عرصه فرهنگ ادامه داد؛ حضوری که حتی از فاصله جغرافیایی نیز کمرنگ نشد.
اکنون ابراهیم گلستان دیگر در میان ما نیست. صادق هدایت نیز دهههاست که از جهان ما رفته و بسیاری دیگر از چهرههای تأثیرگذار فرهنگ و هنر ایران، یکی پس از دیگری، جای خود را به سکوت سپردهاند. بااینحال، آنچه از آنان باقی مانده، تنها نامهایی در تقویم و خاطرههایی در ذهن نسلهای پیشین نیست. کتابها هنوز خوانده میشوند، فیلمها هنوز دیده میشوند و پرسشهایی که این چهرهها پیش روی ما گذاشتهاند، همچنان اعتبار خود را حفظ کردهاند.
شاید روزگار روشنفکری و گفتوگو، آنگونه که میشناختیم، دیگر تکرار نشود؛ اما اندیشه، تا زمانی که خوانندهای در برابر یک کتاب مکث کند، تماشاگری پس از دیدن یک فیلم پرسشی در ذهن داشته باشد و کسی جرئت کند تصویری تثبیتشده را به چالش بکشد، به پایان نمیرسد.
ابراهیم گلستان رفت؛ اما ادبیات و سینما، برخلاف صاحبانشان، به پایان نمیرسند. آثار میمانند و نسلهای تازه، هر بار از نو، آنها را میخوانند، میبینند، نقد میکنند و شاید از دل همین مواجهه، راهی تازه برای اندیشیدن بیابند.



